یه جمله‌ای هست که میگه هرچی که سنگه مال پای لنگه، شده جریان من و زندگیم . اشتباه نکنید! این یک پست ناله نیست . این صرفا روایت یک اتفاق مزخرف و در عین حال ساده است . سرما خوردگی آرام چیره داشت میشد و از ترس و استرس از اینکه مبادا صدایمان سرما خورده بشود و کیفیت پادکست را بکاهد ، پادکستی که باید روز پنج شنبه ضبط میشد روز چهار‌شنبه ضبط شد. بعد هنگام نویزگیری متوجه شدم که که خیلی صدا قطع و وصل شده و اصلا هیچگونه کیفیت قابل قبولی برای پخش ندارد . در حدود یکساعت و نیم صحبت کرده بودم و ضبط کرده بودم که متاسفانه تا انتها همین بود و مساله اینجا بود که ناگهان متوجه شدم که من بیشتر باید صحبت کرده باشم و بعد متوجه شدم که نیمی از برنامه با خش‌های وحشتناک و قطع شدن های صدم ثانیه‌ای اعصاب‌خرد‌کن ضبط شده و نیمی از آن اصلا عملا ضبط نشده است . بعد دستم را روی دکمه پاوز زدم و رفتم لیوانی آب جوش بخورم و یادم رفته مجددا دکمه ریکورد رو بزنم و اصلا قسمتی داشتم الکی برای خودم حرف میزدم . با میکروفون ور رفتم و بعد دیگر کار نکرد. نمی‌دانم سیمش سوخته یا خودش . ایده‌ای ندارم . اما برای یک پادکست درست کن نبود یک میکروفون یعنی خداحافظ هزار و بیست و چهار . تصمیم گرفتم فردا بعد از کار به فروشگاه رفته و یکی بخرم . به فروشگاه رفتم و متاسفانه نسخه ارزانترش رو داشت و آن هم مشکی که احساس کردم شاید ممکن باشه کیفیت اون رو نده . بیخیالش شدم و تصمیم گرفتم از اینترنت خریداری کنم . درنهایت متوجه شدم که اگر از اینترنت خریداری کنم روز سه شنبه به دستم خواهد رسید و شد آنچه نباید می‌شد . قسمت دوازدهم ۱۰۲۴ دو هفته دیگر می‌اید چون هم سرما خورده ام و هم میکروفون دیر به دستم خواهد رسید .

چه کسی برای یک پادکستی که تنها ۴ شنونده دارد این میزان هزینه و وقت صرف می‌کند؟ شاید من . شاید من فکر می‌کنم باید برای مخاطبانم، برای همین ۴ نفر کاری کنم . داشتم آرشیو وبلاگ قبلی‌ام را مرور می‌کردم و راستش را هم بخواهید خیلی حسرت خوردم. با خودم گفتم که آیا من مشکلی دارم و آدم‌ها را اذیت می‌کنم که همه از من فاصله می‌گیرند؟ من که تا حد توانم سعی دارم خوشحالشون کنم و تا جد توانم سعی داشتم دوست خوبی برایشان باشم. اسامی که باید اینجا نام ببرم زیاد هستند . مگر من چه بدی‌ای در حقشان کردم که امروز اصلا نیستند! اگر هم هستند من حق داشتن هیچ اینترکشنی را با ایشان ندارم . یا هیچ‌کدام از پیام‌هایم پاسخ ندارند . شاید وقت اتمام من هم فرا رسیده باشه. بهرحال سوختن میکروفون و عشق به مخاطب و عشق به تولید محتوا و عشق به اینکه چهار نفر انسان و هم‌نوع خودت قراره به چیزی که درست کردی گوش کنند شرایط را طوری می‌کند که در اوضاعی که بسیار به پول نیاز دارم بروم و هفتاد و چند دلار ناقابلم را برای میکروفون پادکستم هزینه کنم . برای ویدیو‌های اینستاگرامم که بزودی میان هزینه کنم . برای موزیک‌های میان پادکست هزینه کنم. برایشان وقت بگذارم و دست به قلم بشوم و بنویسم . اما میکروفون عزیز واقعا وقت سوختن نبود . شاید باید حداقل وقتی آمار پادکستم به سی میرسید می‌سوختی . یا آمار صفحه اینستاگرامم به هشت نفر در یک هفته نبود و شاید هفتاد نفر در هفته بود می‌سوختی . در این میزان بی‌کران بی‌توجهی‌ها وقت بی‌توجهی تو نبود ای میکروفون . اینا نق و گلایه نیستند . اما از اینکه آدم بدقولی بشوم خیلی متنفرم . امروز میکروفون لعنتی بساط بدقول شدنم را پهن کرد. از طرفی می‌گویم حالا ده میلیون نفر که مخاطب نداری که خیلی بدقولی هم بدقولی باشه اما در همان طرف هم جوابم خودم را می‌دهم که همین که ۴ نفر هنوز دارند تورا گوش می‌دهند یعنی برای تو می‌ارزند به ده میلیون مخاطبی که کوچکترین مشکلی پیش بیاوری رهایت می‌کنند . ۴ نفری که با هر کم کیفیتی پادکست ساختن و گوش دادند .

سخن کوتاه می‌کنم . اگر شمایی که این پست را می‌خوانی قبلا دوست من بوده‌ای یا وبلاگم را می‌خوانده‌ای یا هرچیز دیگر لطفا خودت را شناس کن و برایم بنویس که چرا الان ، درست در روزهایی که دارم مبارزه می‌کنم که حذف نکنم وبلاگ و.. ام را نیستی!؟ چرا دیگر با من اینترکشنی نداری؟ چرا من باید از شدت فشار نبودنت این پست را بنویسم؟ و بعد فشار بیشتر از یه جای دیگری بخورم و این پست را بنویسم؟

بنویسید تا شاید من هم اگر آدم نبودم آدم بشوم . اگر هم نبودید برایم بنویسید که من چه بنویسم شما حاضر می‌شوید من را بخوانید؟ :))))))

گاهی فکر می‌کنم کاش معنی و مفهوم این پستم گدایی دیده شدن بود . آن وقت راحت تر آن را می‌نوشتم . کاش یک گدای دیده شدن بودم.

میکروفون سوخته ... سگ بر روحت !