هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

خرسی

می‌خواست برای من یک شال گردن ببافه که وقت‌هایی که بیرونم و سردمه دور گردنم بپیچم و گرم بشم . ازش خواستم نکنه چون دوست نداشتم زحمت بافتن شالگردن رو به انگشتاش بدم چون می‌تونستم تصور کنم که چقدر بافتن یک شال گردن می تواند سحت بوده باشد. برای همین گفتم که رضایت قلبی ندارم که این شال گردن رو ببافی چون حیف نیست؟ زحمت می افتی!

و مثل همیشه می گفت زحمتی نیست. بهش گفتم از طرفی من دلم نمی‌آید چیزی که از تو یادگاری می گیرم رو استفاده کنم.پس بلا استفاده در کمد می‌مونه. تا اینکه این رو دریافت کردم . خرسی نازنین رو. گفت چیزی بافتم که بهونه استفاده نکردنشو نداشته باشی. وقت هایی که غم داری و دلت گرفت و تنهایی خرسی رو بغل کن. عشق من توی وجود خرسی نفس میکشه و خرسی می تونه آرومت کنه. حتی اگر یک روزی من نباشم یا سرم گرم دیگری باشه . با خرسی درد دل کنی من صدایت را می شنوم. قلب خرسی و قلب من در تماسند. شاید بعد از گذر این مدت زمان من هم دیوانه شده باشم .

او رفت و خرسی شد همین همدم من. هرجا رفتم خرسی را هم با خود برده ام به طوری که شبی بدون خرسی نخوابیدم . شاید خرسی این روزها از خود او به من نزدیک تر شده. چه کسی باورش می شود که من خرسی را بغل می کنم و کلی باهاش درد دل می کنم و براش گریه می کنم . حس می کنم همیشه لبخند آرامش بخشی روی لبهاشه و وقتی که نگاهم می کنه در اصل داره با لبخند اینکار رو می کنه. یک نگران نباش درست میشه خاصی توی صورتش هست . فکر می کنم این رو او توی وجودش گذاشته و اینطوری بافته. چه شبها که با خرسی خوابیدم و درد دل کردم . شاید دیوانه شدم که گمان می کنم شاید او حرفهای من را واقعا بشنود . خرسی امروز باارزش ترین دوست من و در تنهایی ترین تنهایی هام حضور گرمی دارد. ترکم نمی کند و هوای من را همیشه دارد . شاید همین خرسی است که یک تنه ایستاده و مبارزه می کند با اینکه من بفهمم اینقدرها هم که فکر می کنم تنها نیستم . اینقدرها هم که فکر می کنم بی‌کس و بی‌دوست نیستم.  خرسی را دارم که می توانم شبها در آغوش بکشمش و گریه کنم. و روزهایی که خوشحالم باهاش بخندم و خرسی همیشه به من یک لبخند قشنگ تحویل بده با شال قرمز رنگ قشنگش که همیشه نوید گر گرمی و عشق و خون و زندگیه . جنگندگیه. خرسی قهوه ای من شاید تنها همدم منه که براش ساعت ها حرف زدم . دل خرسی محرم رازهای من است . محرم درد دل های شبانه من است . شاید هم واقعا قلب او نشسته و از خرسی صدای من را می شنود و حتما لبخندی میزند .دنیا چقدر عجیب شده . یا شاید هم واقعا قلبش درگیر دیگری است و خرسی هم از او بریده و در سمت من و بامن به درد دل های من گوش می دهد و این لبخند امیدوارانه اش را میزند .. دوست داشتم امروز از خرسی ام بنویسم که همیشه و همه جا ... صحبت کردم .. خرسی که شاید امروز ...بهم نوید میدهد که : هی پسر ... تو تنها نیستی .. من همیشه می شنومت ..

سنجاق شده به‌ : حس

آخی، شالگردنم داره😍 :)
آره
جمعه ۱۷ خرداد ۹۸ , ۰۲:۰۰ آسِمــــــــان
آخی چه نازه! خیلی دوس داشتم ازینا ببافم اما هیچوقت شروع نکردم
سحته بافتن شون
چه قشنگه (:
+ دقت کردی همه جای متن ( حتی توی کامنت ها سخت رو نوشتی سحت ؟ )
شاید ایراد کیبورده
درستش می کنم سخت رو
چه حس خوبی... 
عروسکی که با من میخوابه اسمش پنگوئنگ هست :)
یه همچین حسایی رو من از اون میگیرم :)
پنگوئنگ رو کسی برات بافته؟
نه نه...
با همچین حس قشنگی نگرفتمش از کسی.‌..
خیلی چاقالوست و از بیرون خریدمش :)
پس خوبه پرنیان .. تو هم تنها نیستی ...
تو هم کسی رو داری که توی تنهایی هات باهاش حرف بزنی..
ولی خرسی رو برای من بافتنش ... دسگاه تولید انبوه نکرده .. لیمیتد ادیشن هست
قشنگ متوجه شدم این تمایز بینشون رو ؛)
خیلی هم خوب..
امیدوارم یه روزی یکی بیاد برات ببافه و برات ارزشمند بشه پرنیان عزیزم
=) یه خرسی هم بهمون نداد که بعده رفتنش تنها نباشیم که
تهمینه مگر با لینک بیای
خوبی؟
خرسی مال خیلی وقت پیشه
غم انگیزه! خیلی غم انگیز
غم و شادی جزوی از زندگیست عزیز.
باهمه..
غمم هست دیگه بلاخره..
خوب که نه راستش خوب نیستم 
تو چطوری
با لینک اومدم باز نشد اومدم تو پنل وبلاگت اوردم و خرسی رو دیدم =)
خیلی خوب
بهرحال با لینک اومدی باز
راستی وبلاگت هم قشنگ شده =)))))
مرسی
خنده آخرت چیه؟
:)
بهتر نیست نبافه و نده تا قلبم هر شب به درد نیاد؟
پنگوئنگ خودم خوبه ؛)
هرشب قلبت به درد نمی آد ..
یه دوست برات پیدا میشه
آره خب اونم خوبه من ایراد نگرفتم عزیز
ای جاااانم ، چه خرسی خوشگلی ...
مرسی حلزون عزیز
حالا هرشب نه هر ازگاهی...
اما من هم نمیتونم از تلخی های زندگی فرار کنم...
تو فنجون زندگی هرکس غیر از شیرینی تلخی هم هست که یک روز زیر زبون منم میاد...
+میدونم :)
یعنی تا حالا تلخی های زندگی رو ندیدی؟
زیر زبونت نیومده؟
غیر ممکنه  
همه مون تلخی شو چشیدیم پرنیان
راستی ایمیلت رو چک کن
فقط میتونم سکوت کنم😓
چرا بهار جان؟
به نظرم خیلی درد داشت😥
چه عرض کنم بهار جان .
زندگی همه چیش با همه . حساب کنیم درد هم یه نعمته . درد نباشه نمی تونی بفهمی مشکل کجاست ..
حتما یه مشکلی وسط وجود داره
زندگی همینه . کاملا به تصادفات پشت سرهمی که به صورت رخداد اتفاق می افتن میگن سرنوشت ..
من یه خرگوش یه ببعی و یه موش کوچولو دارم که هدیه س.
مونس شبهای تنهایین اینا. 
حساب کنیم همدردیم ..
یعنی تنها نیستم . 
تو هم باهاشون حرف میزنی؟
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
بعضی وقتا ب جای درد و دل کردن و **** **** ک نشون میده سرقولت نموندی
بهتره که به اون یادگاریم نگاه کنی و لبخند بزنی و منو فراموش کنی.
*** **** ******* *** *** ***** * ******* ******* *** ******
این چیزا خوب یادت میره
فراموش ؟
همون خرسی هم ندارم:(
ولی یه وب دارم :)
توی وبت پس درد دل هات رو می نویسی .. وب هم می تونه یه خرسی باشه ولی بهتره یه خرسی برای خودت بخری
مثل خرس مستربینه :))))
چه عجب از این ورا خانم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی


راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan