هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

نیمه شب


امشب با تمامی شب‌هایی که زندگی کردم تفاوت داشت و داره . هنوز بیدارم . هنوز فکر می‌کنم . هنوز به هزارباره می‌پرسم چرا من؟ واقعا چرا من؟ واقعا چرا من؟ چقدر سخت و طاقت‌فرساست . امشب واقعا با هرشبی برای من تفاوت داشت . خصوصیت خاصی داشت . سختی‌هان که آدم رو میسازن ولی احساس می‌کنم که بیش از حد معمول ساخته شدم . درست مانند ساختمانی که انقدر در حال ساخته شدنه که داره آرام آرام ریزش می‌کنه . یک آدم چقدر می‌تونه ساخته شدن رو تحمل کنه .  شاید این حرفها را زده‌اند که کسانی که از شدت سختی پوستشان پاره می‌شود با این حرفها به خودشان وازلین امید بمالند و بگویند دارم ساخته می‌شوم و حتما حکمتی‌است . حداقل در یک موضوع سختی شاید جایز باشد و در همه موضوعات خسته کننده است . هر انسانی آستانه تحمل دارد . آستانه تحمل اصلا چیست؟ من وقتی فکر می‌کنم می‌بینم که خیلی وقته اصلا آستانه تحملی برای من وجود نداره یا آنقدر رد شده که دیده نمی‌شه .  صبر می‌کنم و میگم این نیز بگذرد ... و این نیز بگذرد

و خدمت شما عارضم که اینجا دیگر از پست‌هایی که سرشان به تنشان ارزش بدهد خبری نیست . تصمیم جدیدی که گرفتم بر آن است که منبعد اگر طرفدار پست‌های بدردبخور اینجانب هستید بزودی آدرس جدید رسمی را اعلام می‌کنم . زین پس اینجا پست‌های خصوصی از زندگی خودم و روزمره‌گی ‌ها و دغدغه‌های پیش پا افتاده‌ام خواهم نوشت. این تصمیم به علت پایین آمدن آمار بازدید و خصوصی‌تر شدن فضای وبلاگ گرفته شد و از این به بعد اینجا از آن پست‌های به درد بخور نوشته نخواهد شد . آدرس جدید (نوشته‌های وبلاگ) بزودی اعلام می‌شود . اینجا زین‌پس روز نوشته است .



۳ دیدگاه موافقین ۳ مخالفین ۵

۱۰۲۴ :‌ قسمت سیزدهم


۱۰۲۴ - قسمت سیزدهم

کشته شده توسط اختراع

بشنوید در : برکر ،  گوگل‌پادکست ، پاکت‌کست ، رادیو‌پابلیک ، اسپاتیفای

دانلود از لینک مستفیم

نکته مهم : تمامی موسیقی‌هایی که در پادکست می‌شنوید به صورت کاملا قانونی از سایت‌های معتبر خریداری شده و در پادکست قرار داده شده است و هیچ محتوایی در ۱۰۲۴ غیرقانونی دانلود نشده و پادکست ۱۰۲۴ هرگز دزدی نمی‌کند . پس بافرهنگ باشیم و اگر پادکست می‌سازیم دزدی نکنیم :) 

نظرات باز هستند !



۷ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰

Socll


 دوست ندارم یک جا ساکن بنشینم . برای همین برای خودم همینطوری پروژه است که استارت میزنم . مهم نیست قراره موفق بشه و یا موفق نشه . مهم نیست که قراره باهاش به تعالی برسم یا نه . من خودم رو با پروژه هایی که درست می‌کنم به چالش میکشم . با وبلاگی که می‌نویسم به چالش می‌کشم و ازش چیز یاد می‌گیرم . از تماس گرفتنم با انسان‌ها چیز یاد میگیرم. از پادکست ضبط کردن چیز یاد میگیرم . از نوشتن وبلاگ یاد میگیرم که باید صبور باشم . باید ده تا بخونم تا بتونم یک بار بنویسم . دارم سعی می‌کنم خودم رو خالی کنم و دارم با خوندن کسانی که در محیطم هستن ازشون یاد میگیرم . با ارتباط گرفتن با آدم‌های مختلف یاد میگیرم که لزوما همه بی‌شعور نیستن و همه هم باشعور نیستن . میشه یک هو گیر یک انسانی بیفتی که با خودت بگویی مگر چنین آدمی می‌تواند وجود داشته باشد بس که خوبه و یک هو گیر یکی دیگر بیفتی و بگویی مگر چنین انسانی هم میشه وجود داشته باشه به این نافهمی و بی‌شعوری . خودم را به چالش می‌کشم و جلو میرم. خودم رو اصلا می‌کنم. سنگدل میشم مهربون میشم حد وسط می‌شم . یاد میگیرم چطوری کد بزنم یاد میگیرم چطوری مدیریت کنم و در نهایت یاد میگیرم چطوری یک کاری رو هندل کنم و جلو ببرم. اتفاقات فنی‌اش رو یاد میگیرم و همین به چالش کشیدن خودمه که باعث میشه پیشرفت کنم و به خودم حداقل ثابت کنم که نه من هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم . ویدیوبلاگ میسازم و حذف میکنم و میسازم تا تجربه کسب کنم و تا یاد بگیرم تا روی خط صاف کار و خانه و کار و خانه و کار و خانه گیر نکنم . پروژه را حتما به قصد پیروزی نمیسازم ولی اگر پیروزم شد چه بهتر . اگر همه پادکست‌هایم را دوست داشتند که چه بهتر . اما اگر هم نشد مهم این بود که ساختم و جلو رفتم . بهتر از این بود که نشسته باشم و کاری نکرده باشم .  رک بگم که بعد از این همه امتحان‌های مختلف باز هم دوست دارم امتحان کنم و شکست بخورم . چون درد شکست خیلی خیلی خیلی کمتر از درد اینه که بگم نکردم! امتحان نکردم . جلو نرفتم و خودم رو به چالش نکشیدم و خودم رو شکست ندادم . دایم با خود دیروزم میجنگم و سعی میکنم آنقدر کار کنم و سرم رو شلوغ کنم که بیشتر یاد بگیرم و از این عمر کوتاه حداکثر استفاده رو با کارهایی که واقعا از ته دل ازشون لذت می‌برم بگذرونم . در نهایت همین نق ها و اذیت‌ها و چرا نشد و شکست‌هاست که تهش میگم حداقل حرکت کردم و بهم انرژی میده. نق‌های کار و ناله کردنا جزعی از کاره و نمیشه نبود و ندید . اما نق‌ها گذری ان و این منم که باز میسازم . حتی اگر ۱۰۲۴ یک عدد شنونده داشته باشه . حتی اگر این وبلاگ دیگر هیچ نظری نداشته باشه و .. و.. و... شاید نق بزنم ولی ادامه میدهم . برای به چالش کشیدن خودم هم که شده ادامه می‌دهم .

تصویر به متن ارتباط خاصی ندارد ولی خواستم از فرصت پستم استفاده کنم و بگم Socll ... بزودی در خدمت شماست . پروژه‌ای جدید از من :)



۸ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰

چگونه یک مبتدی شبکه آن را ساخت!


+ به دلیل طولانی شدن قسمت ۱۳ خوانش این متن از قسمت ۱۳ پادکست ۱۰۲۴ حذف شد

هرکسی که وبلاگ من رو مطالعه کند متوجه این بلاشک می‌شود که حتما پشت این وبلاگ یک عدد پسر که جلوی بیست تا لپ‌تاپ و صفحه‌نمایش نشسته و کارش نوشتن کد و از این قبیل چیزهاست و اصلا یه رب‌النوعی در زمینه کامپیوتره و مخصوصا کسانی که بیشتر من رو می‌شناسند از آنجایی که برای هر سوالی همیشه یک پاسخی دارم بیشتر این مساله رو دیدند (می‌دانم خیلی هندوانه زیر بغل خودم دادم) اما باید به عرض‌تان برسانم که هیچ کس گاد نیست!

علوم مختلف آنقدر گسترده و بزرگ هستند که ذهن آدمی مگر بتواند حتی به یک قطره از این دریای بیکران را نصیب خویش کند . در علوم کامپیوتر هم دقیقا همین است . یادم هست که زمان بسیار گذشته شبکه کار کرده بودم آن‌هم نه بعنوان یک متخصص که با همه چیز آشناست و قادر است هر ایکسی را به هر زد‌ ای متصل کند! بلکه به عنوان یک دستیار ساده در کنار یک متخصص شبکه . فقط برای تفریح و اینکه خودم را به چالش بکشم ( مانند گدایی که بعد‌ها در موردش خواهم نوشت ) . هرگز فکر نمی‌کردم این تجربه بسیار کوچیک و اطلاعات جسته گریخته‌ای که با خواندن مقالات و اخبارهای متعدد کسب کرده بودم به دادم برسد و من محل زندگیم رو شبکه کنم و بهش اینرنت بدم!

قضیه این بود که من باید موفق می‌شدم از یک دستگاهی که یک فیبر نوری داخلش رفته اینترنت سیم به ۲۰ واخد می‌دادم . در عین سادگی پیچیده‌های خاص خودش رو هم داشت. پس شروع کردم . ابتدا سیم Cat6 به مقدار ۲۰۰ متر خریداری کردیم . این سیم با نام کابل شبکه هم یاد می‌شه .داخل این سیم بزرگ یک قطعه پلاستیکه که سیم‌های کوچکتر رو از هم جدا می‌کند . چهار دسته سیتم دوتایی درونش وجود دارند که مجموعا می‌شوند هشت سیم نازک شبکه . سیم نارنجی با سیم نارنجی/سفید دور هم پیچیده شده‌اند . سیم سبز با سیم سبز/سفید و سیم آبی با سیم آبی/سفید و سیم قهوه‌ای با سیم سفید‌/قهوه‌ای به هم پیچیده شدند . کار من این بود که پریز شبکه به همه واحد‌ها بدهم و من شروع کردم . به کمک همکارم (چون من در کندکاری خونه و دریل و ابزار آلات افتضاح هستم) دیوارها رو سوراخ کردند و من هم مشغول متصل کردن سیم‌ها به سری هایشان شدم . درون جعبه پریز سری‌ای وجود داشت که می‌بایست این سیم‌ها درون آن جا خوش می‌کردند و سپس با فشار پرس می‌شدند درون این سری ها . با این تصویر بیشتر با قضیه آشنا خواهید شد . بعد از اینکه به سختی این سیم‌ها رو در اون شیارها جا میدادم باید به اون سری که قرار بود به جعبه پریز متصل بشه و اون پورت اتصال سیم شبکه عادی رو فراهم کنه فشار می‌دادم و پرس می‌کردم. به عنوان یک برنامه‌نویس میدونم که هروقت اشتباه کردم تا قبل از کامپایل می‌تونم اشتباهم رو برطرف کنم . حتی بعد از کامپایل هم باز می‌تونم . ولی در زمینه این شبکه کردن از گذشته می‌دونستم که هر بار اشتباه کنی باید مواد هدر بدی . برای مثال اگر جای سیم‌ها رو برعکس بزنی و بعد پرس کنی و بعد متوجه بشی اشتباه بوده راهی نیست. باید سیم رو از پشتش ببری و از اول با یک سری دیگه بسازیش . پس فرصت اشتباه نبود . کار حساس و استرس زا . از طرفی تجهیزات شبکه گرون هستند و اشتباه واقعا سخت برام بود . در نهایت توانستم ۲۰ تا پریز رو بسازم . بیست پورتی که قرار بود به بیست اتاق اینترنت بده . در نهایت به این تصویر شیک رسیدم .به همین سادگی اگر الان صاحب این اتاق سیم شبکه مودمش رو به زیر این پریز وصل کنه می‌تونه از اینترنت پرسرعت بهره ببره . سیم کشی تموم شده و همه سری ها به جعبه پریزها متصل شده بودند . تا اینکه من متوجه شدم اوه، همون قسمت پردردسر کار تازه فرا رسیده . زدن این سری‌ها. ما برای اینکه اینترنت رو میان بیست واحد تقسیم کنیم صاحب خانه من به منی اعتماد کرد که صرفا یک سری تجارب ساده از شبکه داشتم و یک شبکه کار حرفه‌ای نبودم . گرچه قبول کنیم از کمی اعتماد به نفس هم برخوردار بودم و استرس داشتم چون مدت زیادی بود که اصلا کار نکرده بودم . ما یک سویچ دی‌لینک حرفه‌ای خریده بودیم که تصویرش اینجاست . باید این بیست سیم از اون سر به سوکت‌های RJ45 متصل و پانچ می شد و اینجا هم باز فرصت اشتباه نبود ! اگر سیم‌ها اشتباه رد و پانج میشد تمام بود! و این شد که باید میرفتم بالای نردبان و مشغول می شدم و شدم . ساعت‌ها پاهایم خشک شده بود و از اینکه چرا شبکه اختراع شده مانند آن استاد بزرگوار قلم زن اصفهانی به این شغل شریف ارادت خودم رو ابراز می‌کردم . و در نهایت سیم‌های این شکلی (تصویر) از سوراخ های بسیار ریزی به ترتیب مخصوص خودشان رد شدند (تصویر) و بعد در نهایت من تمام کردم (تصویر) !

سویچ در محل مورد نظر نصب شد . اما بنده هر چقدر سعی کردم که به شبکه متصل بشوم و با اتصال سیم اصلی از این سویچ به کل شبکه اینترنت بدهم نشد! تحت هیچ شرایطی موفق به وارد شدن به تنظیمات سویچ نشدم! راه‌های متعددی که در سایت دی‌لینک نوشته شده بود را رفتم ولی به نتیجه ای نرسیدم . درنهایت اینترنت اصلی که با فیبر (کابل SFP ) وارد یک جعبه شده بود و از آن جعبه یک کابل Cat6 بیرون رفته و به یک مودم متصل شده بود ما هم با یک کابل شبکه آن مودم ساده را به این سویچ متصل و بعد ۲۰ اتاق را به این سویچ متصل کردیم . 

بعد تک تک اتاق‌ها را تست و به خودم از نصب این شبکه افتخار کردم چون به راحتی با سرعت ۲۰ مگابایت به من اینترنت می‌داد . به همین سادگی به همین خوشمزگی. بعد قرار نیست همه واحد‌ها از این اینترنت سیمی استفاده کنند اما من از الان استرس این را گرفتم که اگر تعداد استفاده کنندگان بالا بره باز ما با افت سرعت مواجه خواهیم شد و من واقعا ایده ای ندارم از اینکه چطور می‌تونم دو خط اینترنت رو اشتراک بذارم میان دو سری از اتاق‌ها. یعنی خط۱ اینترنت برای اتاق ۱ تا ۱۰ و خط ۲ اینترنت برای اتاق ۱۰ تا ۲۲ . فلذا فعلا همینطوری رهاش کردیم تا ببینیم که افراد سفارش دهنده چقدر می شوند . واقعا من هیچ چیزی بلد نیستم از این سویچ‌ها و هیچ حوره نتوانستم باهاشون کار کنم . حال ما یک مودم ساده داریم که به کلی چیزمیز وصله و بعد با یک لن به این سویچ وصله که قراره به حداقل ۷ اتاق نت بده . تجربه من از خروج من از پشت سیستم و کمی هم کار یدی با شبکه. اینکه باید وی‌لن ست کنم و هزار بدبختی دیگر در انتظارمه شکی ندارم . ولی خب اینکه چطور به این مودم وصل شم و نقشه شبکه رو چطور بکشم این دیگر در تخصص یک متخصص شبکه می‌باشد و بس . اگر تا به حال کار شبکه نکرده‌اید و در موردش ۰ هستید شاید این پست به دردتان بخورد. اگر متخصص شبکه هم که هستید چه بهتر چون شاید به درد من خوردید!

من ازتون واقعا کمک می‌خوام . اگر متخصص شبکه هستید و با این‌ها کار کردید خوشحال می‌شم باهم در تماس باشیم تا ازتون یاد بگیرم ( نه به عنوان شغل دزدی و اوستا شدن که من باب چالش و تجربه) . و در نهایت هر کاری بعد از سختی خودش، شیرینی خاص خودش رو داره . 



۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰

تنهایی است؟


یک روز فهمیدم که ماندنی را نتوان شد خلاص . یک روز فهمیدم رفتنی را هم نتوان به زور نگه داشت . اگر آن آدم بخواهد که بماند پس ماندنی و اگر هم بخواهد برود مسلما رفتنی‌ست . اما تهش من هستم که ثابت در جای خودم ایستاده‌ام . این آمدن‌ها و رفتن‌ها دیدم . پس با این حساب آدم‌ها چه برام باشن و چه برام نباشن فرقی به حال من نمی‌کنه ، من، من خودمم و سرجای خودم‌ هم ایستاده ام . چه باشن تنهام و چه نباشم تنهام . چه به دنبالشان بدوم تنهام و چه در تنهایی خودم بنشینم تنهام . وقتی که صرف تنهایی من بسته به این ذهنیت شخص روبروست که آیا بخواهد که بماند یا نخواهد که بماند پس اگر ماند توهم و رفت حقیقت تنهایی من و شماست . یعنی تنهایی ما تصمیم اوست و نه تصمیم ما  خودم را گول میزنم که تصمیم ماست و ولی تصمیم او هاست . تهش تنهایی کو؟ تنهاییست که با ماست .

بعد از گذشت مدت بسیار زیادی و دیدن پستی‌ها و بلندی‌هایی و داشتن چندین دوست و نداشتن هیچ دوستی فهمیدم که هیچ چیز ارزشش را واقعا ندارد . انسان واقعا دیگر ارزشش را ندارد . این ما نیستیم که رفتن را تصمیم می‌کنیم . در نهایت آیا تنهایی خوب است یا بد؟ وقتی که همیشه هست ، پس چه فرقی به حال من کند؟ خوب باشد یا بد باشد؟ خوب باشد که وقتی در خانه را باز می‌کنم سروصدای اضافی در محیط اتاقم نمی‌پیچد؟ کسی انتظارم را نمی‌کشد . اصلا شب نیایم . اصلا دو شب نیایم . اصلا بروم و روی میز شرکت بخوابم . در را که باز کنم باز خودم هستم و خودم . قرار نیست صدای بگوید دو روز است کدام گوری بوده‌ای . نیازی نیست وقتی که پیمانه برنج میریزم فکر کنم که شاید خورشتش را کسی بگذارد . خودم هستم و خودم . دیگر لیوان قهوه‌ای کثیف نمی‌شود که چون در این خانه نیست جز چای . گاهی شود که تنهایی با همین ظرف کثیف نشدن‌ها، دو پیمانه نشدن‌ها، میوه تمام نشدن ها ، از تخت افتادن‌ها، یک شیشه آب خنک گذاشتن‌ها، یک مسواک درون لیوان بودن کنارت می‌نشیند . چه اهمیتی دارد که خوب است یا بد . هست! چه اهمیتی دارد که اذیت می‌کند یا نمی‌کند وقتی که هست؟ چه اهمیتی دارد وقتی که بد باشد یا خوب تو در نتیجه معادلات تصمیمات دیگران برسیدی به این؟ چه دردی دوا می‌کند وقتی که حاصل تصمیم‌های بقیه باشد و چه خوب باشد چه بد؟

دلت خوش باشد که زندگی‌ات تک باشد ولی درد باشد! چه اهمیتی دارد که درد باشد؟ چه اهمیتی دارد که بد باشد؟ سرد باشد؟ آری سرد باشد! از تخت افتادن‌ها باشد! تنهایی چه بد باشد چه خوب باشد چشمان انتظار را نباشد ! وقتی که انتظار نباشد! انتظار رفته باشد و در کنار چشمانش نشسته باشد! تنهایی خوب است؟

یا خوب بد است؟ تنهایی قهوه سرد لیوان دوم است؟ یا هدفون در گوش است؟ هر لعنتی که هست ، هست! هر دردی که دارد هست! هر غم و اندوهی که دارد هست! هر راحتی که دارد هست! هست! هست!

چشم انتظاری هست ولی نیامدنی هست!

آری نیامدنی هست!



۱۶ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰

۱۰۲۴ : قسمت دوازدهم (شگفتی جهان)


بشنوید در مورد هفت شگفتی جهان

بشنوید در : برکر ،  گوگل‌پادکست ، پاکت‌کست ، رادیو‌پابلیک ، اسپاتیفای

دانلود با لینک مستقیم

نکته مهم : تمامی موسیقی‌هایی که در پادکست می‌شنوید به صورت کاملا قانونی از سایت‌های معتبر خریداری شده و در پادکست قرار داده شده است و هیچ محتوایی در ۱۰۲۴ غیرقانونی دانلود نشده و پادکست ۱۰۲۴ هرگز دزدی نمی‌کند . پس بافرهنگ باشیم و اگر پادکست می‌سازیم دزدی نکنیم :) 

+کامنت ها باز است . لطفا رعایت کنید!





۳ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۱

دیگر لوس نشدم


زمان گذشته به علت عدم پیشرفت علم روانشناسی یا حداقل عدم وجود امکانات برای چاپ انواع بروشور و آموزش افراد جامعه، تربیت کودکان به سختی به همراه کتک انجام می‌شد .ما که قهر می‌کردیم و غذا نمی‌خوردیم برای کسی مهم نبود و آنقدر گرسنگی می‌کشیدیم که وعده بعد مثل بچه آدم می‌نشستیم پای سفره و غذایمان را می‌خوردیم . دقیقا وقت‌هایی که جلوی عمه یا خاله‌ای یا عمویی لوس می‌شدیم و با چپ چپ نگاه کردن‌های پدر یا مادر که فکر نکن عمه‌ات اینجاست کاری با تو ندارم که برسم خانه پوستت را می‌کنم به لوسی بازی‌مان پایان داده میشد. یا همان سیلی‌هایی که باید از معلم و پدر و مادر و عالم و آدم می‌خوردیم که درست تربیت بشویم یاد گرفتیم که دیگر لوس نباشیم . گرچه همان سال‌ها هم بودند بچه‌هایی که وقتی لوس می‌شدند بزرگترانشان به خواسته شان می‌رسیدند و ما هم یاد گرفته بودیم که شاید فرجی شود که عموما در نود و هشت درصد مواقع نمی‌شد. یعنی نسل ما این شکلی بزرگ شد و خرده‌ای نیست . در همین سطح بوده و گذشته .

در گذشته به مدت شاید دو سال بصورت مدام وبلاگ نوشته بودم و حسابی هم در وبلاگ دوستان اظهار نظر می‌کردم و به جد مطالعه‌شان می‌نمودم . وقتی که وبلاگ‌های دیگر تصمیم می‌گرفتند که دیگر نباشند آنقدر با پیام‌های محبت‌آمیز مورد لطف مخاطبانشان قرار می‌گرفتند که یا آن‌ها را آنقدر خجالت‌زده می‌نمود که از رفتن و بستن وبلاگشان پیشمان می‌شدند و یا حتی اگر در تصمیم خود نیز مصمم بودند حداقل با خاطره خوش می‌رفتند . حتی خود ما هم وقتی می‌دیدیم کسی جایش خالیست درجا برایش پست می‌نوشتیم یا حداقل در پاورقی‌هایمان کاری می‌کردیم که باز بنویسد . وقتی که وبلاگی خاموش می‌شد کلی از دوستانش برایش پست مخصوص یا حداقل یک پاورقی اختصاص می‌دادند و برایش می‌نوشتند . و آن وبلاگ‌نویس را از رفتن شاید منصرف می‌کردند و یا کاری می‌کردند که این نبودن به حداقل‌ترین زمان ممکن خودش برسد و آن نویسنده‌ی وبلاگ بازگردد و باز بنویسد !

مانند گذشته و دوران کودکی‌مان که از مابقی کودکان یاد می‌گرفتیم گفتیم شاید ما هم وقتش رسیده که کمی خودمان را لوس کنیم و ما هم بگوییم که نمی‌نویسیم . البته ناگفته نیز نماند که آنقدر وضعیت ناجور شده بود که نوشتن وبلاگ در آن برهه از زندگی ممکن نبود . نیاز به استراحت شدید احساس می‌شد و دور ماندن از هرگونه فعالیت مجازی ( شاید در حد فعالیت محدود در اپلیکیشن‌های تازه به بازار آمده چون اینستاگرام (آن زمان اینستاگرام زیاد محبوب نشده بود و تازه پا به عرصه وجود نهاده بود) ) . با خود گفتیم که شاید با بستن وبلاگ بتوانیم کمی خودمان را لوس کنیم و کمی از این نظرهای زیبا ما هم دریافت کنیم و برای مان پست بزنند و بگویند که دلشان برای ما هم تنگ می‌شود . و در نهایت وبلاگ هاتف از دسترس خارج شد . از روزی که وبلاگ را از دسترس خارج کردیم به مدت شش ماه هر روز وبلاگ دوستان را به جد مطالعه می‌کردیم و از شما چه پنهان منتظر بودیم که برایمان نظری بیاید یا ایمیلی بیاید و یا پستی زده شود . وبلاگ به طور کامل بسته شده بود و امکان نظر وجود نداشت . به مدت شاید هفت ماه هر روز صندوق ایمیلمان چک می شد و هیچ خبری نبود . چشممان آنقدر به زدن یک پست ایستاد که خشک شد. در نهایت تسلیم شدیم . دیگر هیچ کس را دنبال نکردیم چون دیگر برایمان مهم نبود . هیچ کس از ما حرفی نزده بود . برای هیچ کس مهم نبود . هیچ کس عدم حضور ما را حس نکرده بود . هیچ‌کس دلش برای پست‌های مزخرف ما حتی تنگ نشده بود . درست مانند کودکی‌مان که وقتی خودمان را لوس می‌کردیم بیشتر مورد شاید بی‌توجهی قرار می‌گرفتیم تا شاید یاد بگیریم حقمان را باید بگیریم. تا شاید یاد بگیریم که نباید لوس بشویم و قهر کنیم. رفتن به این شکل و این میزان محبت دوستان غیبت و ننوشتن شاید سه تا چهار ماهه ما را تبدیل به یک غیبت بزرگ دو ساله نمود . به مدت دو سال در هیچ وبلاگی فعالیت نکردیم که به نام شخص خودمان باشد . شاید در وبلاگ دوستان چیزی نوشته بوده باشیم و یا مشترکا با برخی از دوستان وبلاگی را مدیریت کرده باشیم اما تا قبل از ساخت این وبلاگ که منت بر سر می‌نهید که مطالعه‌اش می‌نمایید هرگز با نام خویش وبلاگ شخصی خویش را راه اندازی نکردیم تا اینکه تسلیم این دلشکستگی شدیم و به مانند کودکی یاد گرفتیم که اگر به گوشه برویم خودمان گرسنگی خواهیم کشید و هیچ کس حواسش به ما نبوده و نیست . درست به مانند کودکی‌مان دوستان به ما با این سیلی یاد دادند که وقت لوس بازی نیست و شاید ما مستحق لوس‌بازی نیستیم و ما باید چو مانند تراکتور بنویسیم و بنویسیم تا حداقل نام نداشته‌مان را در این رودخانه پرخروشی که معلوم هم نیست سر و ته‌اش کجاست و به کجا می‌رود یک قطره بسیار کوچک درخشان باشد . همانطور که در گذشته به همان بچه‌هایی که با لوس‌بازی و قهر به خواسته‌هایشان که بیشتر توجه کردن بودن می‌رسیدند حسادت کردیم، امروز هم وقتی چنین شکل از لوس شدن و مورد محبت قرار گرفتن را می‌بینیم شاید حسادت کنیم و شاید نامش را حسادت نشاید که حسرت بگماریم . بازگشتیم و نوشتیم و نوشتیم و دیگر حتی فکر این لوس‌بازی‌ها با اینکه هنوز هم گاهی ممکن است وسوسه شویم از سر نمی‌گذرانیم . حتی اگر حالمان بد و بد و بد و بدتر باشد باز می‌نویسیم و باز می‌سازیم . حتی اگر حال بدمان از زندگی شخصی‌مان روی رویه و کیفیت محتوای تولیدی‌مان اثر منفی گذاشته باز می‌سازیم و ادامه می‌دهیم و آنقدر ادامه می‌دهیم که قدرتمند شویم و نیازی به این چیزها نداشته باشیم . درست مانند کودکی مان که ناگهان دیگر یک‌هو قهر نکردیم . دیگر خودمان را لوس نکردیم و ننر نشده‌ایم. این درس بزرگی بود که دوستان دنیای وبلاگ‌ (در آن برهه حساس تاریخی) به من دادند که هرچقدر هم که مهم نبودی باز باید خودت باشی و بنویسی . آن لوس بازی‌ها برای کسان دیگر است و ما باید خودمان، خودمان را بسازیم و خودمان ، خودمان را به جلو ببریم . شاید این دو سال نبودن و در دفتر یادداشت نوشتن یا در وبلاگ‌های دیگران نوشتن نیاز بود تا امروز هرگز ( حتی با وجود قرض کردن یا عوض کردن دامنه به یک دامنه ارزان‌تر) این وبلاگ را حذف ننمایم و خودم باشم که بی‌آنکه لوس بشوم به نوشتنم ادامه دهم . هرکسی ممکن است هرچیزی را نداشته باشد یا داشته باشد .

این را نوشتم به یادگار نه برای گله‌گی و نه برای اینکه بگویم عقده دیده شدن دارم و از آن زمان زخم ( که دوست دارم با عنوان درس زندگی ازش یاد کنم) و شاید زاده تخیلاتم که اگر احیانا هوس حذف اینجا و خداحافظی همیشگی به سرم زد سیلی‌ای که نوش جان کردم دوباره من را به ادامه دادن وا دارد تا زمانی که دیگر آنقدر بزرگ و دغدغه زندگی‌مند شده باشم که دیگر دستم برای تایپ یک جمله نرود . همواره خودم می‌گویم که حتی اگر یک مخاطب در یک ماه اخیر تو را در یکی از روزهای این ماه دیده، پس باید به احترام او بنویسی .

+نقد کنید نوشته‌آم را :)



۷ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۱

کمک کنیم


ما انسان هستیم و من در هر مطلب به این خیلی تاکید می‌کنم . چون مساله کوچکی نیست . چون باید این روزها خیلی یادآوری بشود . چون خیلی‌هایمان یادمان  رفته انگار که ما هنوز انسان هستیم . هنوز نوع بشر به ما گفته می‌شود و ما باید انسان‌گونه رفتار کنیم . ما انسان‌ها به کمک کردن و کمک شدن نیاز داریم .کمک کردن حس رضایت درونی روح ما را فراهم می‌کند و نیاز به آرامش و خوشی روح را برایمان به ارمغان دارد. از طرفی کمک شدن هم برای برطرف کردن نیازهای دیگرمان به کار می‌آید . تاریخ ثابت نکرده که کسی از انجام کمک های بسیار جزیی مرده باشد . پس ما اگر انسان هستیم هم به کمک کردن نیاز داریم و هم به کمک شدن چون نوع بشر همواره در راستای زندگی خود به چالش‌های متعددی برخورد می‌کند که برای حل آنها یا گذر از آن‌ها گاها نیاز به کمک افراد دیگر است و کمک کردن هم حس انسان دوستی و نیازهای روحی ما را برآورده می‌کند و هم شاید ارتباطی را شکل می‌دهد که در آینده شخص کمک شده به ما کمک کند . هدفم از عرض این مقدمه بر این بود که خاطره‌ای کوتاه را نقل کنم :

بسیار عجله داشتم . باید به قراری می‌رسیدم. صف مهر پاسپورت توسط افسران خیلی طولانی بود و افرادی بودند که زبانشان خوب نبود . یک خانمی که مسن هم بود با استرس ایستاده بود و از صورتش هم معلوم بود که کمی مستاصل است . مابقی افراد که در صف‌های موازی بودند آه و پیف می‌کردند و جلوی من یک خانم بود و جلوتر از من آن خانم مسن بودند و پشت سر من افرادی که این وضعیت رو دیدند رفتند صف موازی که زودتر کارشان راه بیفتد . خانم مسن بیچاره زبان بلد نبود. خیلی هم مسن نبود ولی خب زبانی که بلد بود تنها فارسی بود . افسر از او سوال می‌پرسید و آن بیچاره نمی‌دانست چه جواب بدهد . از طرفی رویش هم نمی‌شد از کسی کمک بخواهد ( همین حس خودبرتربینی بیمارگونه ما ایرانیان که نه که خودمان پروفسوریم هرکسی هرجا مثلا چیزی بلد نباشد آه و پیفمان در میرود ) . خجالت می‌کشید. دیدم مستاصل شده و خب از طرفی من هم می‌توانستم برم صف موازی. از خانم روبرویی‌ام اجازه گرفتم و گفتم که من می‌خوام به اون خانم کمک کنم . ممکن است جلو بروم افسر پاسپورت من را هم چک کند و نوبت شما ضایع می‌شود . آیا موافق هستید؟ با یک سر تکان دادنی که چاره ای نیست گیر افتادیم رضایت خود را نشان داد و من رفتم جلو و با اجازه از افسر و اشاره به اینکه آن خانم رضایت دارند که من جلوتر از ایشان آمدم مشغول به کمک به آن خانم مسن شدم . دیدم فرزندانش برایش دعوت‌نامه فرستاده بودند که بیاید و زبان بلد نبود. سوالاتی که افسر می‌پرسید را ترجمه می‌کردم و پاسخ میدادم . درنهایت پاسپورتشان مهر خورد و افسر از من هم بابت کمک تشکر کرد. با گوش‌های خودم شنیدم که نفر پشت سری من ( که خودش هم دعوت‌نامه دستش بود ) گفت که اه، خب زبان بلد نیستن چرا میان؟ اینجا چه کار دارن؟

حرفی که واقعا من را عصبانی می‌کرد و قدرت پاسخگویی و بگو مگو را نداشتم چون فرصت ایستادن نداشتم . بعد از گذشتن از گیت مورد نظر آن خانم بهم گفت که پسرم خدا حاجتت را بدهد . بچه‌هایم من را دعوت کردند . من آدم بی‌سوادی نیستم . دیپلم دارم . ولی خب زبان انگلیسیم خوب نیست . بلد نیستم . گفتم اصلا جای نگرانی نداره همه که با چند زبان از مادرشان متولد نمی‌شوند . من هم زبان انگلیسی روزی بلد نبودم . اشکال نداره . حسابی تشکر کرد و گفت خدا هر حاجتی داری بهت بده . من هم می‌توانستم به اه و پیف کردنم در صف ادامه بدهم . شاید افسر بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن خسته میشد و نهایتا یا یک مترجم می‌آورد و یا پاسپورت را مهر می‌کرد ولی من به انسانیت خویش افتخار کردم . در محلی که خیلی ها اه می‌کردند جلو رفتم.

گاهی کمک های خیلی کوچکی از ما برای آدم‌های دیگر کمک‌های خیلی بزرگی هستند . برای منی که زبان انگلیسی شاید دست و پا شکسته‌ای داشته باشم  اه و پیف کردن که ساده تر بود ( گرچه همان اه و پیف ها زبان انگلیسیشان وحشتناکتر بود و الان هم خیلی ها هستند که هنوز مسخره میکنند بقیه را ) . اما من با این کمکی که به نظر خودم خیلی کوچک بود و اصلا کاری نبود خانمی را از یک چالش بزرگ نجات دادم و کمک کردم . به همین سادگی ست! شاید رد کردن یک کودک از یک خیابان به مراتب برای ما کاری نداشته باشد و برای کودک حرکت خیلی بزرگی باشد ( گرچه الان مثل قدیم جرات کودک بیرون فرستادن نیست چون ممکن است سالم برنگردد یا اصلا برنگردد )  . من برای آن خانم حکم قهرمان بزرگی در حد سوپرمن را داشتم . که در مخمصه‌ای ظهور و وی را نجات داده بود . بهشون کمک کردم که چمدانشان را بردارند و بعد دخترشان را پیدا کردم که نام ایشان را روی پلاکاردی نوشته بودند. حس رضایتی که داشتم رو همه کسانی که آنجا بودند و کمک نکردند و فقط لاین صفشان را عوض کردند از دست دادند . خیلی سخت نبود . همین کمک‌های کوچک است شاید توسط کارما به ما بازگردد . دست کسی را بگیری شاید دستت گرفته شود . 

باید بیشتر به دور و برمان نگاه کنیم . یک کم از این حول محور "منیت" خودمان اگر بکاهیم مشکلات زیادی را حل خواهیم کرد برای روحمان . اتفاقاتی که از آنها به راحتی می‌گذریم . به راحتی ! به جای مدعی بودن و ادعا داشتن اگر یادمان باشد که انسانیم شاید بتوانیم کارهای خوبی برای خودمان رقم بزنیم و با این حرکت‌ها حداقل حال خودمان را خوب کنیم. مگر نه؟ گاهی وقت‌ها منیت‌های ما برای خودمان انقدر گران تمام می‌شود که حتی متوجه نمی‌شویم گران تمام شده :)

.. ۱۰۲۴ زین پس در این وبلاگ منتشر خواهد شد . آدرس خود ۱۰۲۴ هم صرفا یک انتقال دهنده شد برای قسمت‌ها

-- دوست داشتید می‌تونید از لینک‌های کناری مطالب دیگر رو مطالعه کنید

-- بزودی ویدیوبلاگ‌ها میان :) فقط توی یوتیوب قرارشون میدم که نیازمند فیلترشکن هستین

-- وبلاگ خوب می‌شناسید معرفی کنید :)



۱۲ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰

چالش : نامه‌ای به گذشته


از : هاتف ۱۳۹۸

به : هاتف ۱۳۹۰

سلام . میدونم ممکن نیست به حرفم گوش کنی چون فکر می‌کنی امکان نداره که از آینده چیزی بیاد و بهت چیزی بگه . ولی خب خیلی خوش‌شانس بودی که این موقعیت نسیبت شد و می‌دونم خیلی احمقی که این نامه رو نخواهی خوند ولی من انقدر احمق نیستم که به خاطر احمق بودن تو فرصت نوشتن رو از خودم بگیرم . گرچه میدونم اگر بتونم تورو آگاه کنم که فلان کار رو نکنی من هم این ور تغییر خواهم کرد . یا شاید خواهم مرد یا شاید یه آدم دیگری خواهم شد که یادم می‌آید یه روزی یه نامه‌ای از خود آینده ام پیدا کردم . سرت را درد نمی‌آورم.

فکر می‌کنم که مشغول کنکوری . باید بهت بگم که هرکاری در مورد درس ‌خواندن‌ات انجام می‌دهی درست است و همان را ادامه بده و رویه ات را عوض یا تشدید نکن . اما اگر روزی نگار بهت پیام داد که برایش مهم نیست تو دوستش داری ولی او دوستت دارد و اگر جواب رد بهش بدهی تا آخر عمر با این عشق زندگی خواهد کرد بهش جواب بده خفه شو و دیگر تلفنش را جواب نده . کنکور شرکت نکن ! کارتت را آتش بزن و زودتر به سربازی برو . به هیچ یک از افراد فامیل پیام نده. یعنی محلشان نگذار . آدم‌هایی که دو رو هستند در انتهای این نامه اسامی‌شان پیوست شده است . اگر کامپیوتر میم خراب شد بگو به جهنم و شماره یک تعمیرکار رو براشون بده. خودت برای تعمیر نرو . اگر سین بهت گفت پروژه داره که هشتاد تا کامپیوتر رو ویندوز عوض کنه فقط بهش بگو فاک یو ! به من چه . برو زجمت بکش عوض کن .

اگر کسی جلویت خون بالا آورد و گفت محتاج هزار تومانم مریضم بهم بدی خوب میشم نده . چون تورا از خرید کامیپوتر هزار تومان عقب می‌اندازد . به جز احسان و محسن شماره تلفن تمامی دوستانت را پاک کن چون لیاقت و شعور دوستی با تو را ندارند! اگر دوستت گفت که حالش خراب است و نیاز است بیرون برود بگو می‌تواند با دوست دخترش یا یک الاغ دیگر این کار را کند . هرگز با آدم‌های حول سرمایه گذاری نکن و با همکاری شان سایت نزن . اگر سایت زدی آبرویت را نگه دار و خودت روی سایت باش ! نگذار با امکانات تو کثافت کاری کنند! پول‌هایت را پس انداز کن. تو سوپرمن نیستی . هر کسی نیاز دارد خودش برای خودش کاری می‌کند .

در سربازی با هیچ کس صمیمی نشو و به همه روی سگت را نشان بده . اگر یک کسی فحش بهت داد لطفا باز بر عصبانیتت کنترل داشته باش و خفه اش نکن . بعدا پیشمان خواهی شد . با فرهاد جواهر کلام کار نکن چون شاید انسان خوبی باشد ولی ضررش را خواهی دید . دوره شبکه رو شرکت کن . این کلمه رو سرچ کن : نرم افزار آزاد . یک وبلاگ بساز و در همان وبلاگ لعنتی شروع به نوشتن کن و حذفش نکن یا عوضش نکن . ویدیو بساز . زیاد به وبلاگ‌ها نظر نده چون فردا به روی خودت فخر فروشی می‌کنند و در نهایت غذا پختن را زودتر یاد بگیر. یک سیلی هم به گوش نون بزن . تو نمیدونی برای چی زدی ولی اون قطعا شاید بعدها خواهد فهمید برای چه خورده . کلا خودت را در دنیای مجازی زیاد نمایان نکن و زیاد تماس با کسی نداشته باش .

به دعوت : مای بست فرند

دعوت می‌شود از : نسرین ، بهار ، شاه قنبر ، پرنیان (شرکت کرده بود) ، نوشته‌های من  و بریدا



۱۱ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۱

و خدانگهدار میکروفون


یه جمله‌ای هست که میگه هرچی که سنگه مال پای لنگه، شده جریان من و زندگیم . اشتباه نکنید! این یک پست ناله نیست . این صرفا روایت یک اتفاق مزخرف و در عین حال ساده است . سرما خوردگی آرام چیره داشت میشد و از ترس و استرس از اینکه مبادا صدایمان سرما خورده بشود و کیفیت پادکست را بکاهد ، پادکستی که باید روز پنج شنبه ضبط میشد روز چهار‌شنبه ضبط شد. بعد هنگام نویزگیری متوجه شدم که که خیلی صدا قطع و وصل شده و اصلا هیچگونه کیفیت قابل قبولی برای پخش ندارد . در حدود یکساعت و نیم صحبت کرده بودم و ضبط کرده بودم که متاسفانه تا انتها همین بود و مساله اینجا بود که ناگهان متوجه شدم که من بیشتر باید صحبت کرده باشم و بعد متوجه شدم که نیمی از برنامه با خش‌های وحشتناک و قطع شدن های صدم ثانیه‌ای اعصاب‌خرد‌کن ضبط شده و نیمی از آن اصلا عملا ضبط نشده است . بعد دستم را روی دکمه پاوز زدم و رفتم لیوانی آب جوش بخورم و یادم رفته مجددا دکمه ریکورد رو بزنم و اصلا قسمتی داشتم الکی برای خودم حرف میزدم . با میکروفون ور رفتم و بعد دیگر کار نکرد. نمی‌دانم سیمش سوخته یا خودش . ایده‌ای ندارم . اما برای یک پادکست درست کن نبود یک میکروفون یعنی خداحافظ هزار و بیست و چهار . تصمیم گرفتم فردا بعد از کار به فروشگاه رفته و یکی بخرم . به فروشگاه رفتم و متاسفانه نسخه ارزانترش رو داشت و آن هم مشکی که احساس کردم شاید ممکن باشه کیفیت اون رو نده . بیخیالش شدم و تصمیم گرفتم از اینترنت خریداری کنم . درنهایت متوجه شدم که اگر از اینترنت خریداری کنم روز سه شنبه به دستم خواهد رسید و شد آنچه نباید می‌شد . قسمت دوازدهم ۱۰۲۴ دو هفته دیگر می‌اید چون هم سرما خورده ام و هم میکروفون دیر به دستم خواهد رسید .

چه کسی برای یک پادکستی که تنها ۴ شنونده دارد این میزان هزینه و وقت صرف می‌کند؟ شاید من . شاید من فکر می‌کنم باید برای مخاطبانم، برای همین ۴ نفر کاری کنم . داشتم آرشیو وبلاگ قبلی‌ام را مرور می‌کردم و راستش را هم بخواهید خیلی حسرت خوردم. با خودم گفتم که آیا من مشکلی دارم و آدم‌ها را اذیت می‌کنم که همه از من فاصله می‌گیرند؟ من که تا حد توانم سعی دارم خوشحالشون کنم و تا جد توانم سعی داشتم دوست خوبی برایشان باشم. اسامی که باید اینجا نام ببرم زیاد هستند . مگر من چه بدی‌ای در حقشان کردم که امروز اصلا نیستند! اگر هم هستند من حق داشتن هیچ اینترکشنی را با ایشان ندارم . یا هیچ‌کدام از پیام‌هایم پاسخ ندارند . شاید وقت اتمام من هم فرا رسیده باشه. بهرحال سوختن میکروفون و عشق به مخاطب و عشق به تولید محتوا و عشق به اینکه چهار نفر انسان و هم‌نوع خودت قراره به چیزی که درست کردی گوش کنند شرایط را طوری می‌کند که در اوضاعی که بسیار به پول نیاز دارم بروم و هفتاد و چند دلار ناقابلم را برای میکروفون پادکستم هزینه کنم . برای ویدیو‌های اینستاگرامم که بزودی میان هزینه کنم . برای موزیک‌های میان پادکست هزینه کنم. برایشان وقت بگذارم و دست به قلم بشوم و بنویسم . اما میکروفون عزیز واقعا وقت سوختن نبود . شاید باید حداقل وقتی آمار پادکستم به سی میرسید می‌سوختی . یا آمار صفحه اینستاگرامم به هشت نفر در یک هفته نبود و شاید هفتاد نفر در هفته بود می‌سوختی . در این میزان بی‌کران بی‌توجهی‌ها وقت بی‌توجهی تو نبود ای میکروفون . اینا نق و گلایه نیستند . اما از اینکه آدم بدقولی بشوم خیلی متنفرم . امروز میکروفون لعنتی بساط بدقول شدنم را پهن کرد. از طرفی می‌گویم حالا ده میلیون نفر که مخاطب نداری که خیلی بدقولی هم بدقولی باشه اما در همان طرف هم جوابم خودم را می‌دهم که همین که ۴ نفر هنوز دارند تورا گوش می‌دهند یعنی برای تو می‌ارزند به ده میلیون مخاطبی که کوچکترین مشکلی پیش بیاوری رهایت می‌کنند . ۴ نفری که با هر کم کیفیتی پادکست ساختن و گوش دادند .

سخن کوتاه می‌کنم . اگر شمایی که این پست را می‌خوانی قبلا دوست من بوده‌ای یا وبلاگم را می‌خوانده‌ای یا هرچیز دیگر لطفا خودت را شناس کن و برایم بنویس که چرا الان ، درست در روزهایی که دارم مبارزه می‌کنم که حذف نکنم وبلاگ و.. ام را نیستی!؟ چرا دیگر با من اینترکشنی نداری؟ چرا من باید از شدت فشار نبودنت این پست را بنویسم؟ و بعد فشار بیشتر از یه جای دیگری بخورم و این پست را بنویسم؟

بنویسید تا شاید من هم اگر آدم نبودم آدم بشوم . اگر هم نبودید برایم بنویسید که من چه بنویسم شما حاضر می‌شوید من را بخوانید؟ :))))))

گاهی فکر می‌کنم کاش معنی و مفهوم این پستم گدایی دیده شدن بود . آن وقت راحت تر آن را می‌نوشتم . کاش یک گدای دیده شدن بودم.

میکروفون سوخته ... سگ بر روحت !



۹ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰