رمضان توی ذهن و خاطرات من خیلی خاص و قشنگه. یادم می اد وقتی بچه بودم و جمع می شدیم خونه مادر بزرگ پدری و با دختر عمو ها و پسر عموها با هم روزه می گرفتیم . سحری که مادربزرگ و عمه بلندمان می کرد سحری بخوریم . دخترا به سن تکلیف رسیده بودن و روزه براشون واجب بود و ماها ولی نه ولی می گرفتیم . نه کله گنجشکی بلکه کامل هم می گرفتیم . با اینکه من ۱۱ سالم بود و روزه برام واجب نبود. آذری ها می دونن که ماه رمضان و محرم در ذهن آذری زبان ها چه قدر اون زمان ارزشمند بود . مادر بزرگ بلد داد میزد "دورون دورون! آوباشتانیخ دی/" یعنی پاشین پاشین! سحریه . و اصلا کلمه اوروشلوخ/ اوروش(اوروج) یا همان رمضان و روزه گرفتن مخصوصا در خانواده ما که سمت مادری هامون کلا آخوند و روحانی زاده بودن خیلی مهم بود. سحری گاهی عدس پلو بود و گاهی برنج مرغ و گاهی هم نون و پنیر و زولبیا بامیه افطار قبل و سبزی تازه و کره مربا و تخم مرغ آبپز و شیر و چای و آب! حساب کنین چه ترکیبی میشد .

بعد عمه همیشه دخترعمو را نیشگون می گرفت که دختر بخور دیگه ضعیف شدی نمی تونی روزه بگیری فردا . بخور الان اذان میشه . من نمی دونم ضرر غذا نخوردن بیشتر بود یا کتک! ولی هول هولی همه مشغول سحری بودن و اون خنکی سحر که نیمه شب وجود داشت و صدای الهم انی اسئلک که از تلوزیون صداش توی فضا طنین انداز میشد . هوای تاریک و فضای عجیب . بعد هم که اذان می شد و همه دهناشون رو تا ۵ ثانیه قبل اذان خالی می کردن و وارد اذان می شد. و روز های خیلی کوتاه که طرف های ساعت ۵ و ۶ اذان می شد و افطاری با بوی سبزی و پنیر تبریز و زولبیا بامیه . برای من ماه رمضان همیشه بوی سبزی می ده و پنیر تبریز. حتما خیلی هاتون این طور رمضان ها رو در کودکی تجربه کردین که دیگه این روز ها نیست!

اگر اشتباه نکنم سه سال پیش بود که ماه رمضان در منزل مادربزرگ مادری سکونت داشتم . مادربزرگ و پدربزرگ مریض بودن و روزه نمی گرفتند . در حالی که حسابی رعایت من رو می کردند . مادربزرگ از کل رمضان چهار روزش رو تونست به زور خودش رو نگه داره و روزه نگیره ولی خب برای سلامتیش مشکلاتی به همراه داشت که با اصرار من دیگه نگرفت . میگفت دلم نمیاد تو روزه ای من پا به پات نیام . اینطور شد که مادربزرگ یواشکی میرفت و نون و پنیر می خورد گرچه خود مادربزرگ همچین روزه خوار هم نبود . یعنی اگر داروهاشو فاکتور می گرفتی میشد بهش گفت روزه چون کلا کم غذا بود و چیزی نمی خورد و اون زمان کمی برایش سخت شده بود. پدربزرگ هم بیرون غذا می خورد و می آمد که من اذیت نشم .

من عاشق برنج خالی و ترشی بودم و زن عموی مادرم برایم ترشی آورده بود که وقتی افطار می کنم دعایش کنم . اینگونه بود که مادربزرگ با ساندویچ ساز برای من ساندویچ کالباس و پنیر و .. رو توی دستگاه میذاشت و پرس می کرد و می خوردم و گاهی آشی برام می خرید و هر روز میز افطار را می چید و من بهش می گفتم زحمت میشه و بذار خودم درست می کنم و گوش نمی کرد . می گفت بذار توی افطاری دادن به روزه دار ثواب ببرم . عاشق نوشابه فانتای شاهتوت بودم . یک کاسه پر یخ درست می کردم و نوشابه شاهتوت که گرم هم بود داخلش می ریختم . و با نی می نوشیدم و تشنگی رفع می شد . زولبیا و بامیه بود و همه چیز. افطار را می کردم با نصف بطری نوشابه خانواده و نیم دیگرش می ماند برای سحری . بعد افطار می نشستم فیلمی که جم پخش می شد رو نگاه می کردم به نام روزی روزگاری که سیصد قسمت پخش شده بود و من از قسمت ۳۰۱ مشغول دنبال کردن بودم و کلا ۳۳۵ قسمت بیشتر نداشت و آن موقع قسمت ۳۱۸ این طور ها بود. یک فیلمی هم میداد به نام آقا علیرضا که مرد بدبخت و بیچاره ای بود کلا و همش دم سکته!

بعد آن فیلم میزدم ایران و پایتخت رو می دیدم . بعد از اتمام این سریال ها می رفتم و پشت کامپیوتر می نشستم و تا خود سحر کار میزدم و درس می خواندم . به طور کامل . برای خودم چای دم می کردم و چایی می خوردم . انصافا چایی های خانه مادربزرگ حرف نداشت . مادربزرگ شب ها تند تند از خروپف خودش از خواب می پرید . ساعت سه بلند می شد و برنج برای من بار میذاشت همین . و بعد می خوابید چون من اتمام حجت کرده بودم که خودم باید سحری درست کنم وگرنه قهر می کنم که راضی شده بود سحری را خودم درست کنم . فقط برنجش را یا از افطار درست می کرد یا ساعت دو نصف شب برنج را بار می گذاشت . می خوابید . قابلمه برنج خیلی کوچک و یک نفره بود برای اینکه برنج تازه بخورم هر سحر قرار شد هر سحر قد یک نفره برنج کته بشه.

شب ها خنکی خاصی داشت و بعد بلند می شدم و سحری برنج و ترشی زن عمو به همراه همان نیم نوشابه و یک مثلث طالبی یا خربزه می خوردم و کمی مخلفات (روزهایی هم که برنج نبود یا من دیگه دوست نداشتم بخورم نون و پنیر تبریز) میل می کردم تا اذان می زد. بعد اذان نمازم رو می خواندم و می خوابیدم تا ساعت ۲ بعد از ظهر . دو بعد از ظهر بلند می شدم و نماز و قرآن و دعایی می خواندم و بعد به منزل دایی ها می رفتم و باز می گشتم و در راه بازگشت نوشابه شاهتوتی می خریدم و باز می گشتم و دو ساعت مانده به افطار که مغزم واقعا جواب نمی داد یا تلفن حرف میزدم یا موسیقی گوش می دادم و یا بازی و یا با مادربزرگ حرف میزدم.

نمی دونم چرا این ها رو نوشتم ولی برای من بهشت تکرار شدن بعضی خاطرات برای منه . دوست دارم بعد از مرگم اگر بهشتی وجود داشت بهشت من تکرار شدن هزارباره و هزار هزار هزار باره ماه رمضانی باشه که در خانه مادربزرگ بودم .... چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده .

شما هم اگر خاطره خاصی دارین از ماه رمضون برام توی نظرات بنویسین