هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

۳۳ مطلب با موضوع «نوشته ها» ثبت شده است

Socll


 دوست ندارم یک جا ساکن بنشینم . برای همین برای خودم همینطوری پروژه است که استارت میزنم . مهم نیست قراره موفق بشه و یا موفق نشه . مهم نیست که قراره باهاش به تعالی برسم یا نه . من خودم رو با پروژه هایی که درست می‌کنم به چالش میکشم . با وبلاگی که می‌نویسم به چالش می‌کشم و ازش چیز یاد می‌گیرم . از تماس گرفتنم با انسان‌ها چیز یاد میگیرم. از پادکست ضبط کردن چیز یاد میگیرم . از نوشتن وبلاگ یاد میگیرم که باید صبور باشم . باید ده تا بخونم تا بتونم یک بار بنویسم . دارم سعی می‌کنم خودم رو خالی کنم و دارم با خوندن کسانی که در محیطم هستن ازشون یاد میگیرم . با ارتباط گرفتن با آدم‌های مختلف یاد میگیرم که لزوما همه بی‌شعور نیستن و همه هم باشعور نیستن . میشه یک هو گیر یک انسانی بیفتی که با خودت بگویی مگر چنین آدمی می‌تواند وجود داشته باشد بس که خوبه و یک هو گیر یکی دیگر بیفتی و بگویی مگر چنین انسانی هم میشه وجود داشته باشه به این نافهمی و بی‌شعوری . خودم را به چالش می‌کشم و جلو میرم. خودم رو اصلا می‌کنم. سنگدل میشم مهربون میشم حد وسط می‌شم . یاد میگیرم چطوری کد بزنم یاد میگیرم چطوری مدیریت کنم و در نهایت یاد میگیرم چطوری یک کاری رو هندل کنم و جلو ببرم. اتفاقات فنی‌اش رو یاد میگیرم و همین به چالش کشیدن خودمه که باعث میشه پیشرفت کنم و به خودم حداقل ثابت کنم که نه من هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم . ویدیوبلاگ میسازم و حذف میکنم و میسازم تا تجربه کسب کنم و تا یاد بگیرم تا روی خط صاف کار و خانه و کار و خانه و کار و خانه گیر نکنم . پروژه را حتما به قصد پیروزی نمیسازم ولی اگر پیروزم شد چه بهتر . اگر همه پادکست‌هایم را دوست داشتند که چه بهتر . اما اگر هم نشد مهم این بود که ساختم و جلو رفتم . بهتر از این بود که نشسته باشم و کاری نکرده باشم .  رک بگم که بعد از این همه امتحان‌های مختلف باز هم دوست دارم امتحان کنم و شکست بخورم . چون درد شکست خیلی خیلی خیلی کمتر از درد اینه که بگم نکردم! امتحان نکردم . جلو نرفتم و خودم رو به چالش نکشیدم و خودم رو شکست ندادم . دایم با خود دیروزم میجنگم و سعی میکنم آنقدر کار کنم و سرم رو شلوغ کنم که بیشتر یاد بگیرم و از این عمر کوتاه حداکثر استفاده رو با کارهایی که واقعا از ته دل ازشون لذت می‌برم بگذرونم . در نهایت همین نق ها و اذیت‌ها و چرا نشد و شکست‌هاست که تهش میگم حداقل حرکت کردم و بهم انرژی میده. نق‌های کار و ناله کردنا جزعی از کاره و نمیشه نبود و ندید . اما نق‌ها گذری ان و این منم که باز میسازم . حتی اگر ۱۰۲۴ یک عدد شنونده داشته باشه . حتی اگر این وبلاگ دیگر هیچ نظری نداشته باشه و .. و.. و... شاید نق بزنم ولی ادامه میدهم . برای به چالش کشیدن خودم هم که شده ادامه می‌دهم .

تصویر به متن ارتباط خاصی ندارد ولی خواستم از فرصت پستم استفاده کنم و بگم Socll ... بزودی در خدمت شماست . پروژه‌ای جدید از من :)



۸ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰

تنهایی است؟


یک روز فهمیدم که ماندنی را نتوان شد خلاص . یک روز فهمیدم رفتنی را هم نتوان به زور نگه داشت . اگر آن آدم بخواهد که بماند پس ماندنی و اگر هم بخواهد برود مسلما رفتنی‌ست . اما تهش من هستم که ثابت در جای خودم ایستاده‌ام . این آمدن‌ها و رفتن‌ها دیدم . پس با این حساب آدم‌ها چه برام باشن و چه برام نباشن فرقی به حال من نمی‌کنه ، من، من خودمم و سرجای خودم‌ هم ایستاده ام . چه باشن تنهام و چه نباشم تنهام . چه به دنبالشان بدوم تنهام و چه در تنهایی خودم بنشینم تنهام . وقتی که صرف تنهایی من بسته به این ذهنیت شخص روبروست که آیا بخواهد که بماند یا نخواهد که بماند پس اگر ماند توهم و رفت حقیقت تنهایی من و شماست . یعنی تنهایی ما تصمیم اوست و نه تصمیم ما  خودم را گول میزنم که تصمیم ماست و ولی تصمیم او هاست . تهش تنهایی کو؟ تنهاییست که با ماست .

بعد از گذشت مدت بسیار زیادی و دیدن پستی‌ها و بلندی‌هایی و داشتن چندین دوست و نداشتن هیچ دوستی فهمیدم که هیچ چیز ارزشش را واقعا ندارد . انسان واقعا دیگر ارزشش را ندارد . این ما نیستیم که رفتن را تصمیم می‌کنیم . در نهایت آیا تنهایی خوب است یا بد؟ وقتی که همیشه هست ، پس چه فرقی به حال من کند؟ خوب باشد یا بد باشد؟ خوب باشد که وقتی در خانه را باز می‌کنم سروصدای اضافی در محیط اتاقم نمی‌پیچد؟ کسی انتظارم را نمی‌کشد . اصلا شب نیایم . اصلا دو شب نیایم . اصلا بروم و روی میز شرکت بخوابم . در را که باز کنم باز خودم هستم و خودم . قرار نیست صدای بگوید دو روز است کدام گوری بوده‌ای . نیازی نیست وقتی که پیمانه برنج میریزم فکر کنم که شاید خورشتش را کسی بگذارد . خودم هستم و خودم . دیگر لیوان قهوه‌ای کثیف نمی‌شود که چون در این خانه نیست جز چای . گاهی شود که تنهایی با همین ظرف کثیف نشدن‌ها، دو پیمانه نشدن‌ها، میوه تمام نشدن ها ، از تخت افتادن‌ها، یک شیشه آب خنک گذاشتن‌ها، یک مسواک درون لیوان بودن کنارت می‌نشیند . چه اهمیتی دارد که خوب است یا بد . هست! چه اهمیتی دارد که اذیت می‌کند یا نمی‌کند وقتی که هست؟ چه اهمیتی دارد وقتی که بد باشد یا خوب تو در نتیجه معادلات تصمیمات دیگران برسیدی به این؟ چه دردی دوا می‌کند وقتی که حاصل تصمیم‌های بقیه باشد و چه خوب باشد چه بد؟

دلت خوش باشد که زندگی‌ات تک باشد ولی درد باشد! چه اهمیتی دارد که درد باشد؟ چه اهمیتی دارد که بد باشد؟ سرد باشد؟ آری سرد باشد! از تخت افتادن‌ها باشد! تنهایی چه بد باشد چه خوب باشد چشمان انتظار را نباشد ! وقتی که انتظار نباشد! انتظار رفته باشد و در کنار چشمانش نشسته باشد! تنهایی خوب است؟

یا خوب بد است؟ تنهایی قهوه سرد لیوان دوم است؟ یا هدفون در گوش است؟ هر لعنتی که هست ، هست! هر دردی که دارد هست! هر غم و اندوهی که دارد هست! هر راحتی که دارد هست! هست! هست!

چشم انتظاری هست ولی نیامدنی هست!

آری نیامدنی هست!



۱۶ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰

دیگر لوس نشدم


زمان گذشته به علت عدم پیشرفت علم روانشناسی یا حداقل عدم وجود امکانات برای چاپ انواع بروشور و آموزش افراد جامعه، تربیت کودکان به سختی به همراه کتک انجام می‌شد .ما که قهر می‌کردیم و غذا نمی‌خوردیم برای کسی مهم نبود و آنقدر گرسنگی می‌کشیدیم که وعده بعد مثل بچه آدم می‌نشستیم پای سفره و غذایمان را می‌خوردیم . دقیقا وقت‌هایی که جلوی عمه یا خاله‌ای یا عمویی لوس می‌شدیم و با چپ چپ نگاه کردن‌های پدر یا مادر که فکر نکن عمه‌ات اینجاست کاری با تو ندارم که برسم خانه پوستت را می‌کنم به لوسی بازی‌مان پایان داده میشد. یا همان سیلی‌هایی که باید از معلم و پدر و مادر و عالم و آدم می‌خوردیم که درست تربیت بشویم یاد گرفتیم که دیگر لوس نباشیم . گرچه همان سال‌ها هم بودند بچه‌هایی که وقتی لوس می‌شدند بزرگترانشان به خواسته شان می‌رسیدند و ما هم یاد گرفته بودیم که شاید فرجی شود که عموما در نود و هشت درصد مواقع نمی‌شد. یعنی نسل ما این شکلی بزرگ شد و خرده‌ای نیست . در همین سطح بوده و گذشته .

در گذشته به مدت شاید دو سال بصورت مدام وبلاگ نوشته بودم و حسابی هم در وبلاگ دوستان اظهار نظر می‌کردم و به جد مطالعه‌شان می‌نمودم . وقتی که وبلاگ‌های دیگر تصمیم می‌گرفتند که دیگر نباشند آنقدر با پیام‌های محبت‌آمیز مورد لطف مخاطبانشان قرار می‌گرفتند که یا آن‌ها را آنقدر خجالت‌زده می‌نمود که از رفتن و بستن وبلاگشان پیشمان می‌شدند و یا حتی اگر در تصمیم خود نیز مصمم بودند حداقل با خاطره خوش می‌رفتند . حتی خود ما هم وقتی می‌دیدیم کسی جایش خالیست درجا برایش پست می‌نوشتیم یا حداقل در پاورقی‌هایمان کاری می‌کردیم که باز بنویسد . وقتی که وبلاگی خاموش می‌شد کلی از دوستانش برایش پست مخصوص یا حداقل یک پاورقی اختصاص می‌دادند و برایش می‌نوشتند . و آن وبلاگ‌نویس را از رفتن شاید منصرف می‌کردند و یا کاری می‌کردند که این نبودن به حداقل‌ترین زمان ممکن خودش برسد و آن نویسنده‌ی وبلاگ بازگردد و باز بنویسد !

مانند گذشته و دوران کودکی‌مان که از مابقی کودکان یاد می‌گرفتیم گفتیم شاید ما هم وقتش رسیده که کمی خودمان را لوس کنیم و ما هم بگوییم که نمی‌نویسیم . البته ناگفته نیز نماند که آنقدر وضعیت ناجور شده بود که نوشتن وبلاگ در آن برهه از زندگی ممکن نبود . نیاز به استراحت شدید احساس می‌شد و دور ماندن از هرگونه فعالیت مجازی ( شاید در حد فعالیت محدود در اپلیکیشن‌های تازه به بازار آمده چون اینستاگرام (آن زمان اینستاگرام زیاد محبوب نشده بود و تازه پا به عرصه وجود نهاده بود) ) . با خود گفتیم که شاید با بستن وبلاگ بتوانیم کمی خودمان را لوس کنیم و کمی از این نظرهای زیبا ما هم دریافت کنیم و برای مان پست بزنند و بگویند که دلشان برای ما هم تنگ می‌شود . و در نهایت وبلاگ هاتف از دسترس خارج شد . از روزی که وبلاگ را از دسترس خارج کردیم به مدت شش ماه هر روز وبلاگ دوستان را به جد مطالعه می‌کردیم و از شما چه پنهان منتظر بودیم که برایمان نظری بیاید یا ایمیلی بیاید و یا پستی زده شود . وبلاگ به طور کامل بسته شده بود و امکان نظر وجود نداشت . به مدت شاید هفت ماه هر روز صندوق ایمیلمان چک می شد و هیچ خبری نبود . چشممان آنقدر به زدن یک پست ایستاد که خشک شد. در نهایت تسلیم شدیم . دیگر هیچ کس را دنبال نکردیم چون دیگر برایمان مهم نبود . هیچ کس از ما حرفی نزده بود . برای هیچ کس مهم نبود . هیچ کس عدم حضور ما را حس نکرده بود . هیچ‌کس دلش برای پست‌های مزخرف ما حتی تنگ نشده بود . درست مانند کودکی‌مان که وقتی خودمان را لوس می‌کردیم بیشتر مورد شاید بی‌توجهی قرار می‌گرفتیم تا شاید یاد بگیریم حقمان را باید بگیریم. تا شاید یاد بگیریم که نباید لوس بشویم و قهر کنیم. رفتن به این شکل و این میزان محبت دوستان غیبت و ننوشتن شاید سه تا چهار ماهه ما را تبدیل به یک غیبت بزرگ دو ساله نمود . به مدت دو سال در هیچ وبلاگی فعالیت نکردیم که به نام شخص خودمان باشد . شاید در وبلاگ دوستان چیزی نوشته بوده باشیم و یا مشترکا با برخی از دوستان وبلاگی را مدیریت کرده باشیم اما تا قبل از ساخت این وبلاگ که منت بر سر می‌نهید که مطالعه‌اش می‌نمایید هرگز با نام خویش وبلاگ شخصی خویش را راه اندازی نکردیم تا اینکه تسلیم این دلشکستگی شدیم و به مانند کودکی یاد گرفتیم که اگر به گوشه برویم خودمان گرسنگی خواهیم کشید و هیچ کس حواسش به ما نبوده و نیست . درست به مانند کودکی‌مان دوستان به ما با این سیلی یاد دادند که وقت لوس بازی نیست و شاید ما مستحق لوس‌بازی نیستیم و ما باید چو مانند تراکتور بنویسیم و بنویسیم تا حداقل نام نداشته‌مان را در این رودخانه پرخروشی که معلوم هم نیست سر و ته‌اش کجاست و به کجا می‌رود یک قطره بسیار کوچک درخشان باشد . همانطور که در گذشته به همان بچه‌هایی که با لوس‌بازی و قهر به خواسته‌هایشان که بیشتر توجه کردن بودن می‌رسیدند حسادت کردیم، امروز هم وقتی چنین شکل از لوس شدن و مورد محبت قرار گرفتن را می‌بینیم شاید حسادت کنیم و شاید نامش را حسادت نشاید که حسرت بگماریم . بازگشتیم و نوشتیم و نوشتیم و دیگر حتی فکر این لوس‌بازی‌ها با اینکه هنوز هم گاهی ممکن است وسوسه شویم از سر نمی‌گذرانیم . حتی اگر حالمان بد و بد و بد و بدتر باشد باز می‌نویسیم و باز می‌سازیم . حتی اگر حال بدمان از زندگی شخصی‌مان روی رویه و کیفیت محتوای تولیدی‌مان اثر منفی گذاشته باز می‌سازیم و ادامه می‌دهیم و آنقدر ادامه می‌دهیم که قدرتمند شویم و نیازی به این چیزها نداشته باشیم . درست مانند کودکی مان که ناگهان دیگر یک‌هو قهر نکردیم . دیگر خودمان را لوس نکردیم و ننر نشده‌ایم. این درس بزرگی بود که دوستان دنیای وبلاگ‌ (در آن برهه حساس تاریخی) به من دادند که هرچقدر هم که مهم نبودی باز باید خودت باشی و بنویسی . آن لوس بازی‌ها برای کسان دیگر است و ما باید خودمان، خودمان را بسازیم و خودمان ، خودمان را به جلو ببریم . شاید این دو سال نبودن و در دفتر یادداشت نوشتن یا در وبلاگ‌های دیگران نوشتن نیاز بود تا امروز هرگز ( حتی با وجود قرض کردن یا عوض کردن دامنه به یک دامنه ارزان‌تر) این وبلاگ را حذف ننمایم و خودم باشم که بی‌آنکه لوس بشوم به نوشتنم ادامه دهم . هرکسی ممکن است هرچیزی را نداشته باشد یا داشته باشد .

این را نوشتم به یادگار نه برای گله‌گی و نه برای اینکه بگویم عقده دیده شدن دارم و از آن زمان زخم ( که دوست دارم با عنوان درس زندگی ازش یاد کنم) و شاید زاده تخیلاتم که اگر احیانا هوس حذف اینجا و خداحافظی همیشگی به سرم زد سیلی‌ای که نوش جان کردم دوباره من را به ادامه دادن وا دارد تا زمانی که دیگر آنقدر بزرگ و دغدغه زندگی‌مند شده باشم که دیگر دستم برای تایپ یک جمله نرود . همواره خودم می‌گویم که حتی اگر یک مخاطب در یک ماه اخیر تو را در یکی از روزهای این ماه دیده، پس باید به احترام او بنویسی .

+نقد کنید نوشته‌آم را :)



۷ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۱

کمک کنیم


ما انسان هستیم و من در هر مطلب به این خیلی تاکید می‌کنم . چون مساله کوچکی نیست . چون باید این روزها خیلی یادآوری بشود . چون خیلی‌هایمان یادمان  رفته انگار که ما هنوز انسان هستیم . هنوز نوع بشر به ما گفته می‌شود و ما باید انسان‌گونه رفتار کنیم . ما انسان‌ها به کمک کردن و کمک شدن نیاز داریم .کمک کردن حس رضایت درونی روح ما را فراهم می‌کند و نیاز به آرامش و خوشی روح را برایمان به ارمغان دارد. از طرفی کمک شدن هم برای برطرف کردن نیازهای دیگرمان به کار می‌آید . تاریخ ثابت نکرده که کسی از انجام کمک های بسیار جزیی مرده باشد . پس ما اگر انسان هستیم هم به کمک کردن نیاز داریم و هم به کمک شدن چون نوع بشر همواره در راستای زندگی خود به چالش‌های متعددی برخورد می‌کند که برای حل آنها یا گذر از آن‌ها گاها نیاز به کمک افراد دیگر است و کمک کردن هم حس انسان دوستی و نیازهای روحی ما را برآورده می‌کند و هم شاید ارتباطی را شکل می‌دهد که در آینده شخص کمک شده به ما کمک کند . هدفم از عرض این مقدمه بر این بود که خاطره‌ای کوتاه را نقل کنم :

بسیار عجله داشتم . باید به قراری می‌رسیدم. صف مهر پاسپورت توسط افسران خیلی طولانی بود و افرادی بودند که زبانشان خوب نبود . یک خانمی که مسن هم بود با استرس ایستاده بود و از صورتش هم معلوم بود که کمی مستاصل است . مابقی افراد که در صف‌های موازی بودند آه و پیف می‌کردند و جلوی من یک خانم بود و جلوتر از من آن خانم مسن بودند و پشت سر من افرادی که این وضعیت رو دیدند رفتند صف موازی که زودتر کارشان راه بیفتد . خانم مسن بیچاره زبان بلد نبود. خیلی هم مسن نبود ولی خب زبانی که بلد بود تنها فارسی بود . افسر از او سوال می‌پرسید و آن بیچاره نمی‌دانست چه جواب بدهد . از طرفی رویش هم نمی‌شد از کسی کمک بخواهد ( همین حس خودبرتربینی بیمارگونه ما ایرانیان که نه که خودمان پروفسوریم هرکسی هرجا مثلا چیزی بلد نباشد آه و پیفمان در میرود ) . خجالت می‌کشید. دیدم مستاصل شده و خب از طرفی من هم می‌توانستم برم صف موازی. از خانم روبرویی‌ام اجازه گرفتم و گفتم که من می‌خوام به اون خانم کمک کنم . ممکن است جلو بروم افسر پاسپورت من را هم چک کند و نوبت شما ضایع می‌شود . آیا موافق هستید؟ با یک سر تکان دادنی که چاره ای نیست گیر افتادیم رضایت خود را نشان داد و من رفتم جلو و با اجازه از افسر و اشاره به اینکه آن خانم رضایت دارند که من جلوتر از ایشان آمدم مشغول به کمک به آن خانم مسن شدم . دیدم فرزندانش برایش دعوت‌نامه فرستاده بودند که بیاید و زبان بلد نبود. سوالاتی که افسر می‌پرسید را ترجمه می‌کردم و پاسخ میدادم . درنهایت پاسپورتشان مهر خورد و افسر از من هم بابت کمک تشکر کرد. با گوش‌های خودم شنیدم که نفر پشت سری من ( که خودش هم دعوت‌نامه دستش بود ) گفت که اه، خب زبان بلد نیستن چرا میان؟ اینجا چه کار دارن؟

حرفی که واقعا من را عصبانی می‌کرد و قدرت پاسخگویی و بگو مگو را نداشتم چون فرصت ایستادن نداشتم . بعد از گذشتن از گیت مورد نظر آن خانم بهم گفت که پسرم خدا حاجتت را بدهد . بچه‌هایم من را دعوت کردند . من آدم بی‌سوادی نیستم . دیپلم دارم . ولی خب زبان انگلیسیم خوب نیست . بلد نیستم . گفتم اصلا جای نگرانی نداره همه که با چند زبان از مادرشان متولد نمی‌شوند . من هم زبان انگلیسی روزی بلد نبودم . اشکال نداره . حسابی تشکر کرد و گفت خدا هر حاجتی داری بهت بده . من هم می‌توانستم به اه و پیف کردنم در صف ادامه بدهم . شاید افسر بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن خسته میشد و نهایتا یا یک مترجم می‌آورد و یا پاسپورت را مهر می‌کرد ولی من به انسانیت خویش افتخار کردم . در محلی که خیلی ها اه می‌کردند جلو رفتم.

گاهی کمک های خیلی کوچکی از ما برای آدم‌های دیگر کمک‌های خیلی بزرگی هستند . برای منی که زبان انگلیسی شاید دست و پا شکسته‌ای داشته باشم  اه و پیف کردن که ساده تر بود ( گرچه همان اه و پیف ها زبان انگلیسیشان وحشتناکتر بود و الان هم خیلی ها هستند که هنوز مسخره میکنند بقیه را ) . اما من با این کمکی که به نظر خودم خیلی کوچک بود و اصلا کاری نبود خانمی را از یک چالش بزرگ نجات دادم و کمک کردم . به همین سادگی ست! شاید رد کردن یک کودک از یک خیابان به مراتب برای ما کاری نداشته باشد و برای کودک حرکت خیلی بزرگی باشد ( گرچه الان مثل قدیم جرات کودک بیرون فرستادن نیست چون ممکن است سالم برنگردد یا اصلا برنگردد )  . من برای آن خانم حکم قهرمان بزرگی در حد سوپرمن را داشتم . که در مخمصه‌ای ظهور و وی را نجات داده بود . بهشون کمک کردم که چمدانشان را بردارند و بعد دخترشان را پیدا کردم که نام ایشان را روی پلاکاردی نوشته بودند. حس رضایتی که داشتم رو همه کسانی که آنجا بودند و کمک نکردند و فقط لاین صفشان را عوض کردند از دست دادند . خیلی سخت نبود . همین کمک‌های کوچک است شاید توسط کارما به ما بازگردد . دست کسی را بگیری شاید دستت گرفته شود . 

باید بیشتر به دور و برمان نگاه کنیم . یک کم از این حول محور "منیت" خودمان اگر بکاهیم مشکلات زیادی را حل خواهیم کرد برای روحمان . اتفاقاتی که از آنها به راحتی می‌گذریم . به راحتی ! به جای مدعی بودن و ادعا داشتن اگر یادمان باشد که انسانیم شاید بتوانیم کارهای خوبی برای خودمان رقم بزنیم و با این حرکت‌ها حداقل حال خودمان را خوب کنیم. مگر نه؟ گاهی وقت‌ها منیت‌های ما برای خودمان انقدر گران تمام می‌شود که حتی متوجه نمی‌شویم گران تمام شده :)

.. ۱۰۲۴ زین پس در این وبلاگ منتشر خواهد شد . آدرس خود ۱۰۲۴ هم صرفا یک انتقال دهنده شد برای قسمت‌ها

-- دوست داشتید می‌تونید از لینک‌های کناری مطالب دیگر رو مطالعه کنید

-- بزودی ویدیوبلاگ‌ها میان :) فقط توی یوتیوب قرارشون میدم که نیازمند فیلترشکن هستین

-- وبلاگ خوب می‌شناسید معرفی کنید :)



۱۲ دیدگاه موافقین ۴ مخالفین ۰

چالش : نامه‌ای به گذشته


از : هاتف ۱۳۹۸

به : هاتف ۱۳۹۰

سلام . میدونم ممکن نیست به حرفم گوش کنی چون فکر می‌کنی امکان نداره که از آینده چیزی بیاد و بهت چیزی بگه . ولی خب خیلی خوش‌شانس بودی که این موقعیت نسیبت شد و می‌دونم خیلی احمقی که این نامه رو نخواهی خوند ولی من انقدر احمق نیستم که به خاطر احمق بودن تو فرصت نوشتن رو از خودم بگیرم . گرچه میدونم اگر بتونم تورو آگاه کنم که فلان کار رو نکنی من هم این ور تغییر خواهم کرد . یا شاید خواهم مرد یا شاید یه آدم دیگری خواهم شد که یادم می‌آید یه روزی یه نامه‌ای از خود آینده ام پیدا کردم . سرت را درد نمی‌آورم.

فکر می‌کنم که مشغول کنکوری . باید بهت بگم که هرکاری در مورد درس ‌خواندن‌ات انجام می‌دهی درست است و همان را ادامه بده و رویه ات را عوض یا تشدید نکن . اما اگر روزی نگار بهت پیام داد که برایش مهم نیست تو دوستش داری ولی او دوستت دارد و اگر جواب رد بهش بدهی تا آخر عمر با این عشق زندگی خواهد کرد بهش جواب بده خفه شو و دیگر تلفنش را جواب نده . کنکور شرکت نکن ! کارتت را آتش بزن و زودتر به سربازی برو . به هیچ یک از افراد فامیل پیام نده. یعنی محلشان نگذار . آدم‌هایی که دو رو هستند در انتهای این نامه اسامی‌شان پیوست شده است . اگر کامپیوتر میم خراب شد بگو به جهنم و شماره یک تعمیرکار رو براشون بده. خودت برای تعمیر نرو . اگر سین بهت گفت پروژه داره که هشتاد تا کامپیوتر رو ویندوز عوض کنه فقط بهش بگو فاک یو ! به من چه . برو زجمت بکش عوض کن .

اگر کسی جلویت خون بالا آورد و گفت محتاج هزار تومانم مریضم بهم بدی خوب میشم نده . چون تورا از خرید کامیپوتر هزار تومان عقب می‌اندازد . به جز احسان و محسن شماره تلفن تمامی دوستانت را پاک کن چون لیاقت و شعور دوستی با تو را ندارند! اگر دوستت گفت که حالش خراب است و نیاز است بیرون برود بگو می‌تواند با دوست دخترش یا یک الاغ دیگر این کار را کند . هرگز با آدم‌های حول سرمایه گذاری نکن و با همکاری شان سایت نزن . اگر سایت زدی آبرویت را نگه دار و خودت روی سایت باش ! نگذار با امکانات تو کثافت کاری کنند! پول‌هایت را پس انداز کن. تو سوپرمن نیستی . هر کسی نیاز دارد خودش برای خودش کاری می‌کند .

در سربازی با هیچ کس صمیمی نشو و به همه روی سگت را نشان بده . اگر یک کسی فحش بهت داد لطفا باز بر عصبانیتت کنترل داشته باش و خفه اش نکن . بعدا پیشمان خواهی شد . با فرهاد جواهر کلام کار نکن چون شاید انسان خوبی باشد ولی ضررش را خواهی دید . دوره شبکه رو شرکت کن . این کلمه رو سرچ کن : نرم افزار آزاد . یک وبلاگ بساز و در همان وبلاگ لعنتی شروع به نوشتن کن و حذفش نکن یا عوضش نکن . ویدیو بساز . زیاد به وبلاگ‌ها نظر نده چون فردا به روی خودت فخر فروشی می‌کنند و در نهایت غذا پختن را زودتر یاد بگیر. یک سیلی هم به گوش نون بزن . تو نمیدونی برای چی زدی ولی اون قطعا شاید بعدها خواهد فهمید برای چه خورده . کلا خودت را در دنیای مجازی زیاد نمایان نکن و زیاد تماس با کسی نداشته باش .

به دعوت : مای بست فرند

دعوت می‌شود از : نسرین ، بهار ، شاه قنبر ، پرنیان (شرکت کرده بود) ، نوشته‌های من  و بریدا



۱۱ دیدگاه موافقین ۶ مخالفین ۱

و خدانگهدار میکروفون


یه جمله‌ای هست که میگه هرچی که سنگه مال پای لنگه، شده جریان من و زندگیم . اشتباه نکنید! این یک پست ناله نیست . این صرفا روایت یک اتفاق مزخرف و در عین حال ساده است . سرما خوردگی آرام چیره داشت میشد و از ترس و استرس از اینکه مبادا صدایمان سرما خورده بشود و کیفیت پادکست را بکاهد ، پادکستی که باید روز پنج شنبه ضبط میشد روز چهار‌شنبه ضبط شد. بعد هنگام نویزگیری متوجه شدم که که خیلی صدا قطع و وصل شده و اصلا هیچگونه کیفیت قابل قبولی برای پخش ندارد . در حدود یکساعت و نیم صحبت کرده بودم و ضبط کرده بودم که متاسفانه تا انتها همین بود و مساله اینجا بود که ناگهان متوجه شدم که من بیشتر باید صحبت کرده باشم و بعد متوجه شدم که نیمی از برنامه با خش‌های وحشتناک و قطع شدن های صدم ثانیه‌ای اعصاب‌خرد‌کن ضبط شده و نیمی از آن اصلا عملا ضبط نشده است . بعد دستم را روی دکمه پاوز زدم و رفتم لیوانی آب جوش بخورم و یادم رفته مجددا دکمه ریکورد رو بزنم و اصلا قسمتی داشتم الکی برای خودم حرف میزدم . با میکروفون ور رفتم و بعد دیگر کار نکرد. نمی‌دانم سیمش سوخته یا خودش . ایده‌ای ندارم . اما برای یک پادکست درست کن نبود یک میکروفون یعنی خداحافظ هزار و بیست و چهار . تصمیم گرفتم فردا بعد از کار به فروشگاه رفته و یکی بخرم . به فروشگاه رفتم و متاسفانه نسخه ارزانترش رو داشت و آن هم مشکی که احساس کردم شاید ممکن باشه کیفیت اون رو نده . بیخیالش شدم و تصمیم گرفتم از اینترنت خریداری کنم . درنهایت متوجه شدم که اگر از اینترنت خریداری کنم روز سه شنبه به دستم خواهد رسید و شد آنچه نباید می‌شد . قسمت دوازدهم ۱۰۲۴ دو هفته دیگر می‌اید چون هم سرما خورده ام و هم میکروفون دیر به دستم خواهد رسید .

چه کسی برای یک پادکستی که تنها ۴ شنونده دارد این میزان هزینه و وقت صرف می‌کند؟ شاید من . شاید من فکر می‌کنم باید برای مخاطبانم، برای همین ۴ نفر کاری کنم . داشتم آرشیو وبلاگ قبلی‌ام را مرور می‌کردم و راستش را هم بخواهید خیلی حسرت خوردم. با خودم گفتم که آیا من مشکلی دارم و آدم‌ها را اذیت می‌کنم که همه از من فاصله می‌گیرند؟ من که تا حد توانم سعی دارم خوشحالشون کنم و تا جد توانم سعی داشتم دوست خوبی برایشان باشم. اسامی که باید اینجا نام ببرم زیاد هستند . مگر من چه بدی‌ای در حقشان کردم که امروز اصلا نیستند! اگر هم هستند من حق داشتن هیچ اینترکشنی را با ایشان ندارم . یا هیچ‌کدام از پیام‌هایم پاسخ ندارند . شاید وقت اتمام من هم فرا رسیده باشه. بهرحال سوختن میکروفون و عشق به مخاطب و عشق به تولید محتوا و عشق به اینکه چهار نفر انسان و هم‌نوع خودت قراره به چیزی که درست کردی گوش کنند شرایط را طوری می‌کند که در اوضاعی که بسیار به پول نیاز دارم بروم و هفتاد و چند دلار ناقابلم را برای میکروفون پادکستم هزینه کنم . برای ویدیو‌های اینستاگرامم که بزودی میان هزینه کنم . برای موزیک‌های میان پادکست هزینه کنم. برایشان وقت بگذارم و دست به قلم بشوم و بنویسم . اما میکروفون عزیز واقعا وقت سوختن نبود . شاید باید حداقل وقتی آمار پادکستم به سی میرسید می‌سوختی . یا آمار صفحه اینستاگرامم به هشت نفر در یک هفته نبود و شاید هفتاد نفر در هفته بود می‌سوختی . در این میزان بی‌کران بی‌توجهی‌ها وقت بی‌توجهی تو نبود ای میکروفون . اینا نق و گلایه نیستند . اما از اینکه آدم بدقولی بشوم خیلی متنفرم . امروز میکروفون لعنتی بساط بدقول شدنم را پهن کرد. از طرفی می‌گویم حالا ده میلیون نفر که مخاطب نداری که خیلی بدقولی هم بدقولی باشه اما در همان طرف هم جوابم خودم را می‌دهم که همین که ۴ نفر هنوز دارند تورا گوش می‌دهند یعنی برای تو می‌ارزند به ده میلیون مخاطبی که کوچکترین مشکلی پیش بیاوری رهایت می‌کنند . ۴ نفری که با هر کم کیفیتی پادکست ساختن و گوش دادند .

سخن کوتاه می‌کنم . اگر شمایی که این پست را می‌خوانی قبلا دوست من بوده‌ای یا وبلاگم را می‌خوانده‌ای یا هرچیز دیگر لطفا خودت را شناس کن و برایم بنویس که چرا الان ، درست در روزهایی که دارم مبارزه می‌کنم که حذف نکنم وبلاگ و.. ام را نیستی!؟ چرا دیگر با من اینترکشنی نداری؟ چرا من باید از شدت فشار نبودنت این پست را بنویسم؟ و بعد فشار بیشتر از یه جای دیگری بخورم و این پست را بنویسم؟

بنویسید تا شاید من هم اگر آدم نبودم آدم بشوم . اگر هم نبودید برایم بنویسید که من چه بنویسم شما حاضر می‌شوید من را بخوانید؟ :))))))

گاهی فکر می‌کنم کاش معنی و مفهوم این پستم گدایی دیده شدن بود . آن وقت راحت تر آن را می‌نوشتم . کاش یک گدای دیده شدن بودم.

میکروفون سوخته ... سگ بر روحت !



۹ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰

پاچه‌خاری


هیچ وقت توی زندگیم انتخاب نکردم که برای به دست آوردن چیزهای پیش پا افتاده ای "پاچه‌خاری" کنم . شاید فکر کنید که کلمه پاچه‌خاری را اشتباه نوشتم . اگر اینطور فکر می‌کنید باید به شما بگویم که این بار این من نیستم که غلط املایی دارم ، چون املای درست کلمه هم همین پاچه‌خاری است . پاچه‌خاری به اصطلاح به تملق‌گویی و چاپلوسی گفته می‌شه که مخترع این کلمه برادران قاسم‌خانی (پیمان‌شون) در سریال پاورچین بودند . این کلمه اولین بار در این سریال برای چاپلوسی رییس استفاده شد و بعد وارد ادبیات و زبان فارسی شد و اصطلاحی شد برای اشخاص متملق و چاپلوس .

هیچ وقت من تحت هیچ شرایطی ، مخصوصا برای چیزهای بسیار کوچکی پاچه‌خاری نمی‌کنم . اگر فکر کنم که فلان نوشته بد بوده، همیشه بد بوده و است. اگر نظرم این باشد که فلان شخص آداب اجتماعی ندارد و من علاقه‌ای به داشتن ارتباط با ایشان را ندارم تا همیشه نظرم این شکلی است مگر آن آدم عوض بشود . اگر امری داشته باشم در نزد مثلا این شخص تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم که تملق کنم که امرم رو مستجاب کنم . درون شخصیت من این اتفاق هرگز نیفتاده . یعنی به اصطلاح خودفروشی یا فکر فروشی یا شخصیت فروشی نمی‌کنم . شاید در مقابل کسانی که دوستم بوده‌آند یا حداقل من متوهم شده بودم که دوستم هستند و یا کسی که عاشقش هستم کمی غرورم را شکسته باشم اما همیشه سعی کردم پاچه‌خاری نکنم . مخصوصا برای چیز‌هایی که واقعا قیمتی ندارند.

اگر لازم است برای دیده شدن کسی را لینک کنم که از او متنفر هستم و ریا کنم و به او بگویم تو بهترین قلم دنیا را داری تا شاید منتی بر سر من حقیر نهاده و حالا نظرات من را تایید کند ، هرگز این کار را نکرده و لزوما ترجیح می‌دهم که همان در دیده نشدن خویش باقی بمانم . چون به نظر من ریا و درویی هم نوعی پاچه‌خاری و در اصل شخصیت فروشی ست . وقتی که من فکر می‌کنم این شخص به من بی احترامی کرده یا مثلا فلان کار را کرده یا نه اصلا من از شخصیت (این تیپ) آدم‌ها خوشم نمی‌آد پس دلیلی هم نمی‌بینم برای گرفتن سود،دیده شدن و یا حالا هرچیزی فکر و عقیده خودم رو به خودم بفروشم و کاری رو کنم که دوست ندارم . اگر من فکر می‌کنم فلان استریمر با ۱۰۰۰ عدد ویو ثابت آدم مزخرفی‌ست پس آدم مزخرفی‌ست . من هرگز ریا نمی‌کنم . با خودم نمی‌گویم که اگر برم دونیتش کنم و هندونه زیر بغلش بدم اسم منم بیاد شاید بتونم ۲۰ نفر رو به سمت خودم بکشانم .

شاید خیلی‌ها این رو سیاست بدونند و در دل خودشان آه و نفرین و تهوع نسبت برخی اشخاص و رفتارها و نوشته‌ها و آثار و حالا هرچیزی داشته باشند و در ظاهر حسابی هم قربان صدقه مورد بروند و کلی در استریمشان بخارانند(پاچه‌خاری) و یا در وبلاگ‌هایشان لینک کنند و یا در اینستاگرامشان استوری به اشتراک بگذارند و... .

من شخصیتم را و خودم را دوست دارم . من برای هرچیزی ، هرکاری را نمی‌کنم . من برای خودم عزت نفس قایلم و به نظر من هیچ چیزی ارزش فروختن عقیده را ندارد . حتی اگر کارمان گیر کرده در جایی که مجبوریم تظاهر کنیم ، من بی‌خیالش می‌شوم و می‌روم سراغ اتفاق دیگر . و در مورد این موضوع هرگز با خودم تعارف ندارم . وقتی که احساس کنم که احساسم در مورد فلان پستم خوب نیست، تعارفی ندارم باهاش. وقتی حس می‌کنم نظرم در مورد لینک کردن کسی خوب نیست، تعارفی ندارم . وقتی که فکر میکنم که دنبال کردن فلان آدم به سلیقه من جور نیست تعارف ندارم و هرچز پاچه‌خاری حتی خودم را هم نمی‌کنم . اگر از مرتضی پاشایی بدم آمده (که نیامده و این مثال است) الکی بعد از فوت فاز غم و اندوه برندارم که اگر بهم گفتند می‌توانی یک بیت از یکی از آهنگهایش را بخوانی یا نه اصلا اسم یکی از آهنگ‌هایش را هم بگویی بس است نتوانم . پاچه‌خاری نکنم چون مد شده و جریان شده . اگر از شخصیت کسی خوشم نیامده در جا خداحافظ. بدون هیچ تعارفی . آدم‌ها را دوست دارم . محبت می‌کنم . دوست دارم دوست داشته باشم (که ندارم) . اما تعارف ندارم و اصلا اهل هیچ پاچه‌خاری نیستم . این را اولا برای خودم نوشتم که یادم نرود که فردا خودم را شماتت کنم که وای اگر وبلاگ فلانی میرفتی یا در دایرکت فلانی برایش می‌خاراندی و یا پول به فلانی میدادی فلان می‌شد . یادم بیفتند که من شخصیت پاچه‌خار ندارم و تحت هیچ شرایطی دریوزگی نمی‌کنم حتی اگر به فقر مطلق برسم و یا هیچ کس من را نشناسد . و بعد به عزیزانی گفتم که چنین پیشنهاداتی را مطرح می‌کنند و یا در آینده قرار است مطرح کنند. من پاچه‌خار نیستم و شرایط بی‌پاچه‌خاری ام را حتی اگر در بدبختی است (که نیست) بیشتر دوست دارم . اگر اثر هنری کسی را قراره استفاده کنم ازش می‌خرم . پاچه‌خاری نمیکنم .

و درنهایت به عزیزانی که شاید فکر می‌کنند از راه پاچه‌خاری به جایی می‌رسند. زمانی از برخی میریخت . الان هرچقدر هم بخارانید تا حتی زخم هم بشود در این دیگ سر سگ هم نمی‌جوشد . اگر کسی قرار است کاری برایتان کند نیازی به تملق شما ندارد همانطور که شما ندارید و همانطور که من از آدم چاپلوس بدم می‌آید . اگر کسی چاپلوسی من را بکند برایش کاری نمی‌کنم چون میدانم چاپلوسی هیچ وقت حقیقت ندارد . هندوانه هاییست برای نوکری گرفتن . اگر قرار است کاری یا کمکی به کسی کنم می کنم . قرار هم نباشد نمی‌کنم . چاپلوسی کردن یا نکردن چیزی را تغییر نمی‌دهد.  کسی اگر کاری برایتان می‌کند یا کمکی می‌کند نیازی به تملق ندارد. اگر نیاز به تملق هست بدانید کننده نیست و از این اجاق دودی بلند نخواهد شد . و چه بسا هرچه آدم‌ها کوچکتر باشند تملق بیشتری می‌پذیرند و هرچه شخصیت و روحشان بزرگتر باشد از چاپلوسی متنفرند . نگفتم که روح بزرگی دارم اما این شخصیت را دارم که هم از چاپلوسی کردن متنفرم و نمیکنم و هم از چاپلوسی شدن . جایی ام بخارد خودم دست دارم . اگر قرار باشد کسی برایتان کاری کند می‌کند . پس بشینید و فکر کنید کجا پاچه‌خواری کردید . کجا کاری را کرده‌اید که دوست نداشتید . کجا جلو رفتید در حالی که نباید می‌رفتید. که را دونیت کردید که نباید می‌کردید. که را لینک کردید و حالتان خوب نیست . از چه کسی پست گذاشتید و حالتان بهم میخورد؟ درجا همه را حذف و خود خود خودتان باشید .

پاچه‌خواری جز خرد کردن خودتان و متوهم کردن کسانی که ارزش حتی متوهم شدن هم ندارند  هیچ آورد دیگری ندارد.

هر شخصیت بدی که داشته باشم، از اینکه یک پاچه‌خوار نیستم به خودم می‌بالم . اگر به کی گفتم عالی عالی بوده و اگر مزخرف بوده به رسم رعایت ادب چیزی نگفتم :)

نوشته ام زیاد شد ، مرسی که خواندید . بدهید پاچه‌هایتان را بخارانم :))))))



۷ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۰

دوستی‌هامونه که می‌مونه


ما آدم‌ها اجتماعی خلق شدیم. یکی از دلایلی که انسان توانست زنده بماند و بقای خودش را حفظ کند این بوده که توانسته گروهی زندگی کند. احتمال پیروزی در یک شکار ماموت اگر شما تنها یک نفر باشین تقریبا صفره . اما وقتی که چهار نفری به سر ماموت مادرمرده بریزید میزان پیروزی‌تان بیش از ۶۰ درصد خواهد بود. پس این گروهی بودن به انسان کمک کرد که حداقل بتواند زنده بماند . نیازهای حیاتی و انسانی در گروه بودن محیا شد . گروهی جنگل‌ها را گشتند و سبزی‌جات پیدا کردند و گروهی ماندند در غار و گوشت‌ها را در نمک یا هرچیزی خواباندند که بیشتر بتوانند نگه دارند و بعد پختشان کردند و گروهی برای شکار رفتند و گروهی مزرعه داری کردند و در نهایت توانستند بقایشان را تضمین کنند .

همین باعث شد که درون ما این نهادینه بشود که ما موجوداتی هستیم که در اجتماع خودمان بیشتر می‌بالیم چون انسان اصولا در تنهایی توانایی خیلی کارها را ندارد. شاید ما امروز برای اینکه غذا تهیه کنیم نیاز نداشته باشیم با هم‌غاری مان سنگ و چوبمان را برداریم و به سمت ماموتی چیزی حمله کنیم اما نیازهای امروز هم الزامات خاص خودش رو داره . هر چقدر هم که مشکلاتمون زیاد باشن اگر آدم‌های زیادی دورمون باشن که ما هوای اون‌ها رو داشته باشیم و اون‌ها هم هوای ما رو داشته باشند، میزان پیشرفت قطعا چندین برابر خواهد شد . درست مثل موقعی که قرار میشه یک وبسایت رو یک نفر طراحی کنه تا وقتی که یک وبسایت رو یک گروه طراحی می‌کنند . همیشه گروه کارا تر از فرد بوده . گروه همیشه سالم تر از فرد حرکت می‌کرده و این ارتباطات ماست که باعث میشه ما رو به جلو به حرکت دربیاییم. 

مشکلات می‌آن و میرن. هرچقدر توی زندگی‌مون پستی و بلندی داشته باشیم چه حل شدنی چه حل نشدنی، این دوستای خوبن که میتونن با سنگ و چوبشون به داد ماموت ما برسن و بهمون کمک کنند که شکستش بدیم . می‌تونن روحیه بشن،میتونن قدمی بردارن،می‌تونن مشکلی رو حل کنند و وجودشون می‌تونه بهتون انرژی بده . وجود دوست توی زندگیتون باعث میشه هرچقدر هم مشکل داشته باشین یا حلش کنند یا حداقل بهتون انرژی بدن که بتونین نفس بکشین و زندگی کنین. بتونین صبح‌ها که بیدار می‌شید امید به زندگی‌تون داشته باشید . دوست واقعی ، دوستی که هم شما براش هستید و هم اون براتون هست گاهی می‌تونه معنی ببخشه به زندگی‌تون . وجود تعدادی دوست جلو رفتن در زندگی‌تون رو معنی می‌کنه. معنی زندگی هر چقدر هم داخلش مشکل داشته باشید ، وجودش باعث میشه حتی اگر مشکل‌تان حل نشد حداقل بتوانید زندگی کنید و جلو برید . دوست‌های واقعی اند و آدم‌های واقعی زندگی‌تونن که بهتون و به زندگی‌تون معنی می‌دن . نهایتش می‌بینید که دوستی‌هامونه که می‌مونه

 

+ بزودی ویدیوبلاگینگ رو شروع می‌کنم / + عزیزان بیایین جایزتون رو بگیرین

+ پست‌های من رو از منوی کناری ببینید / + دنبال وبلاگ خوب می‌گردم :) / + پادکستم یادتون نره



۷ دیدگاه موافقین ۵ مخالفین ۰

وبلاگ‌نویس‌ام (+هدیه) >تمدید


تمدید شد : تا ۲۶ شهریور فرصت دارید

بهتر بود در یک پست جمع و جور این را ذکر می‌کردم . همانطور که می‌دانید به ۱۶ شهریور نزدیک می‌شویم . این روز را روز وبلاگ‌نویسی فارسی دانسته‌اند . از آنجایی که یک وبلاگ‌نویس کهنه‌کار (داستانش اینجاست) به حساب می‌آیم با خود گفتم که به مناسبت تولد شاید شانزده سالگی وبلاگ‌نویسیم یک حرکتی رو انجام بدم و به رسم یادگار هدایایی نیز تقدیم کنم .

برای اینکه بتوانید شما هم سهیم باشید تا با هم حرکتی را کنیم با من همراه باشید . یک پست از وبلاگ‌تون رو باید به این مساله اختصاص بدید با عنوانی که دوست دارید . یک پست بنویسید از احساساتتون به وبلاگ نویسی و اینکه وبلاگتون براتون جه معنی‌ای دارد. یک خاطره هم چاشنی‌اش کنید بدک نمی‌شود . بهترین پستتون رو از نظر خودتون معرفی کنید و بگین چه احساسی داشتید وقتی نوشتیدش. چند چیزی که وبلاگ‌نویسی بهتون داده رو بنویسید و درنهایت تشویق کنید کسانی رو که تا به حال وبلاگ ننوشته اند یا قدیم وبلاگ‌نویس بودند و امروز نیستند . یک پست با همین محتوا بنویسید . چون این حرکت جایزه دارد و جوایز ارزنده‌ای مد نظرم هست بهتر است این پست را هم روی همان پستتان لینک کنید و به شرکت کنندگانی که از طریق وبلاگ شما دوست دارند در این حرکت ما سهیم شوند اطلاع دهید که حتما پستی که نوشته اند را به آدرس ایمیل من که در انتهای این پست نوشته شده ارسال کنند یا به صورت نظر خصوصی برایم ارسال کنند که در پست مخصوصی که در روز موعود منتشر می‌کنیم آدرس وبلاگشان موجود باشد . حتما من را لینک کنید و این مساله را هم گوشزد کنید تا همه این را بدانند . چون این حرکت همراه با هدیه و یادگاریست حیف است که با لینک نکردن باعث عدم اطلاع رسانی بشین. اگر جایزه نداشت لینک کردن هم لزومی نداشت اما چون هدیه درنظر گرفته شده حیف می‌شود اگر افرادی اطلاع نداشته باشند.

در نهایت در روز ۱۶ شهریور برحسب تصادف به تعدادی از عزیزانی که این حرکت را با ما انجام داده اند هدایای نفیسی تعلق خواهد گرفت . دوست دارم مطالبتان را مطالعه و از آنها لذت ببرم . ضمنا بهترین مطالبی که انتخاب کردید را سعی کنید کوتاه انتخاب کنید چون قرار است در قسمت ویژه ای در پادکست ۱۰۲۴ پست‌هایتان را بخوانم . پس سعی کنید خیلی خیلی بلند نباشند که بتوان آنها را در پادکست استفاده کرد . همینجا هم خبرش را دادم که ۱۰۲۴ قسمت ویژه نیز خواهد داشت برای روز وبلاگ‌نویسی. بعد در روز ۱۶ شهریور مراسماتی داریم و نفرات برنده در تاریخ ۱۷ شهریور اعلام می‌شوند . جوایز نیز بسیار ارزنده هستند که بعد به اطلاع عزیزان خواهذ رسید

دوست داشتید بهتره دوستانتون رو هم دعوت کنید که شرکت کنند. یعنی توی پستتون ازشون بخواین اون‌ها هم بیان و شرکت کنند. می‌تونین سه نفر به چالش بکشانید. پست جایزه داره و تعداد نفرات ارزش جایزه رو بالاتر می‌بره.

 

آدرس ایمیل : hi@hatefix.ir

بعدا نوشت : یکی از مهمترین چیزهایی که وبلاگ نویسی بهتون داد چی بود . به آی دی تلگرام زیر ویس بدید و بگین تا در قسمت مخصوص ۱۰۲۴ با صدای شما نظر شما پخش بشه @hatefxi

منتظر محبت‌هاتون هستم .



۱۹ دیدگاه موافقین ۹ مخالفین ۰

آمدیم پست بزنیم پست جایزه دار شد


براتون تعریف کردم که چه شد که من به دنیای وبلاگ‌ها قدم گذاشتم و چه شد که در نهایت این همه سال نوشتم . وبلاگ برای من چندین و چند تعریف دارد و همه این تعریف‌ها جدای از تخصصی بودن، حسی‌اند . من به وبلاگ و نوشتن وبلاگ احساس دارم و یادم نمی‌آید بعد از اینکه دیدم می‌توانم برای خودم یک سایت داشته باشم روزی آمده باشد که بدون وبلاگ بوده باشم . ۱۶ شهریورماه روز وبلاگ‌نویسی فارسی است . روزی که برای اولین بار سلمان جریری اولین پست خودش را منتشر کرد و پس از مدتی این روز را روز وبلاگ‌نویسی فارسی نامگذاری نمودند . حال در آستانه رسیدن به ۱۶ شهریور هستیم و من پس از این همه سال تجربه برایتان سخن گفتم . ۱۵ سال است شاید که می‌نویسم و این دنیای بزرگ برای من شاید همان حس رضایتیست که می‌توانم بدست بیاورم . اینکه یک صفحه‌ای دارم که می‌توانم در آن هرچه که دوست دارم بنویسم و هرچه که دوست ندارم را هم ننویسم .

وبلاگ‌نویسی برای من یک سبک زندگی بود. همیشه حس قدرت داشتم از نوشتن‌اش چون می‌دانستم اینجا روزنامه من است . اینجا مکان من است و ایجا من هستم که هرچه می‌خواهم را می‌نویسم . وبلاگ من را باهوش‌تر و بزرگ‌تر کرد . دنیای وبلاگ‌ها من را هوشمندتر ساخت و گذاشت دنیایی را تجربه کنم که شاید هیچ جای دیگر نمی‌توانستم مثلش را تجربه کنم . دنیای وبلاگ‌ها کلی اطلاعات برایم به ارمغان داشت و کلی چیزها ازش یاد گرفتم که شاید برای یادگرفتن شان باید کلی کتاب می‌خواندم . دنیای وبلاگ‌ها برایم حس ارتباط داشتن و زنده بودن را معنا داشت و وبلاگ برای من جایی بود که شاید می‌توانستم کمی درونش قدرتمند تر باشم .

وبلاگ من را عادت داد که کتاب بخوانم . که علم یاد بگیرم چون برای نوشتن وبلاگ باید چیزی بلد بود تا بتوان آن را نوشت . وبلاگ به من کمک کرد تا شاید انشای مودبانه ام بهتر شود و بتوانم درست‌تر صحبت کنم . وبلاگ من را اینگونه تربیت کرد که همیشه دنبال یادگیری بیشتر باشم و همیشه کتاب بخوانم و وبلاگ بخوانم و اطلاعات جدید کسب کنم . وبلاگ شاید همان کاریست که مدعی هستم در حال انجامش هستم . خودم را وبلاگ‌نویس نامیده ام و با خود می‌گویم که خب وبلاگ‌نویسم . یعنی یک کاری را انجام می‌دهم . درست است که به قدرت قدیم نیستم ولی خب وقتی می‌نویسم پس هستم.

وبلاگ به من دوستان خوبی را هدیه کرد . شاید امروز نیستند اما نفسشان برای من گرمای وجود است و بدون آن دوستان زندگی بی‌معنی است . وبلاگ به من ارتباطات یاد داد و من را با دنیای آدم‌های مختلف آشنا کرد . شاید من به وبلاگ خیلی مدیون باشم . وبلاگ به شما چه داد؟

موافق یک چالش هستین؟ اصلا پست رو چالشی می‌کنیم. وبلاگ بهتون چه داد و اگر قرار باشه کسی رو تشویق کنید که بنویسه بهش چی میگین؟ توی وبلاگتون بنویسید . دوست دارم نظرات شما را هم پیوست این پست کنم . و بگویم نظرات خوانندگان و وبلاگ‌نویسان دیگر هم این است. برایش جایزه هم می‌گذاریم که خیلی هم بیهوده نباشد .

پس بنویسید چیزهایی که وبلاگ نوشتن بهتون داده و آدرس این پست رو هم لینک کنید روی پستتون و پستتون رو برای من بفرستید تا دوستانتون بتونن بیان و نظرات دیگران را مطالعه کنند و اگر دوست داشتند شرکت کنند . اگر ۳۰ نفر شرکت کننده داشتیم به ۵ نفر خوش شانس استیکر لپ تاپ ((من بلاگرم)) تعلق میگیره که بتونن بچسبونن به لپ تاپشون (استیکر رو الان ندارم ولی بزودی طراحی میکنم) . اگر بیش از ۳۰ نفر شرکت کننده شدیم به شش نفر این استیکر اهدا میشه به قید قرعه و اما اگر  تعداد زیادی شرکت کردند (مثلا صد نفر) دو عدد فلش مموری کادو می‌دیم به رسم یادگار داشته باشن + به قید قرعه هم به ده نفر استیکر من بلاگرم تعلق میگیره . دوست داشتین شرکت کنین . حتما بگین دوستانتون که شرکت کردند بیان اینجا که توی قرعه کشی شرکت داده بشن . یه پست در مورد روز وبلاگ نویسی بنویسید و این پست رو لینک کنید و دوستانتان را دعوت کنید . در نهایت یک عالمه پست داریم که در روز ۱۶ شهریور نوشته ایم ما بلاگرها.

یا شایدم برا همه یک پست مجزا زدم و همه رو اونجا معرفی کردم .

+بسته به حضور شرکت کنندگان احتمال تغییر هدیه وجود دارد



۲ دیدگاه موافقین ۷ مخالفین ۱