هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

هوا تاریک بود

برام نوشت که اگر قرار باشه کنه بازی در بیاورم چنان کاری می‌کند که حتی نفسم درنیاد. نمی‌دانم چرا این فشار بزرگی روی سینه ام داشت . شاید روی لغت کنه حساس شده بودم .حجم فشار برایم اصلا قابل تحمل نبود . هر انسانی هرچقدر هم خودش رو قدرتمند نشون بده باز میریزه. باز با یک سری رفتارها، باز با یک سری حرفها و کلمات می‌ریزه از درون و هیچی ازش نمی‌مونه.

حجم این درد با اشک کنترل نمی‌شد. فقط باید در سکوت قدم میزدم . لباسم را پوشیدم و زدم بیرون . شاید مترها و صدهامتر ها و کیلومترها پیاده رفتم و رفتم تا فقط هضم کنم . تا فقط بتوانم خودم را از اینکه چرا باید من شاهد همچین مکالماتی باشم قوی تر کنم . هوا ابری بود و خیلی تاریک و دل گرفته بود . هوا هم به حالم گرفته بود . قدم زدم و آنقدر قدم زدم که شب شده بود . و من هنوز نتواسته بودم هضم کنم . نتوانسته بودم این حجمه را حتی یک گوشه ای از وجودم جا بدهم .

یک جای خوب و شیک چشمم رو گرفت و رفتم نشستم و یک عدد نوشیدنی کوکاکولا سفارش دادم . داشتم به باهم بودن آدمها نگاه میکردم . اینکه واقعا در میان این همه هیاهو چه طور گم شده بودم . چطور داشتم با حسرت به کف زمین نگاه می کردم . شاید بغض رو می توان با کوکاکولا قورت داد . نگاه آدم‌هایی رو میکردم و میگفتم آیا اینها تمامی حق هایشان را از زندگی گرفته اند؟ آیا اصلا زندگی حقی برما بدهکار است؟ آیا اصلا در زندگی عدالتی وجود دارد که چون شخص الف یک عدد بی را دارد پس ما هم باید یک عدد سی را که می خواهیم داشته باشیم . 

وقتی که دیدم فشارهای متعدده این روزها ایده هایم را ازم گرفته و حتی ذهنم کار نمی کند که پست وبلاگ بزنم یاد این روز افتادم و بافتن حروف در پستی که شاید بگویم نه هنوز ایده هایم نمرده اند . اما بین خودمان که نیستید ایده هایم آری ... مرده اند . دیگر هیچ چیزی به ذهنم نمی رسد . دیگر حس و حال زحمت کشیدن برای چیزهایی که احساس میکردم شاید می توانست بهتر از این باشد را ندارم . وقتی که از چپ و راست فشار بخوری کمرت می شکند . ایده هایت می خشکند . وقتی که هیچ چیز بر طبق زحمات و تمایلاتت پیش نمی رود .. وقتی که هرچه سعی می کنم احساس می کنم که در حال درجا زدن در این زندگی بهمان شده من هم یاد این روز کذایی می افتم که شعار بدهم ... هنوز پست دارم که بنویسم .. اما بین خودمان که باشد ... دیگر خشک شد و رفت ...

اگر یک روزی دیگر نبودم بدانید که دیگر نتوانستم چیزی بگویم که فکر کنم توانسته ام از این خشکی ذهن فرار کنم . وقتی که حرفی برای گفتن نیست .. فقط باید رفت ...

ـ شنیدم که میگن آدما دوست دارن با من تماس بگیرن یا نظر بگذارن ولی از من میترسند. وقتی این رو می‌شنوم خیلی دلم میشکنه. چرا من باید در وبلاگم برای مخاطبانم ترسناک باشم . لطفا دلم رو با ترسیدن از من نشکنید . من ترسناک نیستم. باور کنین من هم یکی مثل شما هستم. شاید بیسواد تر از شما .زشت تر از شما . شاید اصلا من هیچی نباشم .. وقتی می شنوم از من میترسین خیلی دلم میگیره

به نظر من خیلی سخت میگیری به خودت در مورد وبلاگ و محتواش. حتمی که نباید همه اش پر ایده های ناب باشه. بیا و مثل این پست از خودت بنویس و حرفاتو راحت بزن مطمئن باش اینجا در دنیای وبلاگ نویسی کسی انتظار نداره هسته رو بشکافیم. هرچی دوست داری بنویس، پادکستی که دوست داری ضبط کن و بیخیال اون شخص c باش. به وقتش اونی که دلت باهاش گرم بشه از راه میرسه.
شاید
هیچ وقت چنین باوری رو قبول نکن، شاید ادمها تصمیم داشته باشن ما رو بشکنن ولی ما نباید با باور آدم ها زندگی کنیم.
ما دنیای خودمون رو داریم و اهداف و ارزوهای خودمون رو
هیچ کس هم نمیترسه ازت، جایی برای ترس وجود نداره،
ما هنوز منتظر ایده‌های تو هستیم.

شاید
ممنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی


راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan