هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

پیرمرد کفاش

از خانه تا کلاسم با پای پیاده مسیر نیم ساعته ای بود . از دو راه می شد به کلاس رسید . یکی مسیر خیابان اصلی بود و دومی مسیر کوچه پس کوچه ها. عموما صبح ها از مسیر کوچه می رفتم و ظهرها که کلاسم تمام میشد از مسیر خیابان اصلی باز می گشتم. پس صبح ها او را نمی دیدم . ولی چون بعد از ظهر ها از مسیر خیابان اصلی می رفتم همیشه او را می دیدم . هر روز .

اسمش را نمی دانم . مرد مسنی بود که حدودا در ابتدای همین خیابان اصلی می نشست . یک صندلی پلاستیکی داشت که روی آن می نشست و یک چرخ داشت که داخلش واکس و بند کفش و فرچه و لوازم مخصوص تعمیرات کفش را داشت . سن اش بالا بود و لاغر بود . لب های شتری ای داشت و همیشه یک گوشه می نشست . عموما عصبانی می زد و از نگاهش حس منفی بیرون میزد. در عین حال که معلوم بود وضعیت مالی درستی نداره . همیشه یک لباس را می پوشید و عموما چرک بود. یعنی به تعداد کم در هفته و شاید ماه حمام می رفت . از ظواهرش آدم بدبختی می زد و همیشه کنار یک کالای خواب که سر همان خیابان بود می نشست . به قیافه اش می خورد تنها و بی کس و کار باشد و فقیر .

هر روز که از مسیر خیابان اصلی به خانه می آمدم او را می دیدم . یعنی شش روز از هفت روز آنجا می نشست. انگار جز آنجا نشستن کار دیگری نداشت . عموما به آدم ها زل می زد . من هم همیشه از مقابلش رد می شدم . برایم مهم نبود . حسی در دلم می گفت که یک پولی به این انسان بده ولی یک حس دیگر همیشه مانع می شد و قالب هم بود . به شخصه آدمی هستم که کمک می کنم به افراد ولی نمی دانم چرا حس من برای کمک کردن به این آدم خوب نبود . در عین اینکه حس وظیفه درونی داشتم که یک کمکی باید به او بکنم و وقتی هر روز از مقابل او رد می شوم و بدون توجه به او گذر می کنم برای من یک حس درونی به وجود آورده بود که وظیفه دارم که به او کمکی کنم . ولی خب راه نمی داد. هیچ جوره نمی شد . هم حسی مانع از انجام این کار می شد و هم چیزی نیاز نداشتم که ازش بخرم .

جدای از اینکه کمکی بهش نمی کردم هر زمان که از مقابل اش رد می شدم نمی دیدمش. سعی می کردم که نبینمش و خودم را به ندیدن بزنم . انگار حواسم نبوده و ندیدمش . در صورتی که من هر روز از آن خیابان رد می شدم و به نوعی غیر مستقیم ما برای هم شناس و آشنا بودیم . اما سعی می کردم او را نبینم . سعی می کردم رد شوم و چیزی به او نگویم . گمان می کردم انسان بدبختی است . کسی او را نمی بیند . چون ترکیب محصولات چرخ اش تغییر نمی کرد . همیشه همان چیز ها بود که بود. انگار همه مثل من بودند . کسی دوست نداشت نگاهی به او بکند . همه دوست داشتند که ندیده از او گذر کنند و می کردند .

فکر نمی کنم که بازار خوبی هم داشت . در همان خیابان کمی جلوتر یک پسر جوان واکسی بود که کنار خشک شویی می ایستاد و واکس می زد. تعمیرات کفش رو هم انجام میداد. تنها کافی بود کفش را به او بدهی تا ببرد و تعمیر کند و برایت بیاورد. رسید هم میداد. امضا می کرد و تحویل می داد و کفش را می برد و تعمیر می کرد و باز می گرداند. روزهایی که کار داشت هم به خشکشویی می سپرد که کفش را تحویل بدهد و رسید را تحویل بگیرد. از طرفی بعد از مدتی به خشک شویی کمک می کرد و به نوعی سهام دار هم شد و آنجا کار هم می کرد . شاید حقوقی هم از خشک شویی در می آورد . در مقایسه با این پسر جوان پیرمرد شانسی نداشت . گرچه آن پسر تقریبا در وسط این خیابان بلند بود و پیر مرد در ابتدای این خیابان بلند و فاصله زیادی هم داشتند. ولی انگار کسی با پیرمرد کاری نداشت . 

حس می کردم که هیچ کس او را نمی شناسد . همینجوری نشسته است . برای خودش . یعنی برای هیچ کس هم مهم نبود . خیابان طوری بود که عموما همه رهگذر بودند و شاید پیرمرد افرادی مثل من رو زیاد و هر روز می دید که آنجا مدرسه ای داریم یا منزلمان ان نزدیکی است و شاید او را بشناسیم . روزها به همین شرایط می گذشتند . تحت هر شرایطی پیرمرد حاضر بود و به مردم با یک نگاه مخصوصی که داشت زل می زد . حال و حوصله هم نداشت و کاملا معلوم هم بود .

یک روز که از خیابان اصلی پایین می آمدم دیدم که نیست . برام جالب بود . چون من بیشتر از یک سال و خورده ای بود که او را همیشه در همان مکان دیده بودم .برای من خیلی جالب بود که نیست . اولین بار بود که می دیدم غیبت دارد و نیست . گفتم شاید مریض شده و سرمایی خورده و شاید حتما شب قبلش عروسی دعوت بوده و امروز حال و حوصله کاسبی کسادش را نداشته و در خانه نشسته است .

فردا هم که از مسیر بازمی گشتم دیدم نیست . برایم باز عجیب تر آمد . نبود . برای روز دوم هم غیبت داشت. با خودم گفتم شاید صبح آمده و دیده مشتری نیست زودتر رفته . چند روزی نگاه کردم و خبری نبود . تا اینکه یک روز تصادفی هنگامی که از سر خیابان می آمدم دیدم یک صندلی پلاستیکی گذاشته شده و یک خرما روی صندلی و بالای خرما روی دیوار تصویر همان پیرمرد گذاشته شده با یک روبان مشکی . برایم ناراحت کننده بود . اون پیرمرد مرده بود . در عین اینکه هم دیگر را می شناختیم نمی شناختیم . من همیشه از جلوی او گذشته بودم و هرگز هیچ کمکی به او نکرده بودم . این اتفاق خیلی اذیتم می کرد و آزارم میداد. هرگز از او هیچ چیزی نخریده بودم . با خود گفتم حالا چه کسی او را می شناسه. دیدن یک خرما و یک تصویر در آنجا من را متوجه کرد که پیرمرد همچین بی کس و کار هم نبوده و کسانی را داشته که این حرکت را برایش کنند .

بعد از مدتی دیدم بحثش زیادی مطرح هست . توی کلاس پرسیدم دیدم همه او را دیده اند . از سوپرمارکت و خشک شویی پرسیدم دیدم آنها هم وی را می شناسند. انگار همه در عین اینکه او را نمی شناختند می شناختند . همه می دانستند یک مردی سر خیابان می نشیند و کفاشی می کند و کفش تعمیر می کند و واکس می زند . در عین این که هیچ کس او را نمی شناخت و ناشناس ترین آدم میان مردم بود . همه او را دیده بودند در عین اینکه هیچ کس او را ندیده بود . معروف ترین ناشناس آن منطقه بود . برای من خیلی جالب بود که حتی خانواده من هم او را می شناختند. می دانستند که کنار کالای خواب می نشیند . 

بعد از مدتی یک آقای مسن دیگری به جای او با چرخش آمد و شروع به کار کرد . انگار آنجا یک واحد کسب است . به جای او نشسته بود و مشغول کسب بود . شاید کفش تعمیر می کرد یا واکس می زد. ولی به اندازه او با نظم نبود . من چند بار دیدم که غیبت داشت . مثل فرد قبلی هر روز نبود . چند باری که رد می شدم دیدم که تعدادی از افراد در حال صحبت کردن با پیرمرد جدید هستند و پرس جو می کنند که آن آقای قبلی چرا فوت کرده و چی شده . خیلی جالب بود که هیچ کس حتی اسمش را نمی دانست . حتی من که در حال نوشتن این پست هستم هم اسمش را نه دانستم و نه هرگز فهمیدم .

کسی که در عین معروف بودن ناشناس بود . تنها چیزی که برای من جالب بود مقاومت من برای کمک نکردن به این انسان بود . به همین انسان ناشناس و همیشه فکر می کنم که شاید همه همین حس مشابه من را تجربه کرده باشد . در عین اینکه دوست داشتند به او کمک کنند ولی کمکی نکرده اند ..

سلامی دوباره

شاید چیزی حدود چهار روز است که با خودم کلنجار رفته‌ام. تا به امروز ۱۳ مردادماه سال ۱۴۰۰ رسیدم . ساعت ۳:۲۷ نوشتن این پست رو شروع کردم . حالا داستان چیست؟

در این چند روز که با خودم کلنجار می‌رفتم ، قصد داشتم که کلا با فضای مجازی خداحافظی کنم . اما از طرفی فکری ذهنم را قلقلک می‌داد که نه. می‌توانم در یک سرویس داخلی بنویسم تا حداقل جریان داشته باشم. تا حداقل بتوانم حرف بزنم . روزی که تصمیم گرفتم که دیگر در بیان ننویسم، هزینه بسیار زیادی برای هاست پرداخت کردم و برای همیشه از بیان رفتم و مدتی هم این هاست را پرداخت کردم. به وبسایت شخصی خودم کوچ کرده بودم . ایده‌های بزرگی در سرم بود . همه‌شان هم داشتند به نتیجه می‌رسیدند. کلی ویدیو ضبط کرده بودم . کلی کار انجام داده بودم که قرار بود آهسته آهسته بخش‌های مختلف وبسایتم را از مهر ۱۴۰۰ آغاز کنم . تا اینکه خبر تصویب طرح صیانت (قصد ندارم کاملش را بنویسم) بهم رسید. مدتی بهت زده بودم . می‌دانستم که کاری نمی‌توان کرد . 

هاتف سال‌ها پیش ، این هاتفی نیست که در حال نوشتن این پست است . کسی بود که در هیچ چهارچوبی جانمی‌گرفت و همیشه دوست داشت یک دیوانه طغیان‌گر باشد . اکنون مدتی است که لباس دیوانگی از تن درآوردم و به گوشه‌ای گذاشتم . دیگر از آن انرژی‌ها خبری نیست. آری خبر راست است . من پیر شدم . چندتاری موی سپید هم علتیست برای خودش که می‌گوید ، هاتف دیگر جوان هم نیستی . تمام شد . البته خیلی وقت شده که خیلی‌هایمان در ایران دیگر جوان نیستیم . ما را مسقتیم از نوجوانی به میانسالی و پیری انداخته‌اند. حال این آش را بیش از این هم نمی زنم .

اکنون آروم شده و برای خودم می‌خواهم گوشه‌ای بنشینم و بنویسم . برای همین چند روزی با خودم کلنجار رفتم . تصمیمم را گرفتم . این وبلاگ را از نو آغاز می‌کنم . در این وبلاگ می‌نویسم و ادامه می‌دهم . همانطور که همه می‌دانیم زور ما به هیچ چیزی نمی‌رسد. پس اجتناب‌ناپذیر است. پس باید با آن کنار بیایم . جای فریاد زدن و گفتن این که آی من فلان نمی‌کنم و بهمان نمی‌کنم، تصمیم خودم را گرفتم . طرح صیانت باعث قطع شدن ارتباط با سرویس‌های محبوبی چون اینستاگرام و تلگرام و غیره خواهد شد و ما ملزم به استفاده از سرویس‌های داخلی خواهیم بود . از این رو تصمیم خودم را به جدیت گرفته‌ام . می‌دانم حداقل یکسال زمان‌ می‌برد تا این طرح عملا اجرا شود. ولی از الان دوست دارم اینجا بیایم و اینجا مشغول به نوشتن شوم . عادت کنم و از الان در شبکه‌های اجتماعی که دارم اعلام کنم که زین‌پس فعالیت‌هایم را در آن شبکه‌ها کم و درنهایت بعد از مدتی به طور کامل قطع خواهم کرد . از این رو از این ببعد به جای دنبال کردن اینستاگرامم، بیایید و وبلاگم را بخوانید . تمامی شبکه‌های اجتماعی را نیز برای همیشه حذف خواهم کرد و تنها چیزی که از من خواهد ماند همین وبلاگ ناقابل باشد . اگر مسئولین منت بر سر ما بگذارند و با جیمیل کاری نداشته باشند دوست دارم جیمیل را داشته باشم . و با جیمیل با شما در تماس باشم حداقل . ولی اگر نبود هم ایرادی ندارد . همینجا و در نظرات خصوصی با هم صحبت خواهیم کرد . تمامی دامنه‌های داخلی و خارجی ام را دیگر تمدید نخواهم کرد و برای همیشه از دسترس خارج خواهم کرد و تنها جایی که می‌خواهم من را پیدا کنند این وبلاگ است و دیگر هیچ ( شاید هم اگر با جیمیل کاری نداشتند، یک عدد جیمیل ساده) . پس این وبلاگ را بعد از گذشت مدتی دوباره آغاز می‌کنم و دوباره در آن می‌نویسم

در این وبلاگ پست‌های قدیمی نیز داشته‌ام که حیف می‌آید آنها را پاک کنم. پس آنها را از اول بررسی می‌کنم. اگر به درد بخور بودند آنها را نگه می‌دارم و اگر به درد بخور نبودند برای همیشه حذف می‌کنم.  و بعد اینجا را دوباره راه می‌اندازم و می‌نویسم . شما هم اگر دوست داشتید می‌توانید اینجا برای من نظر بگذارید و هاتف جدید را بخوانید.

در رابطه با دنبال‌کنندگان عزیزم که به من هنوز لطف دارند و هنوز من را دنبال دارند هم عرض می‌‌کنم که این هاتف دیگر آن هاتف گذشته نیست. کاملا تغییر کرده‌ام . به همین منظور اگر هنوز دوست دارید من را بخوانید خوشحال می‌شوم که دنبال کنید تا از تبادل نظراتمان استفاده کنیم. در صورتی که دوست ندارید نیز به تصمیم‌تان احترام می‌گذارم . می‌توانید دنبال کردن‌تان را لغو نمایید . بهرحال ممنونم که مدتی همراهم بودید.

این یک شروع دوباره است و من دوباره می‌خواهم از کتاب و از فیلم و از هرچیزی که دوست دارم وبلاگ بنویسم و امیدوارم شما هم این وبلاگ را دوست داشته باشید..  چه بارانی می‌آید .. به فال نیک می‌گیرم ..

آدرس اینجا را نیز خیلی ساده کردم. hat3f.blog.ir که حفظ کردنش هم ساده باشد و به راحتی به هاتف برسید. از اسم‌های طولانی دوری کردم. پس به hat3f خوش آمدید

فکر نکنم چیزی مانده باشد تا بگویم . این پست را به تاریخ قدیم میزنم تا در پست‌های قبلی من باشد. یک نسخه هم در پست جدید لینک خواهم داد که بخوانید. دیگر واقعا چیزی نمانده.

پس..

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

اصغر سی دی

امروز محله ای بیچاره شد . بله اصغر سی دی امروز دستگیر شد و محله ای تعطیل و فلج شد .

اصغر سی دی شخص حدودا  40 تا 50 ساله ای بود که یک پیکان داشت و در خیابان اصلی پارک می کرد. پیکان همیشه پوشش او بود که اگر ماشین شهرداری یا پلیس از آنجا رد شود آن را نبیند . شایعه شده بود که برخی از این دست فروش ها یه پولی به این مامور ها میدن تا راحت بتونن دست فروشی شون رو کنند ولی ظاهرا یا اصغر سی دی دوست نداشت باهاشون کنار بیاد یا مامورین محترم نیروی انتظامی اهل این حرفا نبودن. به هر حال همیشه وقتی که می خواستیم ازش سی دی فیلم جدید بخریم نباید می ایستادیم . خودش که توی جوب می رفت و هر وقت می خواستی بساطش را نگاه کنی باید می نشستی !

به صورتی که انگار در مستراح نشسته ای . نمی شد ایستاده به محتویاتی که داشت نگاه کرد چون ممکن بود مامور هنگام رد شدن مشکوک شود که چرا چهار نفر کنار هم جمع شده اند و دارند جوب را نگاه می کنند . قطعا که جوب منظره قشنگی نیست . حتما اصغر سی دی آنجا کمین کرده است . اصغر سی دی اسم مستعارش بود . اسم واقعیش هم اصغر بود ولی نام مستعار خودش رو ملت گذاشته بودن اصغر سی دی .

اصغر سی دی وظیفه خطیری داشت . ایشون مسئولیت بزرگ پخش جدید ترین آثار هالیودی و اروپایی رو به همراه زیرنویس فارسی رو به هموطنان آن منطقه داشت و اصلا منطقه برای ایشون بود. چون کارش تمیز بود و سی دی هاش خیلی کم اتفاق می افتاد که گیر کنند مشتری زیادی داشت . سی دی رایت می کرد و جدید ترین فیلم ها رو داخلشون می ریخت و با زیر نویس می فروخت و در اصل تفریح یک منطقه بزرگی را تامین می کرد به شخصه. یعنی وجود اصغر سی دی نشاط اون منطقه را حسابی بالا برده بود چون فیلم ها رو خوب دست ملت می رسوند .

تا اینکه امروز اصغر سی دی به همت مامورین نیروی انتظامی محل دستگیر شد و کلیه فیلم های غیر مجازش توقیف شد ولی این برای یک محله خبر خوبی نبود . برای گروهی قرار بود لاست رو بزنه . برای گروهی قرار بود قسمت جدید فرار از زندان بیاره و اسپایدرمن 3 . کلا ملت فلج شدن و تفریحات ملت فعلا تعطیل شد چون اصغر سی دی وجود نداره که فیلم داغ داغ دستشون برسونه . جالب اینجا بود که خودش همه فیلم ها رو دیده بود .

یکی از بچه ها می گفت اصغر فرار از زندان رو دیده . قطعا اون تو نمی مونه . خودش تجربه داره می اد بیرون از اونجا ..

ولی ظاهرا این کاره نبود چون الان یک سه هفته ای هست که پیداش نیست!

۱ ۲ ۳ . . . ۲۸ ۲۹ ۳۰


راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan