هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

مثل هاتف باشید ( هاتف سعی می‌کنه آدم باشه )

این یک پست طولانیست . امیدوارم که تا انتها بخونید. گرچه خیلی‌ها اینجا رو با اینستاگرام و توییتر اشتباه می‌گیرن و انتظار دارن پست‌ها بیشتر از ۵ خط نشه . ولی اینجا وبلاگه و توی وبلاگ اتفاقا پست‌هات باید پر و پیمون باشن تا اونی که واقعا وبلاگ رو می‌شناسه و خواننده وبلاگه کلی حال کنه . چون می‌دونه برای نوشتن پست چقدر وقت گذاشتی که طولانی شده و این یعنی که اون مخاطب برای تو مهم بوده که تو براش کلی تایپ کردی .  برای همین مرسی که تا انتهای این پست می‌خونین.

من ، هاتف ، وبلاگ‌نویس امروز و دیروز و سال پیش و پنج سال پیش نیستم . من از سال ۸۳ که میشه ۱۷ سال و یک ماه و هشت روز وبلاگ‌ نوشته‌ام تا به امروز . یعنی کوله‌باری از تجربه را دیدم . با نسل‌های مختلف وبلاگ‌نویسی کردم . کسانی که اکنون هم سن من هستن . یا کسانی که بیشتر از من سن دارن و یا کسانی که از من خیلی سنشون کمتره. گرچه اصلا داستان سن رو دخیل توی سبک نوشتن نمی‌دونم و فکر می‌کنم  هر وبلاگ بیانگر وجود اون آدم در اون فضای مجازیه . همچنین خیلی هم معتقد به داستان بلاگر قدیمی و عیره هم ندارم شما می‌تونی یه وبلاگ‌نویس ده ساله باشی و آشغال مطلق هم باشی . آشغال به لحاظ رفتاری . یعنی آدمی که بقیه رو اذیت می‌کنه . در مورد تاریخچه وبلاگ‌نویسیم اینجا نوشتم . اما معتقد به این نیستم . به نظرم رفتار و کردار وبلاگ‌نویس و همچنین مطالبی که توی وبلاگش می‌نویسه و علاقه‌مندانشه که از همه مهم‌تره . حتی نوع و سبک نوشتن آدم‌ها هم یک مساله کاملا شخصی و سلیقه‌ایه و به کسی مثل من اصلا مربوط نمیشه . من اگر دوست داشته باشم می‌خونم و اگر دوست نداشته باشم نمی‌خونم . اما اخیرا مشکلاتی در فضای وبلاگ‌نویسی بوجود اومده و باعث شده که خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها مثل خودم مدتی از اون سرویس برن . دیگه توی اون سرویس ننویسن . برن تو سرویس دیگه و یا کلا با فضای وبلاگ‌ها خداحافظی کنن . اسم زیاد دارم که بگم به خاطر یک سری بدرفتاری‌ها ، این آدم ها که قلمشون هم خوب بوده دیگه ننوشتن! توی این متن مخاطب زیاده که من مخاطب قرارشون دادم ولی اینطوری ممکنه به شما که ممکنه اینکاره نیستید هم ناراحتی به وجود بیاره. گرچه به نظرم کسی به خودش میگیره و ناراحت میشه که این کارها رو کرده . ولی خودم رو مخاطب حرف‌هام میگیرم که خود مخاطب‌های این حرف‌ها بفهمن خودشون ! هر کسی برای خودش می‌تونه یک گوشه وبلاگ بنویسه . ولی اجتماعی بودن وبلاگ‌ها و تماس داشتن نویسنده‌هاشون باعث ایجاد یک اجتماع بشن . یعنی وبلاگ‌ها برای خودشون یک شبکه شن که وبلاگ‌نویساش با هم اجتماع دارن . برای اینکه بشه این اجتماع رو تشکیل داد یک سری مشکلات باعث برهم زدن و یا سمی شدن این اجتماع میشن . برای همین این موضوعات رو نوشتم. من می‌تونم یک وبلاگ‌نویس یه گوشه وب باشم و با کسی کاری نداشته باشم و آشغال مطلق باشم . ولی وقتی داستان میشه که من می‌خوام اجتماع تشکیل بدم و در کنار چند نفر دیگه بنویسم ، اون وقت فکر می‌کنم رعایت این مسابل برای من ضروریه تا ضربه‌ای به این اجتماع نزنم .

۱. به من چه که یک وبلاگی فن یه خواننده و یا یه انیمیشنه!

وبلاگ‌هایی که فن هستن این روزها زیاد شدن و خیلی هم خوبه که آدم‌ها برای ارتباط برقرار کردن و فعالیت کردن می‌آن و از وبلاگ‌ها استفاده می‌کنن . کانال‌های تلگرام و.. هم بوده . همین که اومده توی وبلاگ داره فعالیت می‌کنه و نمی‌ذاره وبلاگ بمیره باید بهش بگیم دمش گرم . خیلی ممنون که وبلاگ رو برای این کارش انتخاب کرده . طرفدارهای انیمه‌ها ، طرفدارهای کی پاپ ، طرفدارهای رمان و داستان ،‌طرفدارهای بازی‌های مختلف کامپیوتری ، طرفدارهای سریال‌های مختلف ،‌طرفدار ایدل‌ها و طرفدارهای خواننده‌های مختلف از هر کشوری!‌ به من هاتف چه ربطی داره که اینا دارن چه کار می‌کنن! اگر دوست داشتم وبشون رو می‌خونم . لینک می‌کنم و تعامل می‌کنم و اگر دوست نداشتم هم رد میشم! دیگه غلط اضافی می‌کنم برم توی نظرات به ایدلشون فحش بدم . یا تحقیرشون کنم . یا بگم احمقا k-pop دوست دارن و یا نمیگم بهشون ویب و یا هنتای دیدن که انقدر فلان و یا بگم خر انیمه می‌بینه!؟ لزوما وقتی که من به چیزی علاقه ندارم ، اون چیز هم هیچ آزاری به من نمی‌رسونه و توی لایف استایل یه آدم دیگست دیگه زرزر کردن من برای چیه . خود من رو اگر برین اینجا تاریخچه مو بخونین من برای چند تا خواننده وبلاگ زدم! اصلا سایت زدم!‌ انجمن ساختم! وبلاگ‌های عجیب و غریبی ساختم! منم آیدل داشتم . حالا سنم بالا رفته و سعی می‌کنم توی خصوصی‌های خودم با هنرمندای مورد علاقه‌ام حال کنم دلیل نمیشه که بیام توی نظرای دیگران شر و ور بگم و زر بزنم . الان خیلی زیاد شده و دیدم میان تو وبلاگ‌ها نظر میدن که اینم شد آدم که براش وبلاگ زدی! یا وبلاگت خیلی داغونه! و باعث ناراحتی و اذیت میشن . یا اصن خودشونم فن یه چیز دیگه‌ان بعد میرن به وبلاگ‌های دیگه فحش می‌دن و کثافت کاری میکنن! من هاتفم!‌ اگر یک وبلاگی رو دوست ندارم ، خیلی ساده از کنارش رد میشم و نمیرم توی نظرات نویسنده شو اذیت کنم! وبلاگ مال اونه و دوست داره هرچی دلش می‌خواد بنویسه. هرجوری دلش می‌خواد باشه !‌ به من ربطی نداره . مثل من باشید! راستی اینم بگم که این وبلاگ‌ها به نظرم می‌تونن قوی تر عمل کنن و خودشون بشن یه منبع خوب برای اون آیدلشون .

۲. وقتی کاری براشون نکردی پس خفه شو!

تمامی این بلاگرهایی که تو وبلاگ‌هاشون بازی‌های مختلف دارن ، داستان می‌نویسن ، فیکشن می‌نویسن . عکس درست می‌کنن . ستاره گل درست می‌کنن و اصن فن یه خواننده‌ای هستن . کنسرت براشون درست نکردیم . اینترنتشونم که این آشغاله که داریم می‌بینیم . همه چی دور و برشون بده و خبر بده . هیچ دلخوشی درست نکردیم. هیچ کاری براشون نکردیم .رهاشون کردیم به حال خودشوون بعد میریم و تو وبلاگ‌هاشون زر میزنیم تو نظرات و تحقیرشون می‌کنیم . وقتی که کاری براشون نکردیم پس بهتره خفه شیم و رد بشیم . زیاد دیدم کسایی که در مورد وبلاگ بقیه زیاد زر میزنن . من هم ممکنه از بعضی از این وبلاگ‌ها خوشم نیاد . ولی این سلیقه منه که دوست ندارم. چند نفر دوست دارن و فعالیت می‌کنن . من دوست ندارم مشکل منه نه مشکل اون وبلاگ . پس بهتره سکوت کنم و چیزی نگم و رد شم و بذارم اون آدم که تنها دلخوشی و تفریحش همون وبلاگشه ، آرامششو بهم نمیزنم و میذارم کارشو بکنه. مثل هاتف باشین

۳. هاتف خاله زنک نباش !

من اعتراف می‌کنم که چند سال پیش به شدت خاله زنک بودم . نه اینکه حرف ببرم بیارم . ولی به خاله زنک‌ها خیلی کمک می‌کردم و هیزم به آتیششون می‌ریختم . وقتی بلاگری پشت سر وبلاگ‌نویس دیگه‌ای حرف میزد متاسفانه من هم شریک صحبت می‌شدم . برخی از ادعاها متاسفانه درست بود از آدم‌ها و بعضی‌هاش هم نبود .چرا انقدر خاله زنک میشیم؟ اینجا فضای مجازیه . همه دو رو دارن . هیچ کس نمی‌آد توی وبلاگش بگه که بچه‌ها من یه متجاوزم ها !‌ بچه‌ها من وقتی نظر میذارم پیشنهادای بیشرمانه می‌دم ها . بچه‌ها من در روز دو بطری عرق نابی می‌زنما !‌ من گاهی دزدی می‌کنما!‌ هیچ کس نمی‌آد اینو بگه . همه مون داریم تو وبلاگ نشون می‌دیم که خیلی خوبیم! خیلی باحالیم . خیلی سالمیم .همش داره به ما ظلم میشه و همیشه مهربون داستان ماییم. در صورتی که نیستیم . پشت کلا یه آدم دیگه است . من یه سال طول کشید که موفق شدم این عادت بد رو ترک کنم . اگر پشت سر کسی حرف زده میشه خب بشه . من گوش می‌دم . در مورد اون آدم هم یکم ملاحظه می‌کنم . اما دیگه آب توی آسیاب اون آدم نمی‌ریزم. دوستی ها قدیم توی وبلاگ قشنگتر بود چون واقعا همه خودشون بودن . وقتی آدم‌های بیشتری عضو شدن و وبلاگ‌نوشتن . اما اگر کمی آمار و احتمال بدونیم لای صد هزار نفر یه ۵۰ تا آدم بد هست . با اینکار دوستی‌ها پایدار می‌مونن . هاتف خاله زنک نیست. دیگه پشت سر کسی حرف نمیزنه . اگر هم کسی پشت سر کسی دیگه حرف زد خودش حرفی اضافه نمی‌کنه . حریم‌ها رو از بین نمی‌بره . مث هاتف باشید

 

۴. اینجا وبلاگه ، فرق داره !

صفحه اینستاگرام رو همه می‌تونن داشته باشن . اما وبلاگ رو آدم‌های خاصی دارن . آدم‌هایی که فکر می‌کنن یک جای خلوت و دنج و خوب می‌خوان تا توش بنویسن . توی اینستا تبادل شات داریم . فحش خواهر مادر داریم .کثافت کاری توی دایرکت داریم . فالور فیک داریم ، ادعا و گنده گوزی داریم ، صفحات چرت و پرت بدون هیچ محتوا با فالوزر بالا داریم . دنیا جهانبخت داریم ، ندا یاسی داریم ، شهره قمر داریم ، دونت اور تینک داریم ، کلی مدعی که هییچ نیستن داریم . خیلی کارهایی که توی اینستا آزاده تو وبلاگ اگر انجام بدی وصله ناجوره.  من از اینستا اومدم وبلاگ ساختم . ولی اول روش جاری وبلاگ‌ها رو یاد میگیرم . فرهنگ وبلاگ‌نویسی رو یاد میگیرم. وقتی کسی بهم چیزی از فرهنگ وبلاگ‌نویسی یاد میده با جان و دل گوش می‌دم و رعایتش می‌کنم . فکر نمی‌کنم عدد خاصیم و همیشه در حال بهتر شدن و یادگیری هستم. من فرهنگ اینجا رو یاد گرفتم و سعی می‌کنم با فرهنگ اینجا رفتار کنم و ضایع بازی‌های اینستاگرام رو اینجا درنیارم و باعث اذیت دیگران نشم . اینجا تبادل هیچی نیست. همه‌اش به علاقه‌های واقعی برمی‌گرده . اینجا محیط خیلی ساده‌ایه . مثل هاتف باشید

۵. سرم تو وبلاگ خودم باشه!

من سرم تو وبلاگ خودمه و اهل حاشیه نیستم . به من ربطی نداره که دغدغه فلان وبلاگ چیه. تو پستی که نوشته دخالت نمی‌کنم . تو نظرات زر نمی‌زنم که واقعا این دغدغه شماست؟ فکر نمی‌کنید که دغدغه‌های مهمتری هم هست ؟ با نظرات مسخره و به درد نخور وبلاگ‌نویس رو اذیت نمی‌کنم! ( یه زمانی یه وبلاگ‌نویس گوشت تلخ احمق بود که میرفت توی وبلاگ‌ها نظر میداد و پست‌هاشون رو تحقیر می‌کرد و انتظار داشت بابت این کار حمایت هم بشه ) . من میدونم هرکسی عقاید خودش رو داره و آزاده که از دغدغه‌های خودش بنویسه . من اگر دوست ندارم پستی رو ، خفه میشم و میرم . دیگه تو نظرات نویسنده رو اذیت نمی‌کنم . تحقیرش نمی‌کنم . نشون نمی‌دم که احمقه. اگر این کار رو کنم فقط نشون دادم خودم یه احمقم . مثل هاتف باشید

۶. کتاب خوندن و تحصیلات شخصیه! 

من ممکنه در طول عمرم یک جلد هم کتاب نخونده باشم . ممکنه هم میلیون جلد کتاب خونده باشم. مطالعه کتاب یک مساله کاملا شخصیه. من کتاب خوندم که خودم رشد کنم . خودم فهمم بره بالا. برای خودم خوندم . اگر دانشگاه رفتم ، درس خوندم هم برای خودم خوندم . سن من هم هرچقدر باشه کاملا یک مساله شخصی و درونیه . استاد دانشگاهم و یا یه کارگر ساختمان بی‌سواد کاملا یک مساله خصوصی و شخصیه. سطح دغدغه‌هام هم یک مساله صد درصد شخصی و خصوصیه . تاحالا توی هیچ تحقیقی نگفتن که شخص یک کتاب خونده و شخص ۲ شعورش بالا رفته . مطالعه کتاب اصلا چیزی نیست که بخواهیم به خاطرش بقیه رو مسخره کنیم . تحقیر کنیم . اذیت کنیم . متلک بگیم . همه رو احمق و بی‌سواد و کتاب نخون تصور کنیم و از بالا به پایین باهاشون حرف بزنیم. من فکر می‌کنم که شاید وبلاگی که دارم می‌خونم سه جلد کتاب بیشتر از من خوانده باشه . یا نخوانده باشه ، آدم‌ها ارزش انسانی دارن و ما حق نداریم به خاطر چهار جلد کتاب خواندن هار بشیم . هاتف به خاطر کتاب‌هایی که خوانده و تحصیلاتی که کرده حق نداره کسی رو تحقیر کنه و نمی‌کنه . از نظر هاتف همه ارزش انسانی دارند . مگر خلافش را با رفتار زشت ثابت کنند . من می‌داتم که اگر این کارهای عجیب را کنم بیشتر اثبات می‌کنم که مطالعه ندارم . پس من می‌دونم که کتاب یک مساله شخصی برای خودم و شعور  خودم و فکر خودم و دانش خودمه نه کسی دیگه  . به خاطر اینکه کتاب خوندم کسی رو اذیت نمی‌کنم . مثل هاتف باشید. اگر می‌خواین کاری کنین آدم‌ها کتاب بخونن با بیشعور بازی و تحقیر و توهین قطعا بیشعوری خودتون رو ثابت می‌کنین. با مهربونی پیشنهاد بدین . ببینین میخونن یا نه ؟

۷. من پروردگار برنامه‌نویسی ، خدای وبلاگ‌نویسی و پیامبر ادبیات نیستم!

من یک هاتفم . یک هاتف ساده که وبلاگ‌نویسه .یه هاتفی که داره یاد میگیره. هاتفی که داره تلاش می‌کنه هر روز بهتر بشه . گندهای درونیش رو بیرون بریزه و انسان‌تر بشه . من پروردگار وبلاگ نیستم . هرچی من میگم درست مطلق نیست . من خدای وبلاگ نیستم که براش خط مشی تعیین کنم . من استاد دانشگاه رشته وبلاگ‌نویسی نیستم که برای اون خط مشی تعریف کنم و بگم اگر اینجوری هستین پس دارین وبلاگ می‌نویسین اگر اینجوری نیستید پس خاک بر سرتون !  ممکنه من هم اشتباه کنم . ولی مسلما من وقتی میگم به همدیگه احترام بگذاریم ، این جرف من نیست و یک حرف عمومیه . ولی از نظر کسی دیگه ممکنه برای وبلاگ‌ها چهارچوب و خط مشی تعریف کنه و بگه که وبلاگ باید این باشد و آن باشد . من یه وبلاگ‌نویس ساده‌ام . از هرچیزی می‌نویسم . هر پادکست که دلم بخواد میسازم . هر ویدیو که دلم بخواد میسازم . اما خدای وبلاگ‌ها نیستم .به خودم این اجازه رو اصلا نمی‌دم که بگم هرچی من میگم درسته پس درسته و شما باید اون رو رعایت کنین و اگر من میگم غلطه پس غلطه و اگر رعایت نکنین خاک تو سرتون !! خود وبلاگ‌نویس چهارچوب خودش رو تعیین می‌کنه و خودشه که انتخاب می‌کنه چطوری بنویسه و من عددی نیستم که بخوام بگم بلاگر هست یا نه . نه تنها من که هیچ کس عددی نیست که بخواد گنده گویی کنه و یا بگه چی درسته و چی غلط. وبلاگ صفحه آدمه و اون آدم می‌دونه توش چی بنویسه. اگر من دوست نداشتم خب نمی‌خونم. دلیل بر حرف مفت اضافی در مورد وبلاگ‌ها نیست .من می‌دونم این رو که یک وبلاگ‌نویس ساده توی یک گوشه دنیای وبلاگ‌هام. رسالتم نوشتنه و اطلاع رسانی و انتقال تجربه تا بقیه ازش استفاده کنن . اگر دوست داشتن من رو می‌خونن و دوست نداشتن من نباید به بارگاه ملکوتیم بربخوره! هیچ کس پروردگارش نیست! من هم نیستم! لزوما هر مطلب ادبی که من می‌نویسم لزوما درست نیست . لزوما قشنگ نیست . حتی اگر ۱۰۰ نفر بنا به دلایل شخصی خودشون بخوان بگن زیباست !  متر چیز دیگست . من فقط متر رو روایت می کنم . پس من خدای چیزی نیستم و این رو میدونم . همیشه درحال یادگیری هستم . مثل هاتف باشید

۸. من وبلاگم مخاطب دارد ، نه برده !

من هیچ وقت شخصیت مخاطبان وبلاگم را اینطور لجن‌مال نمی‌کنم . حتی اگر مخاطبان من انقدر من را دوست داشته باشند که هر چیزی که من میگم رو عمل کنند ، باز هم این وظیفه منه که به اون‌ها به چشم یک مخاطب محترم نگاه کنم ، نه یک برده حلقه به گوش که هرچیزی که من می‌گم رو باید گوش بده. پس  من هرگز از مخاطبانم جبهه درست نمی‌کنم تا به یک وبلاگ حمله کنم . ما هیچ وقت حق نداریم به صورت دسته‌ای به وبلاگی حمله کنیم و شروع به دادن نظراتی کنیم که اگر اون نظرات به خودمون داده بشن خودمون باید از دنیای وبلاگ‌ها بریم . من نه تنها هیچ وبلاگ‌نویسی برایم خدا نمی‌شود ، نه تنها همه وبلاگ‌نویس ها به نظرم تنها و تنها یک وبلاگ‌نویسن ، بلکه خودم رو هم خیلی آدم بزرگی نمی‌دونم حتی اگر ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا خواننده داشته باشم . مطالعه کننده‌های این وبلاگ ، عزیزان من هستند که به من لطف دارند و این سیاهه‌های من را مطالعه می‌کنند. اگر من را خیلی دوست دارند این از بخت خوش من است و من به هیچ عنوان حق ندارم مخاطبی که شاید به دلیل اینکه با این محیط آشنا نیست را اینطور تحقیر و وی را مامور به انجام کارهای گروهی کنم . من خودم را عددی نمی‌بینم و مخاطبم برای من بسیار قابل احترام است ! مثل هاتف باشید ! همچنین خواننده‌ هم باید به خودش احترام بگذاره و بگه مگه من برده این آدمم که هرچی میگه بگم باشه ؟؟

۹. من با موفقیت بقیه خوشحال میشم و با ناراحتی بقیه ناراحت !

وبلاگ‌های زیادی هستن که می‌نویسن که فلان اتفاق براشون افتاد ، فلان موفقیت رو کسب کردن ، فلان دانشگاه قبول شدن و... . و همچنین داستان های زیادی در وبلاگ‌ها از موفقیت‌ها و شکست‌های آدم‌ها نوشته میشه.  ما چقدر خوش‌شانسیم که آدم‌ها موفقیت‌هاشون رو توی وبلاگ می‌نویسند و به ما اجازه می‌دن که ما هم در شادی شون شریک بشیم و با همدیگه شادی کنیم . گرنه می‌تونست ننویسه . برای همین وقتی یک پستی رو می‌خونم که خبر خوبی داخلش نوشته شده و یا موفقیتی درونش هست همیشه تبریک می‌گم و دلم می‌خواد نشون بدم که من هم در شادی موفقیت تو شریکم و من هم خوشحالم و مرسی که خبر خوش رو توی وبلاگت با ما شریک کردی! مهم نیست میشناسمش یا نه! مهم اینه که می‌دونم یک آدمی یک جای دنیا خوشحاله و تصمیم گرفته این خوشحالیش رو با من شریک کنه. پس منم تو خوشحالیش شریک میشم . در مورد خبرهای بد هم همینه . قضاوت نمی‌کنم. همیشه سعی می‌کنم همدردی کنم و بگم من هم در غم تو شریک هستم . شاید بعضی‌ها کسی رو ندارن و توی وبلاگ‌نوشتن تا شاید ما کمی تسلی بهشون بدیم. برای همین همیشه حتی اگر وبلاگ‌نویس رو نشناسم توی نظرات خصوصی سعی می‌کنم اون رو تسلی بدم و بهش بگم که می‌گذره .. این رسالت و وظیفه منه که وقتی کسی خواسته این چیزها رو با من شریک بشه ، من بیشعور نباشم .  اگر از موفقیت کسی ناراحتم ، سعی کنم حرفی نزنم و برم . لزوما هر موفقیتی که توی وبلاگ گذاشته میشه به خاطر شواف نیست . اگر اذیت میشم از این حجم موفقیت کسی ، می‌تونم برم و شبانه روز به اندازه اون آدم تلاش کنم و منم اون موفقیت رو به دست بیارم . من با فحش دادن بهش بیشعوریم رو حداقل به خودم ثابت نمی‌کنم . من با خوشحالی آدم‌ها خوشحال میشم . مثل هاتف باشید!

۹.۵ . وبلاگ یه آشغال‌دونی نیست! اگر فکر می‌کنی آشغال دونیه یعنی میگی خودت هم آشغالی :))

این یکی از کارهای نرماله که آدم ها به صورت رندم به وبلاگ‌ها سر میزنن و نظر می‌ذارن . نویسنده وبلاگ هم به طبع برای خواندن وبلاگ نظردهنده اش و اینکه بینه که اون کسی که براش نظر داده کیه به وبلاگ اون آدم می‌ره و نظر میده . تبادلی رخ نمی‌ده ها. لزوما ممکنه من نظری از کسی بگیرم ولی فقط وبلاگش رو بخونم . با پست های شادی ، خوشحال میشم و با پست‌های ناراحتی مثل مریضی و جدا شدن و از دست دادن شغل و این چیزها هم ناراحت میشم . نظر یک پیام شخصی به موضوعیه که در پست نوشته شده . وبلاگ یک صفحه عمومیه. ولی خیلی ها شعور فهمیدن این رو ندارن متاسفانه و وبلاگ رو با دفتر یادداشت ، محل تخلیه ، محل مسخره بازی اشتباه می‌گیرن. تمامی چیزهایی که نوشتم کاربرد خودشون رو دارن . شما نمی‌تونی از وبلاگ به عنوان دفتر یادداشت شخصی استفاده کنی. مگر بخوای یادداشتت رو به ((اشتراک)) بگذاری . اون وقت میشه وبلاگ! وقتی که میگی وبلاگ بنویسم برای خودم بعنوان دفتر یادداشت این با ماهیت وبلاگ در تضاده . مثل اینه که پشت وانت بشینی با بلندگو داد بزنی گوجه می‌فروشیم . بعد یکی میاد ازت بخره توهین بهش کنی و بگی غلط کردی اومدی . گوجه ها مال منه!‌ وبلاگ یک محیط عمومیه و اسمش دفتر یادداشت خصوصی و یا محل تخلیه کثافت‌های درونی نیست! پست‌های زیادی دیدم که نوشته خاک تو سرت! تو یه آشغالی . از همه تون متنفرم و این صحبت‌ها .. وبلاگ محل تخلیه عصبانیت‌های شما نیست . توی وبلاگتون آزادین هرچیزی بنویسین به شرطی که دیگه ماهیت وبلاگ رو رعایت کنید. از وبلاگ استفاده دیگه نکنید.  به طبع وقتی وبلاگتون رو نوشتید و پست جدید گذاشتید باید آماده نظرات مختلف باشید . نه اینکه هرکسی نظر داد بگید بیجا کردی نظر دادی . اینجا سطل آشغال منه و تو حتما مریضی و این صحبت‌ها. این نشان‌دهنده این نیست که نظر دهنده بد نظر داده. نشان دهنده اینه که خودتون آشغالید و دارید توی آشغالدونی می‌نویسید! من به وبلاگم احترام می‌گذارم و محل تبادل نظر می‌دونمش . نه یک سطل آشغال که من آشغال دارم توش آشغال می‌ریزم. باید شعور داشته باشین و  نباید کثافت‌های درونتون رو خالی کنین و به درون مخاطب‌های گذریتون بنویسید . بعد که مورد تحقیر و توهین قرار می‌گیرید و میگید چرا کسی من رو نمی‌خونه! خب گفتید آشغالدونی! کسی آشغال نمیخونه!‌ اگر با این شکل وبلاگ‌نوشتن موافقید وبلاگتون رو پاک کنید و از نوت پد، ورد و یا اورنوت ویندوز استفاده کنید . وبلاگ محل تخلیه مشکلات درونی و عقده‌های شخصی نیست. انرژی منفی که از شما ساطع میشه به هوا نمی‌ره . میریزه تو مخاطب های وبلاگتون . شما نمی‌تونین انرژی منفی پخش کنین بعد بگین اینجا محل تخلیه منه. محل تخلیه میتونه باشگاه و کیسه بوکس (میت) باشه . می‌تونه دفتر کهنه ای باشه که کل چرتو پرتاتو توش بنویسی و بسوزونی .. نه اینکه بقیه بلاگرها رو باهاش اذیت کنی هرکی هم نظر داد پاچه شو بگیری :) هوم؟ زشته !

۱۰. من رازدار خوبیم !

وقتی یک نفر به من اعتماد می‌کنه و اطلاعاتی رو در اختیار من می‌گذاره ، یعنی به من اعتماد کرده و من وظیفه بسیار مهمی روی دوشم هست . من رو محرم خودش و محرم اسرارش دونسته و با من درد دل کرده . نیازی به من داشته و به صورت گذری اون نیازش رو با من برطرف کرده . از من کمک خواسته و کمکی گرفته . ناراحت بوده و آغوش من رو برای گریه خواسته . این خیلی اتفاق مهمیه که من رو لایق این دونسته که با من حرف بزنه . تحت هیچ شرایطی حتی اگر روزی اون آدم دشمن من هم شد ، دست به افشاگری و نوشتن خصوصی‌های اون آدم بزنم. تصاویر خصوصیش رو منتشر کنم . تحقیرش کنم . توی پستم بنویسم که یادته اون روز دماغت رو میکشیدی نیاز به من داشتی کنارت بودم ؟ یا مثلا یادته پدرت فلان کرده بود؟؟ این اوج حرامزادگی یک آدمه که به وقت دوستی خودش رو یک آدم قابل اعتماد جا میزنه و بعد این شکلی از این کارها می‌کنه . حتی اگر اون آدم دشمن من هم باشه ، من هرگز اسرارش رو فاش نمی‌کنم . حتی شده شخصی ضربه‌ای به من زده که با اسراری که ازش دارم می‌توانم خودم را تبرعه کنم ولی این کار را نمی‌کنم! چون عهد بستم رازدار باشم . هیچ وقت افشاگری نمی‌کنم . راز چیزی نیست که انقدر آشغال و پست باشی که ازش سو استفاده کنی . مثل هاتف باشید!

۱۱. زندگی آدم‌ها مال خودشونه ! اون میزانی که دوست دارن به اشتراک می‌گذارن!

آدم‌ها تصمیم میگیرن که اطلاعات و زندگیشون رو سطح بندی کنن . بعد بر اساس اون سطح‌ها ، اطلاعاتی که عادی هستن رو مثلا در وبلاگ منتشر کنن . اطلاعاتی که کمی خصوصی تره رو توی اینستاگرام، اطلاعات محرمانه رو توی تلگرام و اطلاعات خیلی محرمانه و سری رو هیچ جا منتشر نکنن! یا توی هیچ چتی ننویسن! وقتی یک نفر از دوست پسرش تا یک حدی نوشته یعنی تا اون حدش اوکیه . من تو زندگی اون آدم کنکاش نمی‌کنم . سوالات اضافه نمی‌پرسم. اگر کنجکاوی کردم که مانعی هم نداره و پاسخ نه شنیدم ناراحت نمیشم و عقده نمی‌کنم . سعی نمی‌کنم دشمنی کنم چون اون آدم انتخاب کرده اطلاعاتی به من نده. حتی اگر من کل اطلاعات زندگی‌ام را بهش دادم هم نمی‌تونم انتظار داشته باشم که اونم این کار رو دقیقا انجام بده . اینکه به زور برم اینستاگرامش رو پیدا کنم بعد دوستاش رو پیدا کنم و کلی اطلاعات به دست بیارم ازش وافعا یک حرکت کاملا احمقانست . من این کار رو نمی‌کنم . مثل هاتف باشید

۱۲ . من با اعتقاد شما مشکل دارم و در موردش حرف می‌زنم!

من برای خودم عقیده دارم . میتونم این عقیده را ابراز کنم . در ابراز عقیده ام آزادم . ممکن است شخصی باشه که مخالف عقیده من باشه و اون هم در وبلاگش بنویسه . مثلا من عاشق قورمه سبزی باشم و اون از قورمه سبزی متنفر باشه . من حق ندارم برم وبلاگش بگم من عقیده ام محترمه تو باید احترام بگذاری! نه هیچ عقیده‌ای محترم نیست . میشه در موردش حرف زد میشه نقدش کرد .تا زمانی که به شخص توهین نشه و آزادی کسی سلب نشه من آزادم که هر چیزی رو نقد کنم و در مورد هرچیزی بد بگم و خوب بگم و افراد دیگه هم مختارن که بد بگن و خوب بگن . من هیچ وقت در قسمت نظرات به خاطر اینکه مخالف اعتقاد من هستن از خجالتشون در نمیام! مثل هاتف باشید

۱۳. من دزدی نمی‌کنم!

من هیچ وقت مطلب کسی ، قالب کسی ، موسیقی کسی را نمی‌دزدم . اگر عکاسی تصویرش را آزاد و رایگان منتشر نکرده به هیچ عنوان به خودم این اجازه رو نمی‌دم که تصویر اون رو بدزدم و به اسم خودم منتشرش کنم . وقتی کسی بهم گوشزد کرد که عکس مال اوست ضمن معذرت خواهی سعی می‌کنم مشکلش را حل کنم . ننه من غریبم بازی در نمی‌آورم و مثل یک انسان متمدن قبول می‌کنم که حواسم نبوده . من تحت هیچ شرایطی از هیچ کس متن نمی‌دزدم. حتی کپی هم نمی‌کنم! اگر دوست دارم مخاطبانم پست وبلاگ دیگری که من دوست دارم را بخوانند به هیچ عنوان آن را کپی نمی‌کنم . بلکه لینک می‌دم که خودتان بروید و آن مطلب را در وبلاگ خود آن شخص بخوانید . مثل هاتف باشید!

۱۴. من دروغ نمی‌گویم!

من حق این را دارم که در وبلاگم برخی حقایق را نگویم . ولی این به معنی دروغ گفتن نیست . من به هیچ عنوان دروغ نمی‌گویم . اطلاعات دروغ منتشر نمی‌کنم . زندگی شخصی من درجه دارد و بر اساس میزان محرمانگی در مورد آنها صحبت می‌کنم . اما دروغ نمی‌گویم. اگر دانشگاه رفته‌ام و مهندسی برق خواندم می‌توانم آن را بگویم و یا نگویم . اما حق ندارم بگویم که من پزشکی دانشگاه شهید بهشتی درس خوانده ام و پزشکم . این جدای از پنهان کردن حقیقت ، گفتن دروغ است! من خودم را آدم باشعوری می‌دانم و دوست ندارم در مورد موضوعات چه شخصی و چه عمومی دروغ بگویم . یا به افراد دروغ ببندم. یا تهمت بزنم . اگر من یک پراید دارم و خجالت می‌کشم از اینکه ماشینم را بگویم ، می‌گویم وسیله ای هست (گرچه من اصلا خجالتی نمی‌بینم توی این) . ولی دیگه اعلام نمی‌کنم که بنز دارم . یا پورشه دارم . من دلیلی برای دروغ گفتن ندارم و سعی می‌کنم با دروغ نگفتن نشان دهم که آدم عقده‌ای و دارای کمبودی نیستم! همچنین نشر اکاذیب و اطلاعات غلط نیز شامل همین میشه . من از چیزی که اطلاعات درست ندارم اون رو منتشر نمی‌کنم و باعث گول زدن مخاطبم نمیشم! مثل هاتف باشید!

۱۵. من سعی می‌کنم نیازهایم را از راه درست پیگیری کنم!

همه ما می‌لغزیم . منی که ادعایی ندارم ولی خیلی از ادعادارهایش لغزیده‌اند . همه ما انسانیم! درنهایت برخی روزها فشار زندگی ، افسردگی، دیوانگی ، فشارهای روحی روانی اختیار را از ما میگیرد و باعث می‌شود حرفی را بزنیم و کاری را بکنیم که بعدا از کرده خودمان پشیمان شویم . من هاتف هم از این قاعده مستثنی نیستم . من سعی می‌کنم که وقت‌هایی که حالم بده وبلاگ نخوانم ، با کسی چت نکنم که ناگهان حرفی بزنم که نباید . من سعی می‌کنم نیاز به محبت و یا دیگر نیازهایی که دوست ندارم در این پست بگم رو از راه درستش پیگیری کنم . نه با سلب کردن امنیت و آزادی دیگران . شاید در گذشته من هم چنین آدمی بوده‌ام ولی از روزی حداقل سعی خودم را می‌کنم که نیازهای خودم را از راه درست آن پیگیری کنم! مثل هاتف باشید

۱۶ . من دو رو نیستم!

من همیشه یا از کسی خوشم می آید و یا خوشم نمی آید . این یک داستان ساده است . از دو رویی بدم می‌آید . هرگز در نظرات هیچ وبلاگ‌نویسی و یا اینستاگرام و یا هرجایی که امکان نظرگذاشتن دارد قربان صدقه کسی نمی‌روم و بعدا پشت سر رگ او را بزنم و پشت سرش کلی فحش و لیچار بارش کنم . اگر از کسی بدم می‌آید هرگز نه او را دنبال می‌کنم، نه می‌خوانم ، نه نظر می دهم . از کنارش رد می‌شوم و اصلا نمی‌بینمش !‌ نمی‌گذارم که آدم‌ها همیشه از لبخند‌های من احساس امنیت کنند و پشت سر خنجرم را بزنم . مثل هاتف باشید!

۱۷. من عقده ندارم!

من اگر چیزی را بلدم . دوره‌ای را رفتم ، از آن در راستای منفعت شخصی و یا جمعی استفاده می‌کنم . من هیچ وقت سعی نمی‌کنم کسی را هک کنم . هیچ وقت کسی را سعی نمی‌کنم فیلتر کنم . هیچ وقت در نظرات او را تحقیر نمی‌کنم . هیچ وقت پست‌های تحقیر آمیز در مورد افراد نمی‌نویسم . هیچ وقت از قدرت و امکاناتم برای ارضا کردن عقده‌های شخصیم استفاده نمی‌کنم .اگر کسی بهتر از من است یا شکست را قبول می‌کنم و قبول می‌کنم که از من بهتر است . یا تلاش می‌کنم که از او جلو بزنم در یک رقابت سالم . من برای جلو زدن از کسی ، پای او را نمی‌شکنم! من امنیت کسی را به خطر نمی‌اندازم و به اشخاص مختلف توهین مستقیم و یا در پاکت نمی‌کنم . فطعا هیچ وقت شروع کننده بی ادبی و یا توهین کردن به هیچ کسی نیستم

۱۸. من به پست آدم‌ها احترام می‌گذارم

وقتی در پست از من چیزی خواسته شده ، وقتی که چالشی برگزار شده که قانون دارد ، من وظیفه خودم می‌دانم که آن چالش را بدون هیچ کم و کاستی و درست و دقیق عین چیزی که نویسنده آن را درخواست نموده انجام دهم . من به دلیل خودبرتربینی احمقانه خودم ، چالش و یا درخواست شخص وبلاگ‌نویس را خراب نمی‌کنم! یا کاری نمی‌کنم و رد می‌شوم و یا اگر خواستم کاری انجام دهم ایراد نمی‌گیرم و کار را ناقص انجام نمی‌دهم . توهین به شروع کننده چالش نمی‌کنم و سعی می‌کنم اگر مخالف شیوه برگزاری آن هستم و یا اصلا دوست ندارم درخواست وبلاگ‌نویس را انجام دهم از کنارش رد شوم . من در پویش‌ها خرابکاری نمی‌کنم . می‌دانم که چالش‌ها برای بازی و سرگرمی و گاها برای هدفی ساخته میشن . سعی می‌کنم نشان ندم که عقده دارم از اینکه ممکن است وبلاگ مورد نظر به خاطر این چالش دیده شود! اگر دوست داشته باشم درست شرکت می‌کنم و اگر دوست نداشته باشم از کنارش رد می شم. مثل هاتف باشید

۱۹. اگر اشتباه کردم معذرت می‌خواهم

اگر جایی ناخواسته باعث نوشتن پستی شده‌ام که کسی را ناراحت کرده. یا نظری در جایی قرار دادم که باعث شده شخصی آزرده خاطر شود، پر رو بازی در نمی‌آورم! ننه من غریبم بازی در نمی‌آوردم . پست طولانی خداحافظی با شعار مرگ بر کسی که گفت من اشتباه کردم چون خداها اشتباه نمی‌کنن! نمی‌نویسم! خیلی ساده اگر متوجه شوم اشتباهی کردم آن را اصلاح و معذرت‌خواهی می‌کنم . اگر آن اشتباه را مرتکب نشده باشم و سو تفاهمی وجود داشته باشد نیز مثل یک آدم منطقی و درست توضیحات خودم را برای رفع سو تفاهم می‌نویسم . من خودبرتربینی ابلهانه ندارم و اگر جایی اشتباه کردم حتما می‌نویسم که اشتباهی صورت گرفته . اگر در پستی اطلاعات غلط نوشتم که بعد‌ها درست آن چیز دیگری بوده ، شرافت و جرات این را دارم که پست دیگری در راستای اصلاحیه بنویسم و معذرت خواهی کنم . من برای شعور مخاطبم و دیگر انسان‌ها ارزش قایل هستم.  مثل هاتف باشید

۲۰. من برای دیده شدن وبلاگم نظر نمی‌دهم !

من دوست دارم افکار انسان‌ها را بخوانم و از آنها ایده بگیرم . برای همین پست‌های جدیدی که در سرویس‌های وبلاگ‌نویسی پست می‌شوند را مطالعه می‌کنم . از کل پست‌هایی که مطالعه می‌کنم ۸۰ درصدشون رو بدون نظر رها می‌کنم . چون دلیلی نداره که وقتی نظری ندارم به زور خودم را مجاب کنم که نظر بدم تا باعث بشه اسم و آدرسم در نظرات باشه و هم نویسنده وبلاگ بیاد وبلاگم رو ببینه و هم نظر دهنده هاش بیان و وبلاگم رو ببینن . من نظر رو برای نویسنده می‌نویسم . من نظر رو برای مطلب می‌نویسم چون نظر دارم . من بر این باورم که اگر مطالب من مطالب خوبی باشن ، مخاطب‌هاش خود به خود بیشتر خواهند شد . من با اسپم کردن نظر ، وبلاگ‌نویسان را اذیت نمی‌کنم . من با نخوندن پست هرگز نظر نمی‌دهم . من خودم را به بلاهت نمی‌زنم که چون طول پست زیاده پس اولش و آخرشو می‌خونم چون وقت ندارم ولی باید نظر بدم چون باید آدرس وبلاگم دیده بشه! من روی پستی نظر می‌دم که از اولش تا آخرش رو خونده باشم . من مخاطبم رو از راه درست به دست می‌آرم نه با اسپم کردن نظر! مثل هاتف باشید

۲۱. من در نظرام درخواست‌های غیر معقول نمی کنم!

هر وبلاگی یک سلیقه داره . یک سری دوست داره . یک سری وبلاگ‌ها رو دوست داره و یک سری وبلاگ‌ها رو دوست نداره .  با یک سری تفکرات بیشتر ارتباط برقرار می‌کنه و با یک سری دیگه ارتباط برقرار نمی‌کنه . من هیچ وقت دوست ندارم طلبکارانه توی نظرات وبلاگ‌نویس رو اذیت کنم . ازش درخواست تبادل لینک و یا فالوت کردم زود باش فالوم کن و از این قبیل نظرهای آزار دهنده نمی‌کنم! اگر وبلاگ من رو دوست داشته باشه خودش هم دنبال می‌کنه و هم می‌خونه. اگر دوست نداشت من حق ندارم طلبکارانه و با بی‌ادبی تهدیدش کنم و یا ازش بخوام که زود باش من رو فالو کن . زودباش بیا پستمو بخون یا زودباش بیا نظر بده . اگر محتوایی که من درست کردم و پستی که من نوشتم ارزش خونده شدن داشته باشه مخاطب اون رو خواهد خوند! پس من هرگز از این شکل نظرها نمی‌دم! مثل هاتف باشید

۲۲.وبلاگ‌نویسی یک کار آزاد است

نوشتن وبلاگ یک کار شخصی و یک تصمیم شخصیه . هیچ کسی حق نداره اون رو محدود کنه . هیچ کسی حق نداره اون رو چهارچوب بهش بده . هیچ کسی حق نداره نرمالایز کنه و همه وبلاگ‌ها رو یک شکل کنه . شما اگر وبلاگت رو با یک شکل و سبک خاصی دوست داری بنویسی من دوست دارم با این سبک بنویسم ! چون من ۱۷ سال وبلاگ‌نوشتم و تو فقط دوسال دلیل نمی‌شه که من بخوام به وبلاگ تو درجه و نمره بدم . دلیل نمیشه که من بخوام بگم که تو چی بنویسی، چه شکلی بنویسی،‌چه تصاویری انتخاب کنی ، اگر چه کار کنی اسمت وبلاگ‌نویسه اگر چه کار نکنی اسمت وبلاگ‌نویسه اگر چه کار نکنی و یا بکنی اسمت وبلاگ‌نویس نیست! وبلاگ نوشتن یک کار آزاده . درست مثل ساختن یک صفحه اجتماعی توی اینستاگرام . اگر یک مجله و یا یک رسانه بود که تحت نظر یک رسانه بزرگ واحد بود (مثل صدا و سیما و یا بی بی سی) آن وقت داستانش فرق می‌کرد. یک رسانه تصویری که به کارمندانش حقوق می‌دهد و خط مشی آن باید بر اساس اسپانسرهاش باشه و خب اون شبکه می‌تونه تعیین کنه که خبرهایی که کار می‌کنی و یا محتوایی که تولید می‌کنی باید این چهارچوب رو داشته باشه . ولی بلاگ بیان که به من حقوق نمی‌ده! من استخدام خودمم! نویسنده خودمم! تو هم نویسنده خودتی!‌پس هر جوری که دوست داری وبلاگت رو می‌نویسی. با هر ادبیات و هر شکلی که دوست داری . اصلا کلی غلط املایی ممکنه توش داشته باشی که دوست داری . من اگر علط املایی اذیتم می‌کنه یک بار توی کامنت‌ها مودبانه و بدون اینکه ناراحت بشی و ضمن معذرت‌خواهی ازت می‌خوام که کلمات رو با املای درست بنویسی و اگر گفتی نه دیگه تمام! من باید برم و اگر دوست نداشتم وبلاگت رو بخونم ، نخونم! فکر می‌کنم نزدیک یک میلیون وبلاگ وجود داره که همه دارن توش می‌نویسن به فارسی! لزوما چون من ۱۷ سال وبلاگ‌نوشتم و یا هر دلیل دیگه ای چنین حقی ندارم که بخوام برای وبلاگ بقیه تعیین و تکلیف کنم! اوج تعیین و تکلیف و چهارچوب بندی و خط مشی نویسی باید در وبلاگ خودم باشه و خودم بر اساس اون می‌تونم وبلاگ مد نظر خودم رو بنویسم‌. سلیقه من مال منه و وبلاگ من هم مال منه! خیلی ساده من تعیین می‌کنم چه کار کنم و فقط منم که مسول وبلاگ خودمم . نه کس دیگه . مثل هاتف باشیم

۲۳. نسخه من ، نسخه منه / نسخه اون ، نسخه اون

همه وبلاگ‌نویسا پست می‌نویسن و خب یک سری پیشنهادات و نسخه‌هایی رو برای کارهای مختلف بهتون پیشنهاد می‌دن . نمیشه گفت نسخه‌ای که من می‌پیچم اون درسته و نسخه بقیه به درد نمی‌خوره . همه داریم پیشنهاد می‌دیم و آدم‌ها همه عقل و منطق دارن و راهی که براشون مناسب تره رو انتخاب می‌کنن! خیلی ساده . تمامی حرف‌ها و پیشنهاد‌هایی که توی پست‌ها زده میشه صرفا یک پیشنهاده . من مختارم اون رو انجام بدم یا ندم . مختارم راه پیشنهادی رو انتخاب کنم و یا نکنم . مختارم که تجربه مورد نظر و  یا پست مورد نظر رو قبول کنم و یا نکنم! خیلی ساده . من حق ندارم بگم که نسخه فقط من درسته و لاغیر! هرکسی غیر من میگه صد درصد در اشتباهه . من می‌دونم که در حال یادگیری و بهتر شدنم و قطعا شاید نسخه کسی دیگه برای من هم بهتر باشه !‌ پس یاد می‌گیرم که هر کسی به میزان تجربه و افکار می‌تونه پیشنهاد بنویسه و آدم‌ها هم عقل دارن و می‌تونن انتخاب کنن و یا نکنن! من حق ندارم که فکر کنم نسخه من نسخه درسته! حق ندارم تو نظرات، توهین کنم و یا نسخه طرف مقابل رو تحقیر کنم . مثل هاتف باشید

۲۴.  من می دونم فضا مجازیه ولی پشتش یه آدم نشسته!

اگر وبلاگی رو خوندم و حس کردم خیلی مزخرفه (با سلیقه من نمی‌خونه وگرنه خود مطلب ممکنه مزخرف نباشه) خیلی ساده وبلاگ رو می‌بندم و دیگه نمی‌خونم . من حواسم به نظراتی که می‌گذارم هست . من هرگز پستی رو نخونده به خاطر اینکه دیده بشم نظر نمی‌ذارم. من هیچ وقت نظر :( یا :) و یا :| و... نمی‌گذارم. کامنت‌های تک کلمه‌ای و یا کامنت‌هایی مثل : خوب بود ، مرسی ، دمت گرم ، سپاس و.. رو مخصوصا تو پست‌هایی که می‌دونم نویسنده‌اش حسابی زحمت کشیده و ساعت‌ها تایپ کرده نمی نویسم چون نشون دادم پست رو نخوندم وفقط خواستم برای اینکه دیده شم نظر بگذارم . اون کسی که وبلاگ رو می‌نویسه دل داره . آدمه. احساسات داره و با حرف ما می‌تونه انرژی بگیره و یا غمگین شه و یا دلش بشکنه . حواسمون باشه . من بیشعور نیستم که بعد از اینکه پست رو خوندم و خوشم نیومد به نویسنده کامنت بذارم که وبلاگش رو ببنده و یا خیلی مزخرف می‌نویسه و یا این آخرین باره این آشغال رو می‌خونم (وبلاگ) . من تحت هیچ شرایطی اگر حرف درست و حسابی ندارم و یا حرف خوب ندارم که بزنم اصلا حرف نمی زنم و وبلاگ رو می‌بندم . اگر حرف بدی دارم سکوت می‌کنم و نمی‌نویسم . ولی اگر انرژی داشته باشم حتما می‌دم تا اون آدم امید پیدا کنه و بنویسه. همچنین من به عنوان وبلاگ نویس میدونم که مخاطبم حتما با پستم ارتباط برقرار کرده و لطف کرده برای من نظر نوشته . لزوما تعداد نظر با تعداد خوانده شدن یکی نیست . متاسفانه خیلی ها فکر می‌کنند تعداد نظر یعنی تعداد خوانده شدن. در صورتی که این شکل نیست . وقتی کسی در وبلاگ من نظر داد با حوصله نظرش رو پاسخ می‌دم . اگر سوالی کرده بود راهنمایی می‌کنم . در پاسخ کامنت بلندش تنها یک :) نمی‌گذارم (مگر دوستان صمیمی و یا کسانی که قبلا از یک روش دیگری پاسخ نظرشان را داده باشم و برای جلوگیری از تکرار روی نظرشان یک :) بنویسم ) . تحت هیچ شرایطی پاسخ را به حال خودش رها نمی‌کنم . پاسخ‌های از بالا به پایین نمی‌دم و مغرور نیستم . پاسخ‌های تحقیر آمیز و توهین آمیز که باعث میشه دل آدم‌هایی که نظر گذاشتن بشکنه رو نمی‌دم . نظرات رو قبل تایید پاک نمی‌کنم! خودم رو عددی نمی‌پندارم و نظر گذاشتن بعضی از آدم‌ها رو کسر شان نمی‌دونم .به نظر دهنده احترام می‌گذارم چون اون هست که من هستم . پاسخ‌ها رو درست میدم و همیشه درست راهنمایی می‌کنم . چه بعنوان نظر دهنده و چه به عنوان وبلاگ‌نویس و پاسخ‌دهنده نظر سعی می‌کنم دل کسی رو نشکونم و درست این کار رو انجام بدم.. مثل هاتف باشید

۲۵. پیشرفت همه ، پیشرفت منه

من می‌دونم اگر وبلاگ نویس‌ها زیاد شن . وبلاگ‌های خوب زیاد شن . پست‌های خوب زیاد شن به نفع منم هست . من سعی نمی‌کنم وبلاگ‌ها رو تحقیر کنم و از میدان به در کنم . من بقیه وبلاگ‌نویس‌ها رو دشمن و یا رقیب خودم نمی‌بینم . دوست دارم بهشون کمک کنم . پیشرفت وبلاگ‌ها و زیاد شدن وبلاگ‌های خوب به نفع منه چون اولا باعث افتخاره که اونا هم هستن و من بین یک عالمه وبلاگ خوب دارم وبلاگ می‌نویسم. داستان انتقال تجربه و اطلاعات به درستی و خوبی انجام میشه و همه کلی پست خوب و به درد بخور می‌خونیم . این مطالب به بیرون وبلاگ‌ها درز می‌کنه و باعث رونق وبلاگ‌ها از نو میشه. ارتباط داشتن وبلاگ‌ها با هم باعث رونق وبلاگ‌ها میشه . من این رو میدونم برای همین از ته دل مایه میگذارم که به وبلاگ‌نویس انرژی بدم . سوالش رو جواب بدم و کمکش کنم که اون هم پیشرفت کنه و قوی بشه. چون می‌دونم قوی شدن اون = قوی شدن منه!‌ فقط آدم‌های بیمار و عقده‌ای و ضعیف که توان دیدن پیشرفت کسی رو ندارن مانع این کار میشن. حالا با هر  روشی! مثل هاتف باشیم.

۲۶. مطالب خصوصی ! مطالب خصوصی ان!

گاهی ممکنه وبلاگ‌نویسا برای یک افراد خاص مطلبی نوشته باشند که فقط و فقط آن افراد مجازن این نوشته را بخوانند. من این را می‌دانم . حتی اگر دوست خیلی خیلی صمیمی آن وبلاگ‌نویس باشم هم درخواست رمز نمی‌کنم . چون اصل بر اینه که اگر خواندن این پست توسط من اوکی باشه ، نویسنده خودش این رمز رو برای من ارسال می‌کنه . من هرگز از نویسنده مطلب درخواست رمز نمی‌کنم . هرگز برای گرفتن رمز بیش از حد خواهش نمی‌کنم و نویسنده را در رودربایستی نمی‌گذارم . اگر نویسنده رمز را به من نداد حتی اگر دوست صمیمی اش بودم نباید ناراحت شوم . همچنین اگر پست خصوصی نوشته‌ام لطفا این درخواست رو از مخاطبان پستم نکنم که آنها رمز بگیرند. من پست رو خصوصی نوشتم! پس من باید انتخاب کنم . پس من باید رمز بدم . نه اینکه از اونا بخوام که از من رمز خصوصی پست من رو گدایی کنن . پس وقتی پست خصوصی نوشتم ، خودم به کسانی که رمز رو باید داشته باشن رمز می‌دم . همچنین اگر پست خصوصی دیدم طلب رمز نمی‌کنم تا نویسنده رو وارد رودربایستی نکنم! مثل هاتف باشید

۲۷. فرصتی به خواننده‌هام می‌دم که نظر بدن

وقتی همه نوع ارتباطم رو می‌بندم یعنی دارم به مخاطبم می‌گم که دهنش رو ببنده و حق حرف زدن نداره. مسلمه که خواننده‌ها هم بدون اینکه حتی پستی از شما بخوانند وبلاگتان را می‌بندند. من می‌دانم که وبلاگ دفتر خاطرات نیست . وبلاگ یک فضای عمومیه . درسته که من نباید در محتوای وبلاگ مورد نظر دخالت کنم اما خب مثل اینه که شما یک روزنامه چاپ کنید و داخلش خاطرات خودتون رو بنویسید . خب روزنامه کارکردش و استفاده‌اش با دفتر خاطرات و یا دفتر مشق تفاوت داره خب؟ اگر وبلاگ می‌نویسم یک قسمتی رو برای کسایی که شاید دوست دارن حرفی بزنن و یا همذات پنداری کنن . اینطوری فقط حال آون آدما رو با بستن راه‌های ارتباطیم بهم میزنم . پس من یه جایی رو حداقل برای گرفتن حرف‌های مخاطبام می‌گذارم. اگر انقدر مخاطبم برام مهم نیست که حق حرف زدن بهش بدم ، پس یعنی وبلاگمم انقدر ارزش خوندن نداره . حتی اگر در حد قرآن بنویسم ! مثل هاتف باشید

۲۸. من چون کسی وبلاگم رو می‌خونه وبلاگش رو نمی‌خونم

این بده بستان‌ها درست مثل فالو کن و فالوت کنم و یا نظر بده تا نظر بدمه. ما باید وبلاگ‌هایی رو بخونیم که دوست داریم و به نسبت کسانی وبلاگ‌های مارو بخونن که دوست دارن . ممکنه توی یک بازه زمانی از یک وبلاگ خوشم بیاد و دنبالش کنم و توی یک بازه زمانی دیگه خوشم نیاد و دیگه نخونمش . اما این اصلا ارتباطی به اینکه اون وبلاگ‌نویس منو می‌خونه یا نه . نظر می‌گذاره یا نه نداره. من با این کار وبلاگ‌های همفکر خودم رو پیدا می‌کنم و مطالبی ازشون می‌خونم که دوست دارم و باب دلمن! اگر بخوام وبلاگی رو بخونم که من رو می‌خونه خب من همیشه عذاب میکشم و از وبلاگ نوشتنم لذت نمی‌برم. گرچه برای من به شخصه در کنار نوشته‌های یک وبلاگ‌نویس ، شخصیتش هم ملاکه که نوشته‌هاش رو بخونم و یا رهایش کنم . من هرگز کسی رو به خاطر اینکه بیاد منو بخونه نمی‌خونم و انتظار هم ندارم کسی من رو به خاطر اینکه می‌خونمش بخونه! وبلاگ نوشتن سلیقه‌ایه . وبلاگ خوندن هم سلیقه‌ایه . نه اجباری ! مثل هاتف باشیم

۲۹ . من از کسی درخواست خواندن وبلاگم رو نمی‌کنم!

شاید بخوام به عنوان پیشنهاد به کسی یکی از پست‌هایم را پیشنهاد بدم اما این صرفا فقط یک پیشنهاد ساده است . و وقتی این کار را انجام می دهم که نظر آن شخص برای من بسیار مهم بوده که من مطلبم رو براش فرستادم که بخونه و نظر بده! یا بخونه و استفاده کنه . اما من تند تند درخواست نمی‌کنم که وبلاگم رو بخونه . من می‌دونم که اگر دوست داشت وبلاگم رو می‌خونه و اگر دوست نداشت نمی‌خونه و اگر نخوند من نمی‌تونم ناراحت بشم. چون حتما وبلاگ من رو دوست نداره . پس قدر مخاطبایی که وبلاگ من رو می‌خونن بیشتر می‌دونم و مزاحم کسایی که مطالبم رو دوست ندارن نمیشم! مثل هاتف باشید

۳۰ . من هیچ وقت دروغ نمی‌گم!

من هیچ وقت به دروع به وبلاگی نمی‌نویسم که نوشته‌هایت را دوست دارم و وقت کنم می‌خونم و هرگز به وبلاگشان سر نزنم! من هیچ‌وقت الکی امید واهی به آدم‌ها نمی‌دم . من خودم رو مهربون نشون نمی‌دم وقتی نیستم! اگز از نوشته‌هایی خوشم نیاد بسیار محترمان به نویسنده می‌گم که سلیقه من نیست . این خیلی بهتره تا به دروغ بگم می‌خونم ولی نخونم و اون فرد رو امیدوار نگه دارم. این مصداق دورویی و بیشعوریه و به اندازه مجبور کردن آدم‌ها برای خواندن وبلاگشون زشته. مثل هاتف نباشید

۳۱. بستن و یا حذف کردن وب انتخاب ماست! نه وسیله تهدید!

باب شده که آدم‌ها پست‌های بلند می‌نویسن و حسابی اشک و آه می‌کنن که من دارم می‌رم برای همیشه! به هدف اینکه بیشتر دیده شن و یه عده تلمقشون کنن و براشون پست بنویسن و بعد اون وبلاگ‌نویس با توهین به شعور آن همه وبلاگ‌نویس دیگر و ضمن احساس زرنگی دست دادن به خودش بنویسه که چون بدون من می‌مردید و التماسم کردید بازگشتم! این روش کثیف‌ترین شکل جلب توجه عه به نظر من . اگر یک وبلاگ‌نویس واقعا موندنی است و خیلی ساده می‌مونه و نیازی به این عقده‌ای بازی‌ها نیست. اگر هم قراره بره یک پست خداحافظی می‌نویسه و برای همیشه همیشه میره. این انتخاب یک وبلاگ‌نویسه که بمونه و یا بره . من اگر بخوام بمونم نوشتنم را ادامه می‌دم . اگر می‌خوام دیده بشم و جلب توجه کنم راهش زیاده . یکیش اینه سر کیسه رو شل می‌کنم و توی وبلاگ‌ها پول می‌دم که تبلیغم رو بکنن! نیازی به این مظلوم نمایی‌ها و مسخره بازی‌ها ندارم . من به هیچ عنوان رفتن و یا ماندن را دست‌مایه دیده شدن نمی‌کنم . من هرگز مخاطبانم را تهدید به رفتن نمی‌کنم. از آنها درخواستی نمی‌کنم که اگر فلان کار را نکنید برای همیشه می‌رم. خب می‌دانم که خیلی‌ها خواهد گفت به درک.. برو! . بستن یک وبلاگ بسته به شرایط روحی و شرایط محیطی هر وبلاگ‌نویس داره . گاهی برخی به پاس اینکه مدت‌ها تعدادی وبلاگش را خوانده‌اند پس رسمی خداحافظی می‌نوسد و آدرس ایمیلی برای تداوم تماس می‌دهد و برای همیشه نوشتن وبلاگ را کنار می‌گذارد. ولی اینکه رفتن را دستمایه مسخره بازی کنم و یا سالی سه چهار بار خداحافظی کنم که جلب توجه کنم نشان‌دهنده کمبود توجه منه و ارزش دیگری نداره . من اگر بخوام بمونم می‌مونم . اگر بخوام آدرسی تغییر بدم میدم و اگر بخوام برم میرم. من در ازای اشتباهاتم و با لات بازی و مغروری شما را به رفتن تهدید نمی‌کنم. اگر اشتباه کردم جای رفتن و ننه من غریبم بازی معدرت‌خواهی می‌کنم . مخاطبانم را تهدید به رفتن نمی‌کنم . مثل‌هاتف باشید

۳۲.سلامت همیشه هست

اگر من مشکلات روحی دارم ، باید به روانشناس مراجعه کنم! من هرگز حق ندارم به شوخی و یا به خنده در مورد خودکشی کردن بنویسم که قصدش را دارم و یا بزودی این کار را خواهم کرد .من حق ندارم کارهایی را تبلیغ کنم که برخلاف سلامت انسان باشه و ضربه زننده باشه . من حق ندارم اگر مخاطبم زیر ۱۸ ساله تشویقش کنم به خوردن مشروب . و یا تشویقش کنم به بنگ و دود و سیگار و افیون . من حق ندارم خودزنی را اشاعه کنم . من حق ندارم تصویر خودزنی روی دستم را نه تنها دروبلاگ که در هیچ شبکه اجتماعی منتشر کنم . من حق ندارم به شوخی حرف از خودکشی بزنم و بگویم قصد خودکشی دارم . این مسایل اصلا شوخی ندارد . گاهی گفتن اینکه قصد خودکشی دارم باعث میشه در دل دیگران جرات اضافه درست بشه که بخوان به زندگیشون پایان بدن و واقعا به زندگیشون پایان بدن! وقتی که این چیزها مایه مسخره بازی می‌شه دیگه کسانی که واقعا نیازمند کمک هستن فراموش میشن و اینطور تصور میشه که اونا هم دارن مسخره بازی می‌کنن! یادمون نره که این جمله غلطه که اگر کسی می‌خواد خودش رو بکشه میره میکشه دیگه تو وبلاگ نمی‌نویسه! این جمله کاملا غلطه. وقتی کسی اعلام می‌کنه که قصد خودکشی داره شما باید خوشحال باشید که به زبون آورده و هرچه سریعتر باید بهش کمک کنید! من سعیم رو می‌کنم که اگر با چنین موردی مواجه بشم سعی کنم کمک کنم و شماره مددکار و کمک‌کننده‌های اجتماعی که تحصیلات این کار رو دارند و سوادشو و شغلشون اصلا همین کاره رو بهش بسپارم تا من با گفتن جملات مسخره کار رو خراب تر نکنم و کار رو به کاردون بسپارم . این لینک و همچنین این لینک کمک کننده است که بدونم باید چکار کنم . این حرف‌ها و این کارها و این چیزها اصلا جای شوخی و مسخره بازی و جلب توجه نیست! سعی می‌کنم این کار را نکنم و در صورت مواجهه کمک کننده باشم . مثل هاتف باشید!

۳۳. روح و روان آدم‌ها بازیچه مسخره بازی من نیست!

همانطور که در هر اجتماعی هر نوع آدمی پیدا میشه ، پس در دنیای وبلاگ‌ها هم آدمی پیدا میشه که افسرده باشه ، حالش خوش نباشه ، تنها باشه ، مشکلات ریشه‌ای روحی داشته باشه! اونم توی ایران که همه به نوعی درگیر چیزی هستیم . من این رو می‌دونم و می‌دونم بازی کردن با دل آدم‌ها مسخره بازی نیست که یه مدت به دلایلی کارهایی کنم و بعد زیرش بزنم . ساختن روابط عاطفی و عاشقانه بدون هیچ دلیل منطقی و فقط برای وقت گذرانی و بازی کردن اصلا روش درستی نیست. آدم‌ها واقعا عاشق میشن . وابسته میشن . شعور داشته باشم و برای بازی و تفریح و مسخره بازی ، آدم‌ها رو اغفال و وارد رابطه نکنم و بعد از گذشت مدتی گورم رو گم کنم و باعث بشم اون آدم که احتمالا مشکلات روحی هم داره درد زیادی تحمل کنه! از این موارد نه تنها در دنیای وبلاگ‌ها که در همه جا دیدم! آشغال‌های واقعی که وارد می‌شن و آدم‌ها رو وابسته و شیفته خودشون می‌کنن و بعد گورشون رو گم می‌کنند! بیشعور و عوضی نباشیم! اینجا نه سایت همسریابیه و نه سایت پیدا کردن بازیچه .  مسخره کردن آدم‌ها راه یک آدم پست و حقیر و بیشعوره ! من هرگز با احساسات آدم‌ها بازی نمی‌کنم! مثل‌ هاتف باشید!

۳۴. وقتی که در مورد چیزی نمی‌دونم، سعی نمی‌کنم خودمو بچسبونم بهش

یک سری کلمات رو استفاده کردن باید در موردش هم اطلاعات کافی داشت! لزوما وقتی ببینیم که یه چیزی باحاله و بعد بگیم ما هم همونیم حرکت قشنگ و درستی نیست! نمونش کلمه هپی! الکی بگیم ما هم عضو هپی هستیم و اصلا ندونیم چی هست! یا عرفان حلقه! یا اینکه ما مغناطیسمون رو بردیم بالا تونستیم ماشین رو تکون بدیم . یا از این رمالی‌ها و دعا نویسی‌ها که نشون بدین خیلی آدم خوفناکی هستید . این هم گرچه جزو دسته دروغ میشه ولی درست نیست . من هرگز نه نشان می‌دم که فراماسونم ، نه میگم دعا نویسم و نه از این دروغ‌ها تحویل مابقی می‌دم. تبلیغات کردن اینطور چیزها رو هم به هیچ عنوان به مصلحت نمی‌دونم ! مثل هاتف باشید! دنبال حقیقت و درستی باشید!

۳۵. برام مهم نیست

اگر هم در نظرات و جاهای دیگه مورد ظلم و تحقیر قرار گرفتم ناراحت نمیشم چون می‌دونم شخص تحقیر کننده چقدر حیوونی و بیچاره و حقیر و بدبخته که از اتفاقی از من فشار خورده و داره با حرکتی این فشار رو جبران می‌کنه. این آدم از اون دسته آدم‌هاییه که پدراشون موقع به دنیا آمدنشون نمی‌خواستنشون و هر روز بهشون می‌گفتن حیف نون! و در کل اصلا اینا قلی ان !  و یک طوری باید این عقده‌ها رو خالی کنن. برای همین اون‌ها رو نادیده می‌گیرم و بهشون اهمیتی نمی‌دم . و اگر اتفاقی افتاد که لازم بود جهت تنویر افکار عمومی مطلبی رو منتشر کنم و یا در حد یک پاورقی حرف بزم هم این کار رو می‌کنم . من روانم رو خیلی دوست دارم . من رسالتم نوشتنه و اجازه نمی‌دم قلی‌ها این رسالت رو از من بگیرن . من به نوشتن ادامه میدم و سعی می‌کنم از دوستانی که در این دنیا پیدا کردم از مصاحبت با دوستانم لذت ببرم . مثل هاتف باشید

۳۶. جواب های ، هوی است؟

اگر جایی نظر گذاشتم و نویسنده اون وبلاگ اومد برام نظر گذاشت ، نظرش رو محترمانه جواب میدم . به دلیل عقده‌های شخصی ، بیماری‌های جدی روحی و روانی ، پاچه اون رو نمی‌گیرم و کاری نمی‌کنم که از نظری که برام گذاشته احساس بدی بهش دست بده و فکر کنه من آشغالم. نمی‌گم وبلاگ خودمه زباله دونی خودمه هرجوری دوست دارم توش رفتار می‌کنم! این بیشتر نشان دهنده بیشعوریه. شاید شما سبک نوشتن تون رو داشته باشید ولی رفتار کردن با بقیه در اجتماع استاندارد‌های خودش رو داره . من نمی‌تونم مثل یه عوضی رفتار کنم و بگم وبلاگ خودمه! اینجا وبلاگ محل نوشتن و تبادل ایده و نظره. نه سطل زباله و مسخره بازی و دفترخاطرات و این چیزها.

۳۷. حمایت برای حفظ اجتماع

حمایت کردن از وبلاگ‌ها ، برای حفظ اجتماع بسیار ضروری است . شرکت‌هایی مثل بیان که سرویس بلاگ رو دارند برایشان مخاطب مهم است . اگر ما کاری کنیم که وبلاگ‌ها دیگر ننویسند و آمار نویسنده‌های وبلاگ پایین بیاید در نهایت شرکت بیان و یا بلاگفا می‌بیند که وبلاگ نویسی نداریم . پس اقدام به بستن سرویس و سرمایه‌گذاری روی کارهای سودآور دیگر هم می‌شوند و به نظر من بسیار هم کارشان درست است . به خاطر اینکه ما دلمون برای خودمون نسوخته برای چه اون‌ها ضرر بدن . یک کار کاملا درست و دقیقیه . وبلاگ‌ها رو بخونیم. حمایت کنیم . اجتماع رو حفظ کنیم . نگذاریم از بین بره. این برای حفظ خودمونه . برای ادامه داشتن وبلاگ‌نویسی . برای ادامه دار بودن وبلاگ‌ها .. ما باید حمایت کنیم تا همه بنویسند . باید قوی کنیم تا وبلاگ نویسی نمیرد. برای نمردن وبلاگ باید از وبلاگ‌نویسانش حمایت کرد. آنها را بخوانیم . نظر بدیم . دلگرمی بدیم . به بودنشون دلگرمی بدیم . دوستی کنیم . محبت جاری کنیم . اینطوری وبلاگ‌نویس‌ها با قدرت بیشتری می‌نویسن. تکصدایی منجر به مرگ وبلاگ‌نویسی میشه

۳۸. احترام به عقیده‌ها

هر نویسنده وبلاگی برای خودش عقیده و تفکر شخصی دارد. و این تفکرات و عقیده‌ها در پست‌های وبلاگ هم قابل مشاهده هستند. به هیچ عنوان فاز هدایت برنمی‌دارم و به قسمت نظرات نمی‌روم تا هدایت کنم . شروع به محکوم کردن و بحث کردن در مورد موضوع مورد نظر با وبلاگ نویس نمی کنم . اگر یک بار برای من نوشت که به تو ربطی نداره ، دیگه اصرار نمی‌کنم . با نوشته تحقیر آمیز سعی در هدایت اون آدم نخواهم داشت . اعتقادات و عقیده‌های هر آدم برای خودش محترمه . به هیچ عنوان فاز حق علیه باطل و امر به معروف برنمی‌دارم!

۳۹. اشتراک گذاشتن مخاطب‌ها

تکصدایی به ضرر وبلاگ‌هاست . اگر سعی کنیم که همه ما را بخوانند ، باعث مرگ وبلاگ‌های دیگر می‌شود . و مرگ دیگر وبلاگ‌ها یعنی مرگ سرویس وبلاگ‌نویسی. یعنی دیگه شما هم که همه مخاطب ها را برای خودت می‌خواستی دیگر وبلاگی نخواهی داشت . اشتراک مخاطب باعث بیشتر شدن مخاطب و رونق وبلاگ‌نویسی می‌شود . مخاطب‌هامون رو به اشتراک بگذاریم. با معرفی کردن وبلاگ‌های دیگر و یا دوستانمان ، سعی کنیم مخاطبانمون رو در وبلاگ‌های دیگه به اشتراک بگذاریم . پست‌های وبلاگ‌های دیگه رو معرفی کنیم و بگذاریم مخاطبانمون در میان وبلاگ‌های دیگر بچرخند. این شکلی به بقای وبلاگ‌نویسی کمک می‌کنیم. خودخواهی باعث مرگ خواهد شد

 

۳۹ نکته که احتمالا در آینده بهشون اضافه بشه . اگر پیشنهادی دارین شما هم توی نظرات بگین که اضافه بشه. مرسی که تا اینجا خوندین و امیدوارم باعث ایجاد تغییر بشه . علاقه‌ای به نوشتن این طور پست‌ها نداشتم ولی تشکر می‌کنم از وبلاگ My safe Place و همچین وبلاگ Garden of Eden که الهام بخش شدن که من هم در این مورد حرف بزنم :) امیدوارم اجتماع وبلاگی خوبی داشته باشیم و با هم دیگه بنویسم برای بهتر شدن جامعه مون . امیدوارم که همه با همدیگه دوست باشیم ..

ببخشید نوشته خیلی طولانی بود و امکان غلط تایپی و یا املایی به دلیل زیاد بودن نوشته وجود دارد که به بزرگی خودتون می‌بخشید :) . مرسی که تا اینجا خوندینش!

کلوب هم مثل پرشین‌بلاگ ناپدید شد.

کلا دوست نداشتم که در هیچ یک از سرویس‌های داخلی ایرانی عضو شوم . از روبیکایش بگیرید تا آی‌گپ . اما سایت بیان را به این دلیل که یک سرویس وبلاگ‌نویسی است و می‌شود از آن به سادگی استفاده کرد و همچنین شبکه کلوب که یک شبکه اجتماعی قدیمی بود را بلامانع می‌دانستم .

تصمیم به عضویت در شبکه اجتماعی کلوب گرفتم و عضو هم شدم . منتها درست سه روز بعد با این صفحه روبرو شدم :))) خیلی خنده داره که من عضو یک سرویس میشم و سه روز بعد بسته میشه . انقدر ساده . اینطور که معلومه ظاهرا شرکت آپارات کلوب رو به یک شخص حقیقی فروخته به قیمت بسیار پایین و این سرویس‌ها مثل میهن بلاگ کلا بسته شده اند.

حالا بشنویم از پرشین‌بلاگ که ناگهان از صحنه روزگار ناپدید شده. فکر می‌کنم الان منبع درآمد خوبی برای من باشه که از کاربران یک سایت ماهانه بگیرم که توشون عضو نشم . چون بشم همانا و بسته شدن همانا. امیدوارم که این بلا سر بلاگ بیان نیاد . نمی‌خواستم چنین پستی بزنم چون به طول کامل توی ویرگولم پست زدم و فکر می‌کنم کافی باشه ولی می‌خواستم خبر دیگری رو بدم گفتم به این موضوعات هم اشاره کنم .

امروز کمی به لحاظ فنی سرور رو درست کردم . و یک خبر اینکه شما تا الان این وبلاگ رو با آدرس hat3f.blog.ir می‌تونستید باز کنید . ولی از این ببعد به علاوه این آدرس که آدرس اصلی وبلاگ من است می‌تونید وبلاگم رو با آدرس blog.hatefix.ir هم باز کنید . یعنی این وبلاگ یک دامنه هم داره که به جز اون آدرس می‌تونین با این آدرس هم بازش کنید . حالا از من می‌پرسید چرا چنین کاری رو انجام دادم.

از اونجایی که اعتمادی به سرویس‌های وبلاگ‌نویسی نیست و ممکنه هر مشکلی برای هر سیستم وبلاگ‌نویسی پیش بیاد . اگر تنها و تنها به آدرس‌های بیانمون اکتفا کنیم ، اگر داستانی برای بیان هم پیش بیاد اون وقت دوستانمون که وبلاگمون رو می‌خونن می‌تونن با آدرس پشتیبان‌مون وبلاگمون رو بالا بیارن . یعنی اگر وبلاگ من از hat3f.blog.ir در دسترس نبود ، قطعا از آدرس blog.hatefix.ir تحت هر شرایطی در دسترس خواهد بود و از این نظر نگرانی‌ای وجود نداره . پس یادتون نره این آدرس . اگر شما هم دوست دارید از این چیزها داشته باشید که دوستاتون شما رو گم نکنن می‌تونین توی سایت من یه صفحه برا خودتون بسازید که اگر دوستانتون شما رو پیدا نکردن ، با سرچ آدرستون توی سایت من آدرس جدیدتون رو پیدا کنن . هرکسی خواست حتما بهم بگه خوشحال میشم از امکاناتی که در اختیارم هست در راستای یک کار خوب آزاد عمومی استفاده کنم . اگر درخواست‌ها زیاد بود هم که می‌تونم یک سرور بالا بیارم و داخلش ساب‌دامین بدم که اون سابدامین‌ها رو به وبلاگ‌هاتون متصل کنین . اگر دوست داشتید . اینطوری به هیچ عنوان آدرس شما از بین نمی‌ره . اگر وبلاگتون رو مثلا با آدرس sara.hatefix.ir داشته باشید و مثلا آدرس وبلاگتون هم sara.blog.irبوده ، اگر زمانی بلاگ بیان از دسترس خارج شد، به سادگی می‌توانید آدرس sara.hatefix.ir رو منتقل کنید به سیستم وبلاگی که خودتون دوست دارید و دوستانتون با بازکردن این آدرس اگر قدیم وبلاگ sara.blog.ir رو می‌دیدند اکنون به آدرس جدید شما منتقل شن و شما رو گم نکنن . اگر تعداد زیاد باشه که اصلا یک دامین جدید برای این کار می‌سازم که مناسب باشه و شما بتونید توش سابدامین داشته باشید .

خلاصه اینکه وبلاگ من هم با دو دامنه در دسترس خواهد بود :)

سوال: چرا قالب وبلاگ طراحی نمی‌کنی؟

مدت‌ها پیش که مشغول ترجمه قالب‌های بلاگفا برای بیان بودم ، پیشنهادی توسط یکی از دوستان برای ساختن قالب‌ برای بیان  به من داده شد. اما آن را سرسری گرفتم. پس از مدتی به دلیل مشغله فراوان کاری این امکان ادامه دار نبود . همچنین به لحاظ فنی هم کار قشنگی نبود. چون قالب‌های بلاگ و قالب‌های عرفان که بیشترین استفاده را در همین بلاگ بیان داشتند خودشان بسیار جدید و فلت و زیبا بودند و نیازی به قالب‌های قدیمی بلاگفا که عمومشان هم متعلق به سایت پیچک بود وجود نداشت . تا اینکه پس از گذشت مدتی و نوشتن در وبلاگ بلاگفا تصمیم بر ترجمه قالب‌های عرفان برای بلاگفا بود که تعدادی از آنها نیز بصورت آزمایشی ترجمه شد اما پس از مدتی به طور کامل، به دلیل رعایت نشدن کپی رایت و حذف شدن نام طراح از قالب توسط افراد که عموما در بلاگفا مرسوم است ، بطور کلی این پروژه را نیز برای همیشه به فراموشی سپردم.

تا اینکه دوست عزیزی از من سوال کرد که از آنجایی که من طراحی وبسایت می‌دانم و با کد‌های HTML و CSS آشنایی کامل دارم ، چرا یک قالب وبلاگ برای سرویس بیان نمی‌سازم به جای ترجمه . دیدم چه جالب . می‌توانم همین را در قالب یک پست منتشر و در مورد آن صحبت کنم و در کنارش به این سوال هم که چرا من برای خودم قالب ننوشته و منتشر نمی‌کنم پاسخ دهم.

پس از اینکه عرفان کلی زحمت کشید و زمان گذاشت و برای سایت بیان کلی قالب نوشت ، هیچگونه واکنشی از طرف سایت بیان مشاهده نشد . پس از گذشت زمان ، و ناپدید شدن عرفان ، برخی لاشخورهای اینترنت حمله بر قالب‌های عرفان بردند که مشهورترین‌شان رضا بود که این قالب‌ها را به صورت کاملا غیر مجاز دزدی ، و با تغییر یک تصویر ساده و زشت کردن و از ریخت و قیافه انداختن قالب ، نام عرفان را از روی قالب حذف و نام خودش را جایگزین می‌نمود . بارها و بارها توسط افراد متخصص به ایشان گوشزد شد که دوست گرامی کار شما دزدی است و ایشان با پررویی و بی‌ادبی پاسخ دادند که چهارچوب قالب‌ها یکیست . فقط تصاویرشان فرق می‌کند. وقتی من این تصویر را گذاشتم یعنی قالب عوض شده و اکنون یعنی من آن را طراحی کردم . به هیچ عنوان تحمل این لاشخورهای فضای اینترنت برای من قابل تحمل نیست. بسیار دیدم وبلاگ‌هایی که از قالب‌های عرفان و یا دیگر افراد استفاده می‌کنند و نام طراح رو حذف می‌کنند . بسیار دیدم افرادی که قالب از سایت‌های دیگر می‌دزدند و با تغییر کوچیک بر روی قالب، خود را محق می‌دانند و نام خودشان را به عنوان طراح می‌نویسند . به همین منظور اگر قالبی ساخته نشه ، کپی هم نخواهد شد . ما به هیچ وجه نمی‌تونیم جلوی دزدی قالب رو بگیریم . و برای فرد طراح واقعا مهم است که وقتی برای کاری زمان و زحمت می‌گذاره، برخی لاشخور با این روش کارش رو از بین نبرند . نوشتن یک قالب زمان درخور خودش رو می‌خواد . همچنین نوشتن قالب برای سایتی مثل بیان که توابع به نسبت بیشتری نسبت به بلاگفا داره زمان بیشترتری رو می‌طلبه. و این زمان رو می‌شه برای کارهای دیگری سرمایه گذاری کرد.

دلیل دوم اینه که این روزها همه معلم شدند و با کلیپ‌های مختلف آموزشی و وبسایت‌های مختلف، به طور کامل HTML و CSS رو یاد می‌دن. کدزن‌های قدیمی بودند که علاقه‌مند به انحصار بودن و دوست داشتن در ازای این چیزی که یاد می‌دن پول بگیرن ولی الان انقدر دست در تدریسش زیاد شده توی بیرون دایم توی چشم می‌کنن که بیا یادش بگیر . پس خیلی ساده با یک سرچ ساده میشه این دوتا رو یاد گرفت و قالب طراحی کرد. از طرفی افرادی که قالب‌های مختلف رو یا دزدی کردن و یا از نو نوشتن هم خیلی زیاده. خودم شاخه‌های زیادی از قالب‌های عرفان رو دیدم که آدم‌ها برداشتن و تغییراتش رو انقدر زیاد کردن که دیگه ظاهر قدیمیشو تقریبا ۷۰ درصد از دست داده و با اسم خودشون منتشر کردن . یعنی کاستوم ( فارسی این چیه؟) زیادی از هر قالب توی اینترنت وجود داره . قالب‌های خود بیان، قالب‌های عرفان هم واقعا به لحاظ زیبایی و درجه یکی کم ندارند. وقتی این همه قالب خوب هست ، برای چه من بنویسم .قرار نیست که به ازای تعداد وبلاگ‌نویس‌ها ما قالب رایگان داشته باشیم. همه هم که دست به کد هستن .  پس ساختن و نوشتن قالب جدید شاید ده سال پیش مرسوم و واجب بود ولی الان عملا کار بیهوده‌ایه چون به نظرم قالب‌های خیلی زیبای زیادی در اینترنت هستن که نیازهای ما رو برطرف می‌کنند. چه کاریه که یکی دیگر از اون‌ها رو من بنویسم با اسم خودم این‌بار .

حال سوال پیش می‌آد که چرا برای این وبلاگ خودم یک قالب خوب نمی‌نویسم . دلیلش اینه که من معتقد به رایگان بودن هستم . معتقد به عمومی بودن هستم . معتقد هستم که وقتی یک چیزی رو من دارم ، بقیه هم امکان داشتنش رو داشته باشن . شاید ممکن باشه که من برای یک سایت تجاری قالب طراحی کنم که یک قالب پریمیوم محسوب میشه و هزینه‌اش هم دریافت میشه. ولی من فقط یک کارگر بودم و کد رو نوشتم . این تفکر اون صاحب کسب و کاره که کدی که من بهش فروختم رو انحصارا پیش خودش نگه داره و توی سایت خودش استفاده کنه یا نه . اما من فکر می‌کنم اگر من یک وبسایت تجاری (حتی برای خودم) داشتم شاید اینطور نبود ولی این وبلاگ یک فضای عمومی و آزاده و من معتقدم که وبلاگ من نباید به لحاظ ظاهری با وبلاگ‌های افراد دیگه فرق آنچنانی داشته باشه . من نباید یک ظاهری برای خودم بسازم که فقط متعلق به خودم و توی انحصار خودم باشه. دوست دارم از قالبی استفاده کنم که رایگان برای استفاده گذاشته شده و هرکسی می‌تونه این قالب رو رای خودش نصب کنه و وبلاگش رو باهاش بیاره بالا و توی وبلاگش با اون قالبی بنویسه که من هم با این قالب می‌نویسم .  یعنی دوست ندارم من قالبی رو داشته باشم روی وبلاگم که وبلاگ‌های دیگه برای داشتن اون یا باید پول بدن و بسازن و یا باید دست به دزدی بزنن و قالب رو از روی وبلاگ بزنن و یا نداشته باشن و فقط نگاهش کنن . از طرفی خب چه کاریه! قالب‌های عرفان انقدر زیبا و خوشگل و درجه یک هستن که اگر من می‌خواستم یک قالب شخصی برای خودم طراحی کنم،‌از قالب‌های عرفان قشنگ‌تر طراحی نمی‌کردم. قالب‌های عرفان برای این سبک از نوشتن من کاملا عالی و مناسبن .. عرفان رو هم من از زمانی که توی اپیزود می‌نوشتم می‌خوندمش و در تماس باهاش بودم و دوست خوب من بوده . دوست دارم از قالب‌های اون استفاده کنم . پس کلا داستان طراحی قالب اختصاصی هم برای این وبلاگ منتفیه . ضمنا کارهای خیلی قشنگتری میشه کرد به جای اینکه وقت بذاری برای وبلاگ خودت قالب بنویسی که بتونی خاصش کنی . می‌تونی یه کاری بکنی که همه حالش رو ببرن . کارهایی که البته نشه دزدیدشون و به اسم خودمون ثبتش کرد .

پرحرفی کردم .  راستی پست قبلی من رو که یک فیلم خوب معرفی کردم یادتون نره بخونین . آدرسش هم اینجاست

فیلم : کاپیتان

تصویر پوستر فیلم سینمای کاپیتان

 

فیلم قسمتی از داستان را لو می‌دهد (نه پایان آن را ، تنها قسمتی از داستان را)
<شروع لو دادن داستان>

کاپیتان ، فیلمی است اثر روبرت شونتکه و ساخت کشور آلمان ( به آلمانی : Der Hauptmann ) داستان مردی را روایت می‌کند که خود سرباز فراری است . داستان در اواخر جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد . زمانی که آلمان به دلیل جنگ حسابی قحطی زده است و پیشوای بزرگ (هیتلر‌{که قهرمان کسانیست که تاریخ نمی‌دانند}) کشور را به معرض نابودی و بدبختی و فقر و قحطی رسانده است . نظم و انضباط از بین رفته و همه مردم در فقر و دزدی به سر می‌برند . داستان فردی را روایت می‌کند که سرباز جنگی بوده و فرار می‌کند . ابتدای فیلم شما این سرباز فراری را می‌بینید که از دست یک گروه در حال فرار است که آن گروه خودشان قصد دارند بدون دادگاه نظامی و در حال فرار ، این نظامی را اعدام کنند . ولی موفق به فرار از دست گروه می‌شود و در گوشه‌ای مشغول به زنده ماندن به وسیله غذا دزدی . در فیلم به طور کامل  مفلوک بودن کشور آلمان امروزی به چشم می‌خورد . وی پس از کشته شدن همکارش که اون نیز سرباز فراری بود راه درازی را پیاده طی کرده و تصادفا از یک ماشین به گل نشسته ، چمدانی را به همراه سبدی سیب پیدا می‌کند . ناگهان متوجه می‌شود که لباس متعلق به یک کاپیتان و فرمانده است . وی تصمیم می‌گیرد لباس را پوشیده و جعل هویت کند . پس از جعل ولی با یک فرمانده اشتباه گرفته می‌شود و به اردوگاه می‌رود و کارهای زیادی می‌کند و تبدیل می‌شود به همان نظامیانی که از دستشان گریخته بود . قسمت قابل توجه فیلم زمان محاکمه بود که خود بیانگر ایدولوژی حزب آلمان نازی بود که این حرکات برایشان کاملا عادی بوده است .فیلم بطور مفهومی ایدولوژی را منکوب و نشان می‌دهد که ایدولوژی می‌تواند بسادگی از شخصی که خود زمانی از چنگال ایدولوژی فرار کرده بود را تبدیل به یک جانی درون ایدولوژی کند . ایدولوژی‌های نخ‌نمای دیکتاتوری آن هم در حزب آلمان نازی . در پایان نیز نمایش داده شد که ایدولوژی چقدر بد و به درد نخوراست . در انتهای سریال هم می‌بینیم که بر روی خودرویی نوشته است دادگاه فوری هرولد (schnell gericht herold) که خود بیانگر همین است.

ٰ<پایان لو دادن داستان>

فیلم سیاه سفید است . با اینکه در سال ۲۰۱۷ ساخته شده اما قصد داشته زمان جنگ جهانی را درست مثل آن زمان که دوربین‌ها سیاه و سفید بودند نشان دهد . فیلم بسیار زیبا و مفهومی ساخته شده است . داستان فیلم بسیار داستان خوبیست و نماد‌های بسیار خوبی هم دارد . و مهم‌ترین چیزی که در مورد این فیلم وجود دارد این است که این فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده است. پیشنهاد می‌کنم که این فیلم خاص را حتما شده یکبار ببینید ( بدون خانواده ) . ضمنا فیلم برای افراد زیر ۱۵ سال مناسب نمی‌باشد . 

IMDB هاتف :

داستان : ★★★★★★★★★★

جلوه‌های ویژه :★★★★★★★★★★

کارگردانی : ★★★★★★★★★★

نمره: ★★★★★★★★★

دو رویی

همیشه اگر قرار بوده از کسی بدم بیاید ، خب بدم می‌آمده . شاید در گذشته از سر رودربایستی چیزی نمی‌گفتم و بی‌احترامی هم نمی‌کردم ولی حداقل سعی می‌کردم با یک سری نشانه‌هایی به طرف مقابلم بفهمونم که بنا به دلایل شخصی که دارم ، علاقه‌ای به صحبت با تو و یا وقت گذراندن با تو و یا بودن در کنار تو و یا داشتن ارتباطی با تو ندارم . به هیچ وجه . به نظرم هم خیلی سخت نبود . با خیلی از همکلاسی‌ها هم به سادگی ارتباطم رو قطع کردم . با دوستان محل خدمتم هم به همین شکل ارتباطم رو قطع کامل کردم . البته از بچه‌های دوران خدمت، با کسانی که باهاشون کیف می‌کنم هنوز در تماس هستم. اسمش را نمی‌توان گذاشت دورویی. شاید همون کلمه رودربایستی کلمه بهتری براش باشه. ولی هیچ وقت دو رو نبودم . سر همین دو رو نبودن هزینه‌های خیلی زیادی رو پرداخت کردم . گروه‌هایی که به خاطر دو رو نبودن من پاشیده ، شغل‌هایی که به خاطر دورو نبودنم از دست دادم. پیشنهاداتی که رد کردم و دوستی‌هایی که برای همیشه تمام شده اند . دلیل اینکه این‌ها را نوشتم این نبود که بگویم وای من چقدر خوبم . چون به نظرم خصلت‌ها خوبی و بدی شون رو با توجه به رفتار جمعی نشون می‌دن. مثلا اگر شما در یک جامعه بزرگی که همه آدم‌هاش دروغ می‌گن راستگو باشید ، در اصل شما وصله ناجور هستید نه آن‌ها.

وقتی که دورو بودن رو در آدم‌های مختلف می‌بینم ، از درک اونها عاجز می‌شم . با خودم می‌گم که چطور امکان داره تو از یک نفر بدت بیاد و بعد یک روی ظاهری نشون بدی و قربون صدقه‌اش بری . وقتی که یک کسی سه بار برایش آهنگ زدی و پولت رو نداده و از دستش شاکی هستی ، چرا باید هنوز لقب دوست به او بدی و در استوری‌ها حسابی قربون صدقه‌اش بری ؟ رودربایستی یعنی اینکه از شخصی بدت می‌آد و روت نمی‌شه مستقیم تو صورتش بهش بگی که حالت ازش بهم می‌خوره. با رفتارت یواشکی می‌فهمونی . ولی واقعا نمی‌فهمم این میزان دو رویی رو. شاید من عجیب غریبم . اگر از کسی بدت می‌آد چرا به خودت زجر و عذاب می‌دی؟ بعضی‌ها ممکنه با خودشون بگن به دلیل اینکه طرف مقابلی که ازش بدمون می‌آد ممکنه به ما نفع و سودی برسونه ، پس ما ظاهر را حفظ می‌کنیم و قربون صدقه‌اش میرویم تا امتیاز بگیریم . من هاتف خودم یک زمانی شدیدا غیبت کن بودم . وقتی پشت سر آدم‌ها حرفی زده می‌شد متاسفانه دخالت می‌کردم . اما الان اینطور نیست چون یک روز دیدم که غیبت من را هم پشت سر می‌کنند ، همان‌ها که غیبت دیگری را مقابل من می‌کنند .

من از آدم دو رو به شدت متنفرم . احساس می‌کنم آدم دو رو داره همیشه خودش رو تحقیر می‌کنه. می‌دونه از آدم مقابلش متنفره ، ولی باز اصرار می‌کنه که نشون بده علاقه داره به اون طرف. حالا برای گرفتن امتیاز و یا هر چیز دیگری . و من نمی‌تونم باورکنم . شاید بگین که خب به تو چه! یکی دیگه داره دو رویی می‌کنه به یکی دیگه . تو چرا خودت رو ناراحت می‌کنی ؟

ولی من وقتی این صحنه رو می‌بینم، بیشتر می‌ترسم . از خودم می‌پرسم که چند نفر از من بدشون می‌آد و بنا به شرایطی مشغول دو رویی هستند و من متوجه نمی‌شوم . چند نفر دوست دارند سر به تن من نباشه و در نظرات و غیره قربان صدقه من می‌روند؟ چند نفر کارهای من را تحقیر و مسخره می‌کنند و بعد در مقابلم کلی تعریف می‌کنند . ظاهر امر چیز دیگریست و باطن امر ...

شما چطور ؟ به نظر خودتان به اندازه‌ای که من غیبت کن بوده‌ام و یا بداخلاق ، شما دو رو بودین؟ آیا شما هم مثل من می‌ترسین از دو رو ها ؟ به نظرتون در مواحهه با آدم دو رو باید چه کرد؟ آدم‌ها آزادن که دو رو باشن و به یکی مثل من ربطی نداره .ولی به نظرتون ترسناک نیست؟ تاحالا شده کسی در مقابلتون یکی دیگه رو بشوره بذاره کنار و بعد ببینید که بعدا در جایی چنان قربان صدقه‌اش می‌ره که خودتون گیح بشین؟

خطای ۵۰۴ بیان

یکی از مهم‌ترین دلایلی که سال پیش از بیان به سمت وبسایت شخصی نقل مکان کردم داستان خطاهای پشت سر هم ۵۰۴ بیان بود. مخصوصا هنگامی که کلی کلمه تایپ می‌کردیم و به دلیل ارور ۵۰۴ ، ذخیره نمی‌شدند و حسابی اعصابمان را بهم می‌زدند . دلیل بازگشتنم هم که در این پست و این پست نوشتم . اما می‌خوام در این پست توضیح بدم که دلیل این اتفاق چیست؟

قصد ندارم آموزش هاست و سرور و شبکه‌ و... بدم . اما به زبان ساده داستان این شکلی میشه که از کامپیوتر شما به یک سرور درخواست ارسال می‌شه و از اون سرور به سروری که بالاست ارسال می‌کنه. اون سرور واسطه می‌تونه CDN هم باشه (شبکه توزیع محتوا) . این ارور وقتی ایجاد میشه که سرور واسطه نمی‌تونه دسترسی به سرور اصلی پیدا کنه و ریکوئست رو بفرسته و یا پاسخش رو بگیره . پس ارور ۵۰۴ اتفاق می‌افته.

فرض کنید که یک سرور بیان وجود داره و یک سرور بلاگ . شما وقتی توی سایت بلاگ هستید از سرور بیان به سرور بلاگ اطلاعات و درخواست‌ها ارسال و دریافت می‌شن ، ناگهان به هر دلیلی سرور بلاگ داوون (از دسترس خارج) میشه . سرور بیان نمی‌تونه کاری انجام بده . درخواستی بده. پس ارور ۵۰۴ رو برمی‌گردونه. وقتی که شما مثلا ثبت پست رو میزنید، یا صفحه رو ریفرش می‌کنید یک درخواست به سرور بیان و بعد به سرور بلاگ ارسال می‌شه. سرور بلاگ در دسترس نیست ، یا سرور بیان ایرادی دارد که نمی‌تواند به سرور بلاگ متصل شود . هیچ اطلاعاتی دریافت نمی‌شود و سپس ارور ۵۰۴ ظاهر می‌شود .

این امکان می‌تواند از پروکسی هم ایجاد شود ، چون پروکسی هم خود به عنوان یک سرور واسط عمل می‌کند ، اما از آنجایی که ارور داخل سایت بیان نمایش داده می‌شود و بسیاری از کاربران هم از پروکسی استفاده نمی‌کنند ، این یعنی که این مشکل به وبلاگ‌نویسان و کاربران بیان ارتباطی ندارد . دلیل این ارور یا به دلیل مشکلات نرم افزاری در سرور رخ می‌دهد و یا در مواقعی هنگامی رخ می‌دهد که سرور برای پردازش درخواست‌هایی که برایش ارسال می‌شود ضعیف است . به همین خاطر موقت از کار می‌افتد و با اختلال روبرو می‌شود و شما ارور ۵۰۴ را مشاهده می‌کنید.

وقتی که سرور برای تعداد بالای درخواست‌های ارسالی ضعیف باشد باید آن را ارتقا داد. گاهی به دلیل کهنه شدن سخت افزار هم این مشکل می‌تواند به وجود بیاید . حملات DDoS هم بی اثر نیستند و فشار زیادی را بر سرور دارند.

حال ما باید چه کار کنیم؟

این مشکل کاملا سمت سرور و به دست برنامه‌نویسان و گردانندگان سایت بیان و بلاگ بیان است . هنگامی که این ارور رخ داد، ما هیچ چاره ای به جز صبر و فشردن کلید F5 نداریم . مدیران سرور هم باید یک فکری به حال سرور کنند و با تعمیر و ارتقا ، این مشکل را حل کنند. 

با توجه به شرایط کشور و وضعیت اینترنت، طبق بررسی که من انجام دادم تنها دو سرویس وبلاگ‌نویسی سرورشان داخل ایران است که قطعا بلاگ بیان به لحاظ امکانات بسیار پیشرفته‌تر از دیگر سرویس‌ها است. (سرور بلاگفا در آمریکا می‌باشد) . به همین منظور چاره‌ای جز صبر نخواهیم داشت. البته می‌توان امید داشت که این مشکل سریع‌تر برطرف شود . واقعا به عنوان نویسندگان بلاگ بیان ، بایستی بخواهیم که این مشکل هر چه سریع‌تر برطرف شود. سایت‌هایی مثل بلاگفا نیز زیر حملات DDoS هستند اما بصورت تک و توک پیش می‌آید که بلاگفا از این خطاها داشته باشد .

پادکست رادیو هاتف

پادکست رادیوهاتف

من تقریبا یک سالی می‌شه که یک پادکستی رو استارت زدم به اسم رادیوهاتف. رادیوهاتف یک پادکست برمبنای اطلاعات و بر مبنای تجربه است. یعنی چی؟ یعنی من یک پادکستی ساختم که داخلش تجربه‌ها گفته میشه . یکی از وجه تمایز‌های ما و میمون‌ها که باعث شده اون‌ها پیشرفت نکنند و بشر بتونه پیشرفت کنه اینه که میمون‌ها نمی‌تونن غیبت کنند. اما انسان می‌تونه. یعنی چی؟

یعنی انسان می‌تونه بره به انسان دیگه در مورد انسان دیگری صحبت کنه . در صورتی که توی میمون‌ها این اتفاق نیفتاده. یعنی یک میمون نمی‌تونه بره به یک میمون دیگه که بالای درخته توضیح بده که آقای میمون شنیدم یه میمونی اون سر دنیا تونسته فلان کار رو بکنه. یعنی انتقال تجربه ندارن . اگر یک میمون پیشرفت کنه . بتونه با روشی خودش رو درمان کنه (پزشکی) ، بتونه با روشی خونه بهتری در مقابل باد و بوران بسازه(مهندسی) یا بتونه در مورد قوانینی که دیده (مثلا در جنگل فلان کار را کردیم و شما می‌توانید آن را ادامه دهید) (تاریخ) و.. نمی‌تونه این رو انتقال بده تا بقیه هم از همون روش استفاده کنند و یواش یواش میمون‌ها و شامپانزده‌ها(بیشترین شباهت ژنتیکی) هم مثل انسا‌ن‌ها پیشرفت کنند. برای همین اهمیت مکان‌هایی مثل وبلاگ، مجلات، کتاب‌ها و پادکست‌ها و برنامه‌های مختلف و مقالات به اندازه‌ای زیاد است که در اصل می‌توان گفت پایه‌های پیشرفتند . من چیزی را ساخته‌ام. تا زمانی که نتوانم نوع ساخت آن را به افراد دیگر توضیح دهم پیشرفتی حاصل نخواهد شد. کلمه غیبت کردن کلمه درست تریه تا اینکه بگیم زبان ندارند . چون وقتی که کنار هم قرار می‌گیرند به سادگی می‌توانند با هم ارتباط برقرار کنند. اما نمی‌توانند غیبت کنند. به همین منظور است که من هاتف وبلاگ می‌نویسم چون می‌دانم که حرف زدن و گفتن و آگاه کردن و به اشتراک گذاشتن تجربه‌های زندگی باعث میشه که انسان‌ها تبدیل به انسان‌های بهتری بشن . پیشرفت کنند. برای همین پادکست رادیوهاتف رو که کاملا بر مبنای تجربه‌هاست ساختم تا بتونم داخلش هم از تجربیات خودم حرف بزنم و هم بتوانم آدم‌های مختلفی رو بیارم تا با هم به صحبت و گپ بنشینیم و تجربیاتمون رو به هم انتقال بدیم .

حال که داستان طرح صیانت از اینترنت مطرح شده است ، و امکان دارد که بزودی (بازه شش ماهه) ارتباط ما با دنیای اینترنت بیرون قطع شود، پس این پادکست رادیوهاتف عملا دیگر در دسترس نخواهد بود . از طرفی چون  زبان این پادکست فارسی است، پس اصلا منطقی نیست که من آن را در پلتفرمی پخش کنم که بیشتر مردم کشورم بهش دسترسی نداشته باشند . به همین منظور تصمیم گرفتم پادکست رو کمی وارد چهارچوب کنم (چرا بزنم جاده خاکی؟ رک بگم سانسور! ) و بعد بتونم اون رو در همین وبلاگ پخش کنم. یا بتونم اون رو در وبلاگ خودم (اگر توانستم به خاطر طرح صیانت آن را حفظ کنم) پخش کنم . به همین منظور این پست را ساختم تا هم رادیو هاتف رو معرفی کنم و هم لینک‌هاش رو قرار بدم. و این رو بگم که تا زمانی که مشکلی برای اینترنت نیست، این برنامه منظم پخش خواهد شد و روش قبلی را حفظ خواهد کرد. اما به محض اینکه اتفاقات ناگواری افتاد ، رادیوهاتف به این وبلاگ منتقل شده و از این وبلاگ به صورت فایل های mp3 منتشر می‌شوند. 

رادیو هاتف در اسپاتیفای

رادیو هاتف در گوگل پادکست

رادیو هاتف در اپل پادکست

رادیو هاتف در کست باکس

رادیو هاتف در رادیو پابلیک

رادیو هاتف در برکر

رادیو هاتف در استیتچر

رادیو هاتف در پاکت کست

رادیو هاتف در آنکر

شما می‌توانید پادکست رادیو هاتف رو از کانال تلگرام هم بشنوید :   کانال تلگرام

همچنین شاید پادکست دیگری را مخصوص این وبلاگ استارت زدم :) .

سلام ، دوباره شروع می‌کنم

عنوان پست هیچ ارتباطی به چیزی که می‌خوام بنویسم نداره. من اینجا کامل شروع کردم و گفتم که این وبلاگ رو می‌نویسم. ساعت دو نصف شب بود که این پست رو نوشتم و قول دادم که نوشته‌های این وبلاگ رو دوباره برخواهم گرداند و انرژیش بود و تا الان که ساعت شش و نیم صبح هست این کار رو انجام دادم . شاید باورتون نشه که نزدیک ۳۰۰ پست داشتم . پادکست‌هایی که شروع نشده تموم شده بودن و یا شروع شده بودن و ۱۵ قسمت ازشون اومدن و سپرده شدن به تیم خیلی خوب که اونا ادامه‌اش بدن . اما خوندن این مطالب از وبلاگ حس بد و خوب رو با هم بهم داد. پیر شدم . چقدر عوض شدم . چقدر دیدم نسبت به انسان‌ها بازتر شده . چقدر تغییر کردم . چقدر مغزم عوض شده . حس می‌کنم بی‌رحم‌تر شدم . شاید هم یک حس الکی باشه . سایت‌هایی که ازشون برای آپلود استفاده کرده بودم و دیگه فعال نبودن و سایت‌های دیگری که در کمال تعجب فعال بودن! خیلی جالب بود برای شخص من که چنین چیزی رو داشتم می‌دیدم. سایت دونیت که بسته شده بود. سایت ویکی درینکز که بسته شده بود . ظهور یک استارتاپ و پیشنهادش توسط من و امروز می‌بینم که بسته شده . اصلا خودم که می‌خوام تمامی وبسایت و شبکه‌های اجتماعیم رو ببندم و اینجا ادامه بدم خودش یک نمونه . چی بگم . حس پیر بودن بهم دست داد .

دیگه من هاتف اون زمان‌ها نیستم . این رو حس کردم . با خواندن تک تک این پست‌ها حسش کردم . رفتارم عوض شده. فکرم عوض شده. اسمش رو نمیشه گذاشت بزرگ شدن و یا بحران سی سالگی . چه کلمه‌ای از خودم اختراع ساختم . بحران سی سالگی .اونم کی؟ وقتی توشی :)

ولی امان از تجربه . دلم می‌خواد اصلا این وبلاگ رو بر حسب تجربه بنویسم . دلم می‌خواد قهرمان بشم .دلم می‌خواد حرکت کنم و بنویسم . وبلاگ خودت رو میاره جلوی خودت . خود گذشته تو میاره جلو چشمت . خوندن این پست‌های قدیمی ، جلو رفتن زندگی من بود .. داستان‌های مختلفی که در پست‌های مختلفی رد و بدل می شدن . خوندنشون تجربه‌هام رو تثبیت کرد . کسایی که میگفتند دوستند و زر اضافی می‌زدند. کسایی که فقط ادعا بودند . کسایی که از باکلاس بودن وبلاگ‌نوشتن اش را بلد بودند . سر زدن گذری به این داستان‌ها باعث میشه خودت رو قضاوت کنی و بعد باعث بزرگ شدن میشه . باعث عوض شدن میشه . باعث احتیاط بیشتر میشه . غمگینم که دارم شاخه‌هام رو می‌چینم . خیلی غمگینم . اینجا فضایی بود که ما از آدم‌های واقعی به سمتش فرار کردیم و پناه گرفتیم و خودمون بعد شروع کردیم به گند کاری . و باز اون شرایط بیرون رو توی این فضا برای خودمون ساختیم . چقدر عوض شده بودم . چقدر دیگه اون پست‌هام نبودم . چقدر خودم رو دیدم . چقدر گذشته خودم رو دیدم . چقدر زمان مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت .از روزهای مختلفی که داشتم . مثل سیلی بود ولی نه در راستای تغییر که در راستای تثبیت تغییر . اسمش رو شاید بذارین بی غیرتی . اینکه دیگه هیچی برای هاتف مهم نیست . توی این دنیای داخل کامپیوتر هیچی برای هاتف مهم نیست .شاید توی دنیای واقعی چیزهای خیلی مهم و زیادی داشته باشم که باهاشون سر و کار داشته باشم ولی این تو جدی نیستم . واقعا پیشنهاد می‌کنم وبلاگ نوشتن رو به خیلی‌ها ..اصن به نظرم یه راه درمانه . یه راه نجاته . خودت رو مطالعه می‌کنی و می‌بینی چطور بودی و چی شدی و اصلا ذهنت تثبیت و تکمیل میشه . هاتف اون موقع کی بود و هاتف الان کیه ؟

الان دیگه آدرس همین میشه . اگر بیان بود ما هستیم و اگر بیان رفت ما هم خواهیم رفت . البته سعیمون رو می‌کنیم که نره ولی اگر رفت که دیگه چاره چیه . تنها امید میره . و من که دارم هرس می‌کنم شاخه‌هام رو .. به قول قمیشی ، شاخمو برداشتم و تمرین تبر می‌کنم با خودم . می‌ارزید این بیدار موندن . می‌ارزید این وبلاگ رو سر و سامون دادن . حالا بیشتر مطمئن شدم که این وبلاگ رو خواهم نوشت و بیشتر مطمئن شدم که بی‌خیال اینستاگرامم و تلگرامم و غیره میشم . بچه‌ها من مرگ مجازیم رو رقم زدم . این‌ها از سر افسردگی و دیوونه بازی نیست. هاتف دیوونه رو کشتم پشت سرم . نه از سر ترسه و نه از سر افسردگی .. منتظر بهونه‌اش بودم که تموم کنم ! و حالا اومده!!!‌ و حالا وقتشه . دلم می‌خواد اینجا گوشه کنج خودم رو داشته باشم و هرکسی اهل دل و اهل خلوص بود بیاد و هرکسی اهل گنده گویی و گنده گوزی و این مسخره بازی‌ها، دمش رو روی کولش بذاره و دور من نپلکه . در این تایم یاد گرفتم پادکست بسازم . یاد گرفتم بنویسم . یاد گرفتم پرورش پیدا کنم . یاد گرفتم که از قاضی بودن استعفا بدم و بشم منتور . بشم کوچ . بشم یه راهنمای خوب که فقط راه رو نشون می‌ده. انتخاب کردم به جای اینکه بگم گوه خوردی انجام دادی ، بگم حالا اینکارو کن تا درستش کنی! یاد گرفتم خودم باشم . یاد گرفتم که هیچی ارزشش رو نداره.معنی و مفهموم خیلی چیزهای مقدسی توی ذهنم تغییر کرده . خیلی رشد کردم . یاد گرفتم دیگه قضاوت نکنم و دیگه عصبانی نشم . و حالا این شده نتیجه اش . یاد گرفتم دیگه دیوونه بازی نکنم . وقتی کسی دوست داره که چوب کنن توش، اجازه بدم که چوب بکنن توش و سعی کنم انرژی رو بذارم کار بهتری انجام بدم تا اینکه بجنگم و بهش بفهمونم که اگر چوب بره توت درد می‌کشی!‌ کارهای مهمتر منتظر آدمن .. شب تا صبح برای مطالعه این وبلاگ کافی بود که بفهمم کی بودم و کی شدم . یک شناخت از خود .. خیلی حرف‌ها داریم اینجا بزنیم . توی چهارچوب نمی‌رفتم . ولی الان میرم. توی چارچوبم اینجا ویدیوهام رو شیر میکنم. توی چارچوب پادکست‌هام رو ضبط می‌کنم . البته نه رادیو هاتف چون که رادیوهاتف به نظرم پادکست خیلی مقدسیه . و نمی‌خوام با بردن توی چهارچوب، به گوه بکشمش. ترجیه می‌دم یه سری ویس اینجا به اسم فالان فیلان بذارم و اون پادکست رو دست نزنم . دلم می‌خواد الان برم بخوابم . نمی‌دونم اصن حوصله می‌کنین انقدر مزخرف و بخونین یا نه .. خوندین که دمتون گرمه مرسی . نخوندید هم خوب شد نوشتم .. نوشتن خوبه . خیلی خوبه .

سرآغازی جدید

از نو اینجا را می‌نویسم ... دوست داشتید بخوانید 

اینجا را بخوانید :

http://hat3f.blog.ir/post/320

چگونه هاتف وبلاگ‌نویس شد (متن کامل)

در وبلاگ‌هایم به صورت جسته گریخته در مورد بلاگر شدنم نوشته‌ام . اما این نوشته مجموعه‌ای از این پست‌هاست که یک تاریخچه دقیقتری را از ورود من به اینترنت و نوشتن ارایه می‌دهد . دلیل این که این را می‌نویسم این نیست که پز بدم و یا بگم که من ۱۷ سال شده که وبلاگ می‌نویسم . من اصلا به این قدیمی بودن وبلاگ‌نویسی هیچ گونه اعتقادی ندارم . برای اینکه کیفیت نوشته به نظر من مهمه و کیفیت وبلاگی که داری می‌نویسی نه لزوما مدت زمانی که داری می‌نویسی . در این سال‌ها مسلما سال‌هایی بودن که کمتر نوشتم و سال‌هایی بودن که بیشتر نوشتم برای همین این سابقه به نظر شخص من خیلی مهم نیست . همین که هنوز جریان دارم و فکر می‌کنم می‌تونم با پست‌هایی که می‌نویسم ، تولید محتوایی کنم و یا باعث بشم آدم‌ها جور دیگه‌ای فکر کنند برای من کافیه . بهرحال این تاریخچه رو نوشتم تا شما هم اون رو بخونید و به اندازه کافی برای خودتون تجربه کسب کنید . این پست رو در منوی وبلاگم هم قرار می‌دم که اگر دوست داشتید همیشه بهش دسترسی داشته باشید و بخونید که این هاتف که امروز می نویسه از کجا اومده و چی شده که داره می‌نویسه.

سال ۱۳۸۰

سال ۱۳۸۰ بود که من اولین بار اجازه پیدا کردم که به اینترنت دسترسی داشته باشم . به یاهو مسنجر اصلا ولی حق داشتم که توی اینترنت عکس گوسفند و گربه پیدا کنم . اینترنت در دفتر پدر از سال ۱۳۷۲ و از سال ۱۳۷۷ اینترنت در خانه ما موجود بود ولی همیشه پدر سیم آن را جمع می‌کرد و ما حق داشتیم آفلاین از کامپیوتر استفاده کنیم چون بلد نبودیم .آن زمان کامپیوتر یک کالای لوکس به حساب می‌آمد و هرکسی در خانه‌اش کامپیوتر نداشت به کنار . حالا از کسانی که کامپیوتر داشتند هم کسی اینترنت نداشت . یعنی واقعا ما شاید از اولین‌هایی بودیم که خانه مان به اینترنت وصل شد و یا حداقل جزو دسته‌های اول بودیم . پدر برای دفتر کامپیوتر جدیدی خریداری کرد و به دلیل اینکه در منزل هم نیاز به کامپیوتر بود ، کامپیوتر قدیمی‌تر دفتر را به خانه آورد تا در خانه از آن استفاده کند . کامپیوتر اول میز نداشت و روی زمین می‌نشستیم تا آن نجار برایش میز درست کند تا اینکه پدر نظرش عوض شد و تصمیم گرفت برای دفتر نیز یک میز و صندلی درست و حسابی بخرد و میز اتاق مدیریتش را به خانه بیاورد و در خانه هم برای خودش یک دفتر لوکس درست کند . شما اکنون حساب کنید که ۵ درصد از جمعیت ایران کامپیوتر داشتند و داخل این ۵ درصد ، ۳۰ درصد اینترنت داشتند . یعنی داشتن اینترنت فرالوکس به حساب می‌آمد . نه اینکه هزینه اینترنت یک میلیارد تومان در ماه باشد ها! نه! اما اکثرا یا سیم کشی نشده بود ویا دلیلی نمی‌دیدند که به اینترنت پول بدهند . آن زمان هم اینترنت زمانی حساب می‌شد . یعنی ساعتی بود . اولین مواجهه من با کامپیوتر در سال ۱۳۷۵ بود که کامپیوتر به خانه ما آمد و خیلی عاشقش شدم . دلیلش این بود که همیشه برای من سوال بود که داخل کامپیوتر چه خبر است؟ این ماوس چگونه نمایش داده می‌شود . این صداها از کجای کامپیوتر در می‌آیند. هیچ وقت روزی که جلوی من در کیس را باز کردند فراموش نمی‌کنم که چطور مست و متعجب به درونش نگاه می‌کردم و می‌گفتم آآآه . پس این دستگاه‌ها باعث می‌شوند که کامپیوتر کار کنه . حس عجیبی داشت و همین باعث علاقه من در حد یک دیوانه به کامپیوتر شد . برای من اصلا بازی در کامپیوتر مهم نبود . اصلا علاقه نداشتم در کامپیوتر بازی وجود داشته باشه . تا اینکه فهمیدم این دستگاه‌ها با یه چیزی مثل سیستم عامل کار می‌کنن و این چیزها که باید برنامه نویسی بشن .حالا کاری نداریم . سال ۱۳۷۹ بود که پدر برای سرگرمی یاهو مسنجر نصب کرد و تنها از ایمیل استفاده نمی‌کرد.یادمه آن زمان پدر برای سرگرمی مارا پشت کامپیوتر می‌نشاند و می‌گفت بچه‌ها این اینترنته . ببینین من میزنم گوسفند، عکس گوسفند میاره . و خیلی جالب بود که ما فکر می‌کردیم کل اینترنت همون گوگله . اصلا تفریحمونم همین بود که می نوشتیم گربه و گربه می‌آورد.در من نه تنها ایمیل یاهو داشت بلکه از امکان یاهو مسنجر و روم‌های آن استفاده می‌کرد . هنوز هم همان ایمیل یاهوش رو داره . ما هم همیشه کنارش می‌شستیم و نگاه می‌کردیم . او با آدم‌های مختلف دنیا صحبت می‌کرد در مورد اتفاقات پیرامون دنیا و فکر می‌کرد که این کار خوبیه که در یاهو مسنجر با خارجی‌ها تماس بگیری و تبادل علم و تجربه کنی . در صورتی که یاهو اصلا برای این نبود . بعد از گذشت مدتی ، روزی پدر به یک خانم آمریکایی سیاه پوست متصل و شروع به صحبت کرد. خودش رو معرفی کرد که وکیل درجه یک در ایرانه و با لبنان هم کار می‌کنه و این صحبت‌ها که آن خانم برگشت و گفت (یو لاینگ من) یعنی داری دروغ می‌گی مرد !‌ و خب مسالما بحث ادامه پیدا کرد . پدرم گفت که خیر من دروغ نمی‌گویم . من واقعا یک وکیل پایه یک هستم . و آن خانم گفت که یک آدم وکیل که بین کشورها کار می‌کنه یعنی هر دقیقه وقتش طلاست . هرثانیه وقتش ارزش داره . اینجا یاهو محل آدم‌های بیکار و نرماله . اگر تو یک وکیل بزرگی هستی پس انقدر وقت نخواهی داشت که بیایی و توی روم ها بچرخی تا آدم پیدا کنی و باهاشون حرف بزنی . آدمی با این سطح شغل هیچ وقت بیکار نیست که توی یاهو بچرخه و چت کنه و یا ویس چت بده . همین باعث ایجاد یک انقلاب درون پدر من شد و ایشان از اون روز ببعد از هیچ سرویس آنلاین این شکلی استفاده نکرد . هنوز هم تنها و تنها یک واتس‌اپ و یک تلگرام داره که تنها و تنها کارهای خودش رو با اونها انجام میده و دیگر هیچ . والسلام . همین اتفاق باعث شد که پدر زیاد با اینترنت کار نکنه و یواش یواش اینترنت دست من بیفته. از سال ۱۳۸۰ کار کردن من و علاقه من با کامپیوتر شروع شد . یادم هست که با Paint خیلی کار می‌کردم و برای خودم ویندوز درست می‌کردم . یکی از سرگرمی‌های من هم این بود که توی paint  سعی می‌کردم تابلو‌های بزرگ تبلیغاتی بزرگراه‌ها رو بکشم . روغن لادن ، سس دلپذیر ، پفک نمکی مینو ، شیرینی کام ، بستنی میهن و اینطور چیزها . از همون اول خیلی به این چیزها علاقه داشتم . برای خودم موسیقی پخش می‌کردم و از کامپیوتر که اکنون برای من شده بود حسابی لذت می‌بردم . تا اینکه سر داستانی کامپیوتر خراب شد و من هفت ماه کامپیوتر نداشتم . بعد از اینکه کامپیوتر از تعمیر آمد به درک خدا نمی‌ارزید. قطعات ارزشمند آن برداشته شده بود ، یک هاردی که بدسکتور داشت درونش نصب شده بود با کلی موسیقی و فایل‌های بدردنخور و دیگه برای ما کامپیوتر نشد . پدر که علاقه من رو به کامپیوتر دید ، تصمیم گرفت معلم خصوصی کامپیوتر برای ما بگیرد . معلم ۱۰ جلسه آمد و پایه‌ای ترین کارهایی که بیشترش را خودم هم بلد بودم را دوباره به من یاد داد. اما اینترنت ، نصب نرم افزار ، کار با word چیزهایی بودن که من واقعا از این استاد یاد گرفتم و حسابی توی کامپیوتر فهمیدم داستان چیه.

سال ۱۳۸۱

سال ۱۳۸۱ پدر تصمیم گرفت که برای خانه (که می‌گفت برای هاتف ولی برای خانه بود) کامپیوتر بخرد . ما کامپیوتر پنتیوم ۴ خریدیم . رم ۵۱۲ مگابایت و گرافیک ۱۲۸ مگابایتی انویدیا . صد گیگابایت هم هارد برای ذخیره سازی فایل . آن زمان این کامپیوتر یک کامپیوتر قوی برای خودش (برای استفاده خانگی) محسوب می‌شده. برای کار با فوتوشاپ و کورل واین حرف‌ها .  . سال ۱۳۸۱ با اینترنت آشنا شده بودم و اجازه استفاده از اینترنت را هم داشتم . قدیم کارت‌های اینترنت بود که شاتل ، پارس‌آنلاین معروف‌ترین‌ها بودن . تصویر این کارت‌ها در این لینک است . یادم هست که بسته‌های مختلف داشت که مثلا بسته ۲ هزار تومانیش برای شما ۲ ساعت اینترنت بود . یا مثلا بسته ۲۰ هزار تومانی برای شما مثلا ۳۰ ساعت اینترنت بود . باید روی کارت را درست مثل کارت شارژ ایرانسل می‌خراشیدی که یک نام کاربری و یک رمز عبور داشت . کانکشن دایال آپ ویندوز رو باز می‌کردی ( تصویر کانکشن) و نام کاربری و رمز عبور را می‌زدی . سپس یک شماره روی کارت‌ها نوشته بود که این اطلاعات باید در آن شماره زده می شد .  ناگهان شما چنین صدایی را از کامپیوتر خودتان می‌شنیدید . در همین لحظه در تسک‌بار سیستم سمت راست راست دو کامپیوتر کنار هم را نشان می‌داد که تصویرشان روشن خاموش می‌شود . اگر این صدا قطع می شد و هیچ اروری نمی‌داد یعنی شما وصل شدید و دقیقه به دقیقه شما حساب می‌شود. نمی‌تونید وصل اینترنت شید و ولش کنید به حال خودش . وقتی دو مانیتور روشن می‌موندن یعنی وصل هستی و باید استفاده کنی . یادش بخیر . با اینترنت دایال آپ به سیستم وصل می‌شدم و کلی وبسایت می‌دیدم. سال ۱۳۸۱ بود که اولین بار من به اینترنت وصل شدم . یک ایمیل در یاهو داشتم که فکر نمی‌کنم اکنون اصلا وجود داشته باشد و متعلق به شخص دیگری شده . توی وبلاگ‌ها و وبسایت‌ها می‌چرخیدم . خیلی دوست داشتم که یک وبسایت داشته باشم . آن زمان که به اندازه امروز نبود که کلی سرویس وبلاگ‌نویسی وجود داشته باشه و شما فقط بخوای انتخاب کنی . خیلی شرایط سختی بود . خیلی پرسجو کردم . خیلی تلاش کردم که من هم توی اینترنت یک وبسایت داشته باشم . دوست داشتم منم صاحب سایت بشم و داخلش چیزهای مختلفی رو بذارم . تا اینکه دوستی رو پیدا کردم که گفت می‌تونه این کار رو برای من انجام بده . در ازای پرداخت پول . من به بدبختی پولهایم را جمع می‌کردم و یک مطلب می‌نوشتم و می‌دادم آن دوست در جایی که فکر می‌کنم بلاگ اسپات بود قرار می‌داد . فکر نکنید که قلم خوبی داشتم . چرت و پرت نوشتم به دوست دادم. دو سه مطلبی روی وبسایتم رفت و من حسابی ذوق می‌کردم که منم سایت دارم. آدرس سایتم رو به همه می‌دادم ولی کسی کامپیوتر نداشت که ببینه . اگر هم داشت اصلا اینترنت نداشت! همه چیز انقدر ساده بود.  تا اینکه پولهایم هم تمام شد و سایتم هم به همان شکل رها شد.

سال ۱۳۸۲

در این سال یواش یواش من کامپیوتر را یاد گرفته بودم . فهمیده بودم برای کامپیوتر باید کد زد تا کار کند . باید برنامه‌نویسی کرد. فایل نوت پد را باز می‌کردم و تررر مثل مهران مدیری در پاورچین می‌کوبیدم روی کیبورد و هرکسی می‌گفت چه می‌کنی  ، می‌گفتم که دارم برنامه نویسی می‌کنم . خیلی شرایط عجیبی بود . یکی از تفریحاتم هم این بود که زمان قدیم مانیتورها را نباید با تصویر ثابت رها می‌کردی . در ویندوز چیزی به نام اسکرین سیور وجود داشت که مانع تصویر سوختگی روی این مانیتور ها میشد . من موسیقی می‌ذاشتم و قفلی میزدم روی اسکرین سیور ها . ساعت‌ها نگاهشون می‌کردم . یکی از اسکرین سیوها بود که یک ماز بود . اون رو باز میکردم و دیوار و کفش رو خودم درست می‌کردم و میزنم ماز رو بره . یه موزیک هم پخش می‌کردم قفلی میزدم روش ( توی این ویدیو شبیه سازی کردم ) . یواش یواش با اینترنت آشنا شده بودم و وبسایت ها رو می‌چرخیدم . کلی وبسایت‌ بودن که من  داشتم می‌خوندمشون . من هوادار یک خواننده ترک بودم به اسم امراه . سر همین سه تا وبسایت پیدا کرده بودم که هوادار بودن و کارشون ترجمه اخبار و گذاشتن آهنگ‌ها و.. بود . من همیشه با حسرت به این سایت‌ها نگاه می‌کردم و می‌گفتم چرا همه این‌ها سایت دارن و من ندارم . چرا من نباید سایت داشته باشم.  خوش به حالشون اینا پولدارن و می‌تونن سایت داشته باشن . ولی من پولام کمه و پول ندارم که سایت داشته باشم . شما دغدغه رو داشته باشید . همه هم سن‌های من اون موقع دوست داشتن سونی داشته باشن (پلی استیشن اون زمان اسمش سونی بود) . دوست داشتن جدید ترین اسباب‌بازی را داشته باشن و من دوست داشتم کتاب و سایت داشته باشم . کتاب رو به خاطر شغل دایی مادر همیشه تامین بودیم و جدید‌ترین کتاب‌ها رو همیشه داشتیم . اما این داستان سایت همیشه باعث ناراحتی من بود . با حسرت سایت‌های زیادی رو می‌دیدم . با سایتی به اسم رهگذر آشنا شده بودم که آهنگ‌های امراه رو هم می‌ذاشت و از اونجا دانلود داشتم که بعد مدتی فیلتر و بسته شد . آن زمان سرعت انقدر زیاد نبود و اوجش می‌شود ۳۰ کیلوبیت . این تازه سرعت در زمان بسیار عالی و شبکه خلوت بود . اگر می‌خواهید عمق فاجعه را بدانید به این صورت بود که برای دانلود یک آهنگ mp3 امروزی که حدودا ۱۲ مگابایت است بایستی ۵۵ دقیقه وقت صرف می‌کردید تا می‌توانستید این موسیقی را دانلود کنید! اکثر وبلاگ‌هایی که می‌دیدم به اسم پرشین بلاگ بودند . یعنی xxx.persianblog.com بودند . من هرگز تصمیم نگرفتم در این آدرس تغییری ایجاد کنم . که اگر من هم تغییری ایجاد می‌کردم  ، شاید از سال ۸۲ وبلاگ نوشتنم را شروع می‌کردم . خیلی علاقه مند به داشتن سایت بودم چون دوست داشتم حرف بزنم و من هم بنویسم . در وبلاگ‌های زیادی نظر گذاشته‌ام . مخصوصا در این پرشین‌بلاگ‌ها . خیلی دوست داشتم سایت داشته باشم.خیلی جستجو کرده بودم و طبق تحقیقاتم برای داشتن سایت باید هزینه بسیار زیادی پرداخت می‌کردی و مطلب میدادی تا برایت در وبسایتت می‌گذاشتند . من هم یک آدم مهم نبودم که سایت داشته باشم و اینقدر هزینه برایش کنم ! همینطور ماند و ماند

سال ۱۳۸۳

حسابی در وبلاگ‌ها چرخیده بودم و امتحانات هم در شرف پایان بود .. ناگهان چیزی توجه من را در آدرس‌های وبلاگ‌ها جلب کرد . برایم جالب شد که چرا آدرس‌های وبسایت‌ها persianblog.com دارد .ولی مثلا google.com ندارد . بعد دیدم مثلا اسم اولشان فرق می‌کند. مثلا یک سایتی xxx.persianblog.com بود و یک سایت دیگر yyy.persianblog.com بود . تصمیم گرفتم اون اولش رو پاک کنم و در نتیجه چه شد ؟؟؟؟ دیدم یک سایت بالا آمد که می‌گفت اولین سرویس وبلاگ فارسی . ثبت وبلاگ . ثبت وبلاگ رو زدم و مراحلش رو رفتم و بعد دیدم اوووو!

من سایت دار شدم!!! استرس داشتم . خیلی خیلی خوشحال بودم . پولی نداده بودم ولی سایت دار شده بودم! در پوست خودم نمی‌گنجیدم.خیلی حس عجیبی بود . برای مطلب اول خیلی استرس داشتم . کسی نبود بگه اصلا تو مطلب نوشتی کسی تورو نمی‌خونه! فکر می‌کردم الان بنویسم سلام کل دنیا من رو می‌بینن . دیگه تموم شد . همه الان من رو دارن نگاه می‌کنن و منتظرن من رو سایتم چیزی بنویسم. حس خیلی خیلی قشنگ و زیبایی بود . من برای اولین بار سایت دار شدم!  برای شروع یک نوشته نوشتم و سلام علیکی با مشاهده کنندگان و بینندگان سایتم داشتم . نوشتم که بینندگان عزیز سلام سایت من هم راه اندازی شد و از این چرت و پرت‌ها . شب نمی‌تونستم بخوابم . حالا خرید کارت‌های اینترنت برای من دلیل معقول‌تری داشت. حالا دیگر سایت داشتم و مخاطبان فرضی ام منتظر نوشتن من بودن. الان ماه مرداد ۱۴۰۰ هستیم و درست ۱۷ سال پیش من وبلاگ نوشتن را شروع کردم!‌ اوایل سال ۱۳۸۳ و این خود یک شروع بزرگی برای من بود . مسیر زندگی من رو تغییر داد که در ادامه خواهید خواند .  یک وبلاگ شخصی زده بودم و مدتی نوشتم . بعد در کنارش یک وبلاگ دیگر ساختم و اسمش را گذاشتم وبسایت هواداران امراه . اما بیشتر روی سایت خودم می‌نوشتم . دوست داشتم روی سایتم تصویر بگذارم و نمی‌توانستم. تا اینکه با واژه آپلود آشنا شدم . فهمیدم که اول باید تصویر را در سروری آپلود و سپس روی وبلاگم قرار دهم . از آن پست به بعد پست‌هایم عکس دار شده بودند . کارم در چهار پنج ماه اول فقط کپی کردن وبلاگ‌های دیگران بود و این باعث اذیت بقیه میشد. هیچ چیزی از خودم نمی‌نوشتم .همه اش را از سایت‌های دیگر می دزدیدم . اصلا بلد نبودم چگونه بنویسم . تا اینکه دوست عزیزی من را راهنمایی کرد. به آرامی گفت که دوست گرامی شما این مطلب رو از وبلاگ من کپی کردی . درست نیست . حتما آدرس بزن که از من کپی کردی . بعدم اصلا کپی منطقی نیست .خودت سعی کن بنویسی . قلم خودت بهتره. تو واقعا دوست داری وبلاگی داشته باشی که بقیه نوشته باشنش؟ پس تو چه کاره‌ای؟ دیدم عجب حرفی . معذرت خواستم و کلی پست‌هام رو حذف کردم! از صفر صفر شروع کردم به نوشتن . سایت هواداران امراه را نیز راه اندازی کردم

سال ۱۳۸۴ و بعد آن

از سایت‌های خارجی عکس دانلود می‌کردم و توی سایت خودم می‌گذاشتم . خوبی سایت من این بود که زیر عکس‌ها با paint آدرس وبلاگم رو نمی‌زدم و همین باعث میشد حسابی از وبلاگم کپی بشه و من خودم بشم یه منبع . تا اینکه یک سایت بزرگی برای هوادارن امراه ایجاد شد که وجود وبلاگ کاملا غیر منطقی بود . وبلاگ به حمایت از سایت بزرگ بسته شد و قرار شد همه وبلاگ‌نویسان و هواداران همه یک جا جمع بشن توی یک انجمن . البته این اتفاق سال ۱۳۸۴ نیفتاد ولی منظور که وبلاگ هواداری امراه بلاخره تمام شد و من ادامه وبلاگم را نوشتم . فکر می‌کنم همین سال ۱۳۸۴ بود که بلاگفا را کشف کردم . یا شاید هم ۸۵ .نمی‌دانم . در بلاگفا شخصی وبلاگ hatef.blogfa.comرا داشت و با نام علی می‌نوشت .. بعد مدتی آدرس از دست من خارج شد و به دست یه درب و داغونی افتاد . تا مدتی گذشت و دوباره آدرس را پس گرفتم . از سال ۸۴ به بعد دیگر در بلاگفا نوشتم و سال‌ها هم آنجا ماندم و نوشتم . در وبلاگ‌نویسی یادگرفتم که کد بنویسم . برنامه نویسی رو دنبالش رفتم و خیلی رشد کردم . 

من وبلاگم را باز کردم .. و تصمیم گرفتم دیگر حرفه ای وبلاگ نویسی کنم چون وبلاگ افراد زیادی رو خوانده بودم .. و آنجا بود که رسما وبلاگ نویسی من آغاز شد . اول معرفی نرم افزار و تنها و تنها آی تی بود و بحث و بررسی می کردم و وبسایت معرفی می کردم و تحلیل می کردم . آرام آرام داشتم با کد های HTML هم آشنا می شدم .. تا اینکه روزی دیدم عین مطلب من رو یک حیوان کپی کرده بود روی وبلاگش و خودش راست کلیک رو هم بسته بود زیرشم نوشته بود کپی با ذکر منبع مجاز است . رفتم نوشتم دوست عزیز شما این مطلب را از وبلاگ من کپی زده اید خواهشمندم منبع را ذکر کنید . کامنت من را تایید نکرد . تاریخ پستش را به عقب تر از پست من برد و مدعی شد که خودش آن را نوشته و من کپی کرده ام . و این شد که هر مقاله که زیادی تخصصی بود رو روی وبلاگم نمی آوردمش . تا اینکه سال 88 آمد و انتخابات و وبلاگ ما هم سیاسی و حسابی سبز !

تا روز انتخابات . پس از انتخابات کلیه لوگو ها و.. از روی وبلاگ برداشته شد . و شانس هم آوردیم .. وگرنه الان معلوم نبود کجا بودیم ..در آن بحبوحه وبلاگ من آمار خوبی به خودش گرفته بود . اما من از آی تی نوشتن خیلی خسته شده بودم .. و عاشق هم شده بودم .. دوست داشتم روز نوشت بنویسم .. و این شد که در اواخر سال 88 وبلاگ شخصی خودم را راه اندازی کردم و وبلاگ کامپیوتری به تاریخ پیوست . تا اینکه بلاگفا خیلی بازی کرد و مطالب گاهی حذف می شدند و گاهی قسمتی از دسترس خارج میشد ..  من هم باز به بلاگفا وفادار می ماندم .. و تا سال 1391 که حسابی طرفدار پیدا کرده بودم. به همه آدرس وب جدیدی دادم که من بعد نوع دیگری اینجا خواهم نوشت .. در این دوره با خیلی از چیز ها آشنا شدم و طراحی وب رو تکمیل یاد گرفتم ..

تا اینکه ابان ماه سال 1391 جریان سربازی پیش آمد و مطالب وب آرام آرام دیر به دیر آپدیت می شدند.. و آرام آرام از طرفداران وب هم کم شد .. عشقمان ( که الان نیست و مورد تنفر هم نیست اصلا برام آدم نیست و حیفه بگم عشقمان ) ترکمان کرده بود و کمتر و کمتر می نوشتیم . آخر این شد که قالب وبلاگ تبدیل شد به یک قبرستان تاریک و در یک پست ثابت شماره یک نوشته شد .. این وبلاگ برای همیشه مرد ... سال 1393 وبلاگی که پر بود از تجارب و از سال 88 نوشته می شد ... یک هو برای همیشه مرد ... تا اینکه سربازی تمام شد .. تصمیم گرفتیم بنویسیم .. در وبلاگ hateflog.blogfa.com شروع به نوشتن کردیم و خداییش باز داشتیم آمار جمع می کردیم و خیلی ها کشته مرده وبلاگ ما شده بودند .. تا اینکه بلاگفا مرد .. ما زنده بودیم ها .. بلاگفا به درک واصل شد .. و تمامی پست ها که حدودا اگر اشتباه نکنم یک سال و نیمی بود نوشته می شدند خداحافظی کردند .. و اصلا وبلاگ به طور کامل از بین رفت .. انگار وبلاگی نبوده ...

و این شد با سیستم بیان که قبلا آشنا بودم کار می کردم و وبسایت شخصی هم داشتم که خیلی وقت بود بروز نشده بود .. آنجا را به همراه هامون عزیز ساختیم و گذاشتیم اسمش را اپیزود .. ولی خب هامون نبود کلا من بودم .. پسوردش رو هم داشتم.. و این شد که تصمیم به باز کردن نوشت ها کردیم . داستان مهاجرت و مدتی ننوشتن تا اینکه به همین وبلاگ رسیدم . نوشتن رو توی همین وبلاگ با دامنه شروع کردم . مدتی در وبسایتم نوشتم به خاطر اینکه بیان خیلی ارور ۵۰۴ میداد و بلاگرهاش هم سال ۹۵ اینا خیلی خیلی سمی شده بودند . بعد مدت زیادی ننوشتن به بیان برگشته بودم و پشیمون شده بودم . رفتم سایت شخصی و بعد از داستان صیانت تصمیم گرفتم که دوباره به بیان برگردم

در این مدت وبلاگ‌نویسی ، وبلاگ بد داشتم ، وبلاگ بد قالب داشتم ، وبلاگ مخرب داشتم ، وبلاگ فحش داشتم ، وبلاگ کپی کن داشتم ، وبلاگ هواداران سیمپسون داشتم ، وبلاگ هواداران تیلوسویفت داشتم ، هواداران آوریل لاوین داشتم ، هواداران امراه داشتم ، بد نوشتم ، وبلاگ تخصصی کامپیوتر داشتم ،‌وبلاگی که توش خیلی خوب بنویسم داشتم .. و توی این مدت فقط لذت بردم از نوشتن و خونده شدن توسط آدم‌های خیلی خوب و درجه یک .

دوران اوج
بعد از شروع کردن به نوشتن به این سبک احساس بهتری داشتم. حس می‌کردم بیشتر خودم هستم و بیشتر هم خودم بودم . از خودم می‌نوشتم . خاطرات و دغدغه های روزانه که برای کسانی که حتی تا ده سال از من بزرگتر بودند هم جالب و خواندنی به نظر می‌رسید . تا اینکه بزرگتر شدم و در برنامه‌نویسی هم حرکت‌هایی کرده بودم و بلد شده بودم و وارد دنیای موسیقی هم شده بودم و همین شد که آمارم کمی بهتر شد . با آدم های زیادی آشنا شدم . رضا طاهرخانی یکی از دوستانی بود که از دنیای وبلاگ‌‌ها با ایشان آشنا شدم که به نظرم یکی از خوشصداهای ایران هستند. تا نزدیکی های سال ۸۸ و ۸۹ وبلاگ من واقعا شرایط خیلی خوبی را داشت . دوستان خوبی داشتم که می نوشتند و خب بسیار در این زمینه غرق شده بودم و حس و حالم بدک نبود و حتی با وجود شکست‌ها انرژی ادامه دادن را داشتم. اخبار تکنولوژی را تحلیل می‌کردم و نظر شخصی ام را می‌نوشتم . چیزهایی به مخاطبانم یاد می‌دادم و خب یک وبلاگ حرفه‌ای به حساب می‌آمدم . این سال‌ها درگیری من و همکاری من با ماهان (نام مستعار) برای راه اندازی چند سایت شروع شد . ما چندین سایت را باز و مدیریت کردیم . بعد به دلیل مشغله ، مدیریت دو سایت بزرگ هواداری را به او دادم و خودم همان مجله کوچک اینترنتی که یک انجمن کوچک هم داشت را اداره کردم و هواداران آوریل و هواداران موزیسین‌های آمریکایی رو دادم ماهان. بعد مدتی هوداران آوریل خوب پیشرفت کرد و آن یکی انجمن را بسیتم برای همیشه. همین سایت‌‌ها وقت بسیار زیادی از ما گرفت . از طرفی درگیر بسیار زیاد برای مدیریت و طراحی سایتی دیگر که همراه دیگر دوستانم بود کمی من را از دنیای نوشتن دور کرد اما باز بعد از هر مدتی می‌نوشتم . دوران عشق و عاشقی هم شروع شده بود . یعنی من شاید تنها وبلاگ نویسی بوده باشم که در وبلاگم می‌شد از ناله های عاشقانه تا چگونه فلان کار را در کامپیوتر کنیم تا اینکه گوگل اشتباهی بزرگتر از ساخت گوگل پلاس را نمی‌توانست کند و این ایده بزودی شکست خواهد خورد (پیش بینی که هرگز خودم هم فکرش را نمی کردم محقق شود ولی شد و پیشبینی سال ۹۰ من شد امروز که گوگل پلاس دیگر وجود ندارد و شکست خورد! ) را می‌شد پیدا کرد . ذهنم پر از ایده بود که می‌جوشید و با دوستان مشغول انجام کلی کارهای خوب بودیم .در همین دوران اوج دوستان خوبی را پیدا کردم . گرچه حاشیه‌هایی هم به خاطر رفاقت با ماهان و.. داشتم اما تجارب خوبی که از ساخت و مدیریت این سایت‌ها کسب کرده بودم را در وبلاگم می‌نوشتم و دوران اوج من همان روزها بود. در توسعه چندین پروژه نقش داشتم . چند شبکه اجتماعی را کار کردم و فروختم . سایت‌های شرکتی بزرگی را زدیم و اینها از دوران اوج من بودند. طراحی سایت برای علیرضا مرتضی‌قلی ، فرشاد یزدی و دیگر هنرمندان را که قدیمی‌ترینشان فرهاد جواهرکلام بود که به تاریخ پیوست رو در کارنامه در این سال‌های دوران اوج وبلاگ‌نویسی داشتم . تجربه‌ها از رفتارها کسب کردم . آموزش‌ها دیدم و اکنون با کوله‌بار بزرگی از تجربه دوباره همین وبلاگ را ساختم و شروع به نوشتن کردم

دوران افول
هیچ وقت هیچ چیزی همیشه در دوران اوج خودش نمی‌ماند و وبلاگ‌نویسی اینجانب هم از آن مستثنی نبود . خدمت سربازی دوران افول وبلاگ نوشتن من را رقم زد . دو سال سربازی که تنها در روزهای مرخصی امکان نوشتن وبلاگ بود آرام آرام مخاطبانم را از من گرفت . همکاری ام با آن سایت ها قطع شد و عملا از دور رقابت ها حذف شدم . نبود امکانات و شرایط باعث شد که ذهن من در دوسال لعنتی سربازی به هیچ ایده جدیدی فکر نکند و آنجا بود که این ذهن خلاق استثنایی دیگر هیچ ایده‌ای برای عرضه نداشت . احساسات ناپایدار و فشارهای زیاد آن دوران من را حسابی از دنیای وبلاگ‌ها فاصله داد . نویسنده متخصصی نبودم ولی وبلاگم را دوست داشتم . در انتهای خدمت وقتی که آمارم به صفر رسیده بود در ناامیدی وبلاگم را حذف کردم . به همین راحتی به دوران افول رسیدم . کتاب و مجلات کمتری که می‌خواندم انگار مغزم دیگر تغذیه نمیشد تا بهم کار بده و ایده بده . مغزم حسابی تک بعدی،نفهم،بدون ایده، تنبل و به درد نخور شده بود درست مثل افسران ارتش و سربازان داخل پادگان . انگار که آی کیو ام را از دست داده باشم . و همین شد که نباید. دوران افول سر رسید. سربازی که تمام شد تصمیم گرفتم از نو در دوران افولم بنویسم . اما دیگر با سرویس‌های ایرانی کار نکردم . یک هاست جدید خریداری کردم و یک سایت جدید با استفاده از سیستم‌های مدیریت محتوا ساختم . در آنجا شروع به نوشتن کردم از اتفاقات روزمره . داشتم بهش علاقه‌مند می‌شدم ولی اتفاقی که افتاده بود این بود که مخاطب نداشتم. برای خودم می‌نوشتم . اما یک روز یک مخاطب با ارزش بهم سر زد و آن هم دایی مرتضی بود . من برایش کتاب می‌خواندم و او گوش می‌داد. عرب‌ستیزی در ادبیات معاصر ایران. بعد با دایی مصطفی هم حسابی بحث و گفتگو می‌کردیم. من در این مورد نوشتم و خب بسته به شرایطشان می‌دانستم که نمی‌خوانند پس نظر آزادم را گفته بودم . اما یک ایمیلی که به یکی از دوستان این دو دایی ارسال کردم روی امضای ایمیل آدرس وبسایتم درج شده بود و ایشان رفته بود و مطالعه کرده بود و دیده بود چنین پستی در این زمینه نوشته شده و برای دایی ها تعریف کرده بود . شاید همین یک مخاطبی بود که به دلم چسبید که مرا خوانده . چون به من گفتند که ما فکر می‌کردیم از اینکه اینجا می‌آیی و با ما پیرپاتال ها وقت می‌گذرونی حالت خوب نیست ولی این پست وبلاگت رو خوندیم خوشحال شدیم و دیدم انقدرها هم ناراضی نیستی. مخصوصا دایی مرتضی که گمان می‌کرد با اکراه کتابش را می‌خوانم به وجد آمده بود. اما دوران افولم به جای خویش باقی ماند. آن را حذف و به بلاگفا برگشتم و با نام مسافرپالتوپوش نوشتم که باز خبری نشد. بعد با هامون عزیز اپیزود رو دربیان باز کردم که نشد . بعد دوات را در بلاگ‌اسکای شروع کردم که نشد و حذف کردم . بعد نوشت‌ها را دربیان شروع کردم که نشد و حذف شد. و در انتها هرچه سعی کردم دیگر به دوران اوج باز نگشتم چون دنیای وبلاگ نویسی در افول خودش سر می‌کرد .

پسروی برای رسیدن به دوران اوج
تصمیم گرفتم به همراه یکی از دوستانم وبلاگ گروهی راه‌اندازی کنیم و اینطور شاید مخاطبان بیشتری به ما سر بزنند. وبلاگ نوشتن برایمان مخاطب محوری شده بود و مانند قدیم حالمان دیگر خوب نبود. از طرفی نوع قلم و نوشتن مان و سبک وبلاگ‌داری مان هم تغییر کرده بود. این وبلاگ زده شد ولی بجز چند پست من و نوشتن مداوم آن دوست نتیجه ای در بر نداشت تا اینه تصمیم به خروج از آن وبلاگ گرفتم و تصمیم به ساخت یک وبلاگ با عنوان وب‌نوشت گرفتم و امروز هم همین وب نوشت را دارم . اما نامش را به هاتف خالی تغییر دادم . . از ویرگول استفاده کردم تا همرسانی مطالبم بهتر صورت بگیرد و دیده شوم و دوستان خوبی پیدا کنم . این دنیای مجازی هرچقدر هم بد باشد گاهی شمارا با دوستان خوبی آشنا می‌کند که این شاید چیزی است که من نمی توانم از آن دل بکنم . مدتی آمار حضور خوب بود و باز مجددا به دوران افول امروز رسیدم . دیگر مانند قدیم خواننده ندارم اما از طرفی نمی توانم از اعتیاد نوشتن دست بکشم . اینکه صفحه ای داری که می توانی افرادی را در کنار خودت جمع کنی و تعامل و تبادل اطلاعات کنی را نمی‌توانم از خودم بگیرم . و شاید این دلیل من برای ادامه دادن به نوشتن است . مجددا به هاست رفتم و در هاست نوشتم . یکی از ایرادات بزرگی که داشتم همین بود که وقتی از جایی دلشکسته میشدم و وبلاگ نویسای اوجا دلم رو میشکستن از اونجا به سرویس دیگر می‌رفتم . مدتی در بلاگفا نوشتم و توسط برخی عوضی اذیت شدم و باز به همان وبسایتم برگشتم . داستان صیانت که شد نشستم و فکرهایم را کردم . دیدم من آدم کم تجربه‌ای نیستم . هفده سال وبلاگ نوشتن را دیده‌ام! در سیستم‌های مختلف و میان نسل‌های مختلف وبلاگ‌نویس ، وبلاگ نوشتم . رشد کردم و یاد گرفتم . تصمیم‌های بزرگی گرفتم . هنوز وقت خاموش شدن هاتف نبود. پس وبسایت‌ام را رها و به همین بیان بازگشتم و تا در آرامش و راحتی در میان شما بنویسم تا اگر دوست داشتید من را بخوانید . پادکست‌هایم را گوش دهید و از این قبیل چیزها . و افتخار می‌کنم که هنوز هم دست به قلم و در کنار شما هستم .

درس‌های این پست
وبلاگ بنویسید . اگر وبلاگ بنویسید چیزی از دست نمی‌دهید ولی اگر ننویسید خیلی چیزها از دست می‌دهید
وبلاگ بخوانید. نخواندن وبلاگ شما را به افول می‌رساند. وبلاگ خوب هم زیاد داریم
اگر یک وبلاگی را باز کردید حدالمقدور آن را حذف نکنید . نوشتن را در همان وبلاگ ادامه بدهید تا ضرر نکنید . تعویض آدرس وبلاگ مخاطبانتان را ریست می‌کند. شاید هم مخاطب برای همیشه از دست بدهید
همیشه با انگیزه بنویسید و بنویسید
کپی نکنید و از خودتان بنویسید .
محتوای خوب تولید کنید نه محتوای تجاری و کثیف
وقتی که تصمیم به نوشتن گرفتید تا زمانی که نوشتن هست بنویسید
ترول‌ها را آدم حساب نکنید. تحقیر کنید و بیشتر تمرکزتان روی نوشته خودتان و وبلاگ خودتان باشد !

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۲۸ ۲۹ ۳۰


راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan