هاتف

وبلاگ شخصی هاتف

سلام ، دوباره شروع می‌کنم

عنوان پست هیچ ارتباطی به چیزی که می‌خوام بنویسم نداره. من اینجا کامل شروع کردم و گفتم که این وبلاگ رو می‌نویسم. ساعت دو نصف شب بود که این پست رو نوشتم و قول دادم که نوشته‌های این وبلاگ رو دوباره برخواهم گرداند و انرژیش بود و تا الان که ساعت شش و نیم صبح هست این کار رو انجام دادم . شاید باورتون نشه که نزدیک ۳۰۰ پست داشتم . پادکست‌هایی که شروع نشده تموم شده بودن و یا شروع شده بودن و ۱۵ قسمت ازشون اومدن و سپرده شدن به تیم خیلی خوب که اونا ادامه‌اش بدن . اما خوندن این مطالب از وبلاگ حس بد و خوب رو با هم بهم داد. پیر شدم . چقدر عوض شدم . چقدر دیدم نسبت به انسان‌ها بازتر شده . چقدر تغییر کردم . چقدر مغزم عوض شده . حس می‌کنم بی‌رحم‌تر شدم . شاید هم یک حس الکی باشه . سایت‌هایی که ازشون برای آپلود استفاده کرده بودم و دیگه فعال نبودن و سایت‌های دیگری که در کمال تعجب فعال بودن! خیلی جالب بود برای شخص من که چنین چیزی رو داشتم می‌دیدم. سایت دونیت که بسته شده بود. سایت ویکی درینکز که بسته شده بود . ظهور یک استارتاپ و پیشنهادش توسط من و امروز می‌بینم که بسته شده . اصلا خودم که می‌خوام تمامی وبسایت و شبکه‌های اجتماعیم رو ببندم و اینجا ادامه بدم خودش یک نمونه . چی بگم . حس پیر بودن بهم دست داد .

دیگه من هاتف اون زمان‌ها نیستم . این رو حس کردم . با خواندن تک تک این پست‌ها حسش کردم . رفتارم عوض شده. فکرم عوض شده. اسمش رو نمیشه گذاشت بزرگ شدن و یا بحران سی سالگی . چه کلمه‌ای از خودم اختراع ساختم . بحران سی سالگی .اونم کی؟ وقتی توشی :)

ولی امان از تجربه . دلم می‌خواد اصلا این وبلاگ رو بر حسب تجربه بنویسم . دلم می‌خواد قهرمان بشم .دلم می‌خواد حرکت کنم و بنویسم . وبلاگ خودت رو میاره جلوی خودت . خود گذشته تو میاره جلو چشمت . خوندن این پست‌های قدیمی ، جلو رفتن زندگی من بود .. داستان‌های مختلفی که در پست‌های مختلفی رد و بدل می شدن . خوندنشون تجربه‌هام رو تثبیت کرد . کسایی که میگفتند دوستند و زر اضافی می‌زدند. کسایی که فقط ادعا بودند . کسایی که از باکلاس بودن وبلاگ‌نوشتن اش را بلد بودند . سر زدن گذری به این داستان‌ها باعث میشه خودت رو قضاوت کنی و بعد باعث بزرگ شدن میشه . باعث عوض شدن میشه . باعث احتیاط بیشتر میشه . غمگینم که دارم شاخه‌هام رو می‌چینم . خیلی غمگینم . اینجا فضایی بود که ما از آدم‌های واقعی به سمتش فرار کردیم و پناه گرفتیم و خودمون بعد شروع کردیم به گند کاری . و باز اون شرایط بیرون رو توی این فضا برای خودمون ساختیم . چقدر عوض شده بودم . چقدر دیگه اون پست‌هام نبودم . چقدر خودم رو دیدم . چقدر گذشته خودم رو دیدم . چقدر زمان مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت .از روزهای مختلفی که داشتم . مثل سیلی بود ولی نه در راستای تغییر که در راستای تثبیت تغییر . اسمش رو شاید بذارین بی غیرتی . اینکه دیگه هیچی برای هاتف مهم نیست . توی این دنیای داخل کامپیوتر هیچی برای هاتف مهم نیست .شاید توی دنیای واقعی چیزهای خیلی مهم و زیادی داشته باشم که باهاشون سر و کار داشته باشم ولی این تو جدی نیستم . واقعا پیشنهاد می‌کنم وبلاگ نوشتن رو به خیلی‌ها ..اصن به نظرم یه راه درمانه . یه راه نجاته . خودت رو مطالعه می‌کنی و می‌بینی چطور بودی و چی شدی و اصلا ذهنت تثبیت و تکمیل میشه . هاتف اون موقع کی بود و هاتف الان کیه ؟

الان دیگه آدرس همین میشه . اگر بیان بود ما هستیم و اگر بیان رفت ما هم خواهیم رفت . البته سعیمون رو می‌کنیم که نره ولی اگر رفت که دیگه چاره چیه . تنها امید میره . و من که دارم هرس می‌کنم شاخه‌هام رو .. به قول قمیشی ، شاخمو برداشتم و تمرین تبر می‌کنم با خودم . می‌ارزید این بیدار موندن . می‌ارزید این وبلاگ رو سر و سامون دادن . حالا بیشتر مطمئن شدم که این وبلاگ رو خواهم نوشت و بیشتر مطمئن شدم که بی‌خیال اینستاگرامم و تلگرامم و غیره میشم . بچه‌ها من مرگ مجازیم رو رقم زدم . این‌ها از سر افسردگی و دیوونه بازی نیست. هاتف دیوونه رو کشتم پشت سرم . نه از سر ترسه و نه از سر افسردگی .. منتظر بهونه‌اش بودم که تموم کنم ! و حالا اومده!!!‌ و حالا وقتشه . دلم می‌خواد اینجا گوشه کنج خودم رو داشته باشم و هرکسی اهل دل و اهل خلوص بود بیاد و هرکسی اهل گنده گویی و گنده گوزی و این مسخره بازی‌ها، دمش رو روی کولش بذاره و دور من نپلکه . در این تایم یاد گرفتم پادکست بسازم . یاد گرفتم بنویسم . یاد گرفتم پرورش پیدا کنم . یاد گرفتم که از قاضی بودن استعفا بدم و بشم منتور . بشم کوچ . بشم یه راهنمای خوب که فقط راه رو نشون می‌ده. انتخاب کردم به جای اینکه بگم گوه خوردی انجام دادی ، بگم حالا اینکارو کن تا درستش کنی! یاد گرفتم خودم باشم . یاد گرفتم که هیچی ارزشش رو نداره.معنی و مفهموم خیلی چیزهای مقدسی توی ذهنم تغییر کرده . خیلی رشد کردم . یاد گرفتم دیگه قضاوت نکنم و دیگه عصبانی نشم . و حالا این شده نتیجه اش . یاد گرفتم دیگه دیوونه بازی نکنم . وقتی کسی دوست داره که چوب کنن توش، اجازه بدم که چوب بکنن توش و سعی کنم انرژی رو بذارم کار بهتری انجام بدم تا اینکه بجنگم و بهش بفهمونم که اگر چوب بره توت درد می‌کشی!‌ کارهای مهمتر منتظر آدمن .. شب تا صبح برای مطالعه این وبلاگ کافی بود که بفهمم کی بودم و کی شدم . یک شناخت از خود .. خیلی حرف‌ها داریم اینجا بزنیم . توی چهارچوب نمی‌رفتم . ولی الان میرم. توی چارچوبم اینجا ویدیوهام رو شیر میکنم. توی چارچوب پادکست‌هام رو ضبط می‌کنم . البته نه رادیو هاتف چون که رادیوهاتف به نظرم پادکست خیلی مقدسیه . و نمی‌خوام با بردن توی چهارچوب، به گوه بکشمش. ترجیه می‌دم یه سری ویس اینجا به اسم فالان فیلان بذارم و اون پادکست رو دست نزنم . دلم می‌خواد الان برم بخوابم . نمی‌دونم اصن حوصله می‌کنین انقدر مزخرف و بخونین یا نه .. خوندین که دمتون گرمه مرسی . نخوندید هم خوب شد نوشتم .. نوشتن خوبه . خیلی خوبه .

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی


راستی این رو هم بگم که اینجا به جز آدرس خودش از آدرس زیر هم در دسترسه :
blog.hatefix.ir
لینک‌های مفید و دوستان
تبلیغات
کریتیو کامنز و حق نشر
Creative Commons License
Designed By Erfan Powered by Bayan