زمان گذشته به علت عدم پیشرفت علم روانشناسی یا حداقل عدم وجود امکانات برای چاپ انواع بروشور و آموزش افراد جامعه، تربیت کودکان به سختی به همراه کتک انجام می‌شد .ما که قهر می‌کردیم و غذا نمی‌خوردیم برای کسی مهم نبود و آنقدر گرسنگی می‌کشیدیم که وعده بعد مثل بچه آدم می‌نشستیم پای سفره و غذایمان را می‌خوردیم . دقیقا وقت‌هایی که جلوی عمه یا خاله‌ای یا عمویی لوس می‌شدیم و با چپ چپ نگاه کردن‌های پدر یا مادر که فکر نکن عمه‌ات اینجاست کاری با تو ندارم که برسم خانه پوستت را می‌کنم به لوسی بازی‌مان پایان داده میشد. یا همان سیلی‌هایی که باید از معلم و پدر و مادر و عالم و آدم می‌خوردیم که درست تربیت بشویم یاد گرفتیم که دیگر لوس نباشیم . گرچه همان سال‌ها هم بودند بچه‌هایی که وقتی لوس می‌شدند بزرگترانشان به خواسته شان می‌رسیدند و ما هم یاد گرفته بودیم که شاید فرجی شود که عموما در نود و هشت درصد مواقع نمی‌شد. یعنی نسل ما این شکلی بزرگ شد و خرده‌ای نیست . در همین سطح بوده و گذشته .

در گذشته به مدت شاید دو سال بصورت مدام وبلاگ نوشته بودم و حسابی هم در وبلاگ دوستان اظهار نظر می‌کردم و به جد مطالعه‌شان می‌نمودم . وقتی که وبلاگ‌های دیگر تصمیم می‌گرفتند که دیگر نباشند آنقدر با پیام‌های محبت‌آمیز مورد لطف مخاطبانشان قرار می‌گرفتند که یا آن‌ها را آنقدر خجالت‌زده می‌نمود که از رفتن و بستن وبلاگشان پیشمان می‌شدند و یا حتی اگر در تصمیم خود نیز مصمم بودند حداقل با خاطره خوش می‌رفتند . حتی خود ما هم وقتی می‌دیدیم کسی جایش خالیست درجا برایش پست می‌نوشتیم یا حداقل در پاورقی‌هایمان کاری می‌کردیم که باز بنویسد . وقتی که وبلاگی خاموش می‌شد کلی از دوستانش برایش پست مخصوص یا حداقل یک پاورقی اختصاص می‌دادند و برایش می‌نوشتند . و آن وبلاگ‌نویس را از رفتن شاید منصرف می‌کردند و یا کاری می‌کردند که این نبودن به حداقل‌ترین زمان ممکن خودش برسد و آن نویسنده‌ی وبلاگ بازگردد و باز بنویسد !

مانند گذشته و دوران کودکی‌مان که از مابقی کودکان یاد می‌گرفتیم گفتیم شاید ما هم وقتش رسیده که کمی خودمان را لوس کنیم و ما هم بگوییم که نمی‌نویسیم . البته ناگفته نیز نماند که آنقدر وضعیت ناجور شده بود که نوشتن وبلاگ در آن برهه از زندگی ممکن نبود . نیاز به استراحت شدید احساس می‌شد و دور ماندن از هرگونه فعالیت مجازی ( شاید در حد فعالیت محدود در اپلیکیشن‌های تازه به بازار آمده چون اینستاگرام (آن زمان اینستاگرام زیاد محبوب نشده بود و تازه پا به عرصه وجود نهاده بود) ) . با خود گفتیم که شاید با بستن وبلاگ بتوانیم کمی خودمان را لوس کنیم و کمی از این نظرهای زیبا ما هم دریافت کنیم و برای مان پست بزنند و بگویند که دلشان برای ما هم تنگ می‌شود . و در نهایت وبلاگ هاتف از دسترس خارج شد . از روزی که وبلاگ را از دسترس خارج کردیم به مدت شش ماه هر روز وبلاگ دوستان را به جد مطالعه می‌کردیم و از شما چه پنهان منتظر بودیم که برایمان نظری بیاید یا ایمیلی بیاید و یا پستی زده شود . وبلاگ به طور کامل بسته شده بود و امکان نظر وجود نداشت . به مدت شاید هفت ماه هر روز صندوق ایمیلمان چک می شد و هیچ خبری نبود . چشممان آنقدر به زدن یک پست ایستاد که خشک شد. در نهایت تسلیم شدیم . دیگر هیچ کس را دنبال نکردیم چون دیگر برایمان مهم نبود . هیچ کس از ما حرفی نزده بود . برای هیچ کس مهم نبود . هیچ کس عدم حضور ما را حس نکرده بود . هیچ‌کس دلش برای پست‌های مزخرف ما حتی تنگ نشده بود . درست مانند کودکی‌مان که وقتی خودمان را لوس می‌کردیم بیشتر مورد شاید بی‌توجهی قرار می‌گرفتیم تا شاید یاد بگیریم حقمان را باید بگیریم. تا شاید یاد بگیریم که نباید لوس بشویم و قهر کنیم. رفتن به این شکل و این میزان محبت دوستان غیبت و ننوشتن شاید سه تا چهار ماهه ما را تبدیل به یک غیبت بزرگ دو ساله نمود . به مدت دو سال در هیچ وبلاگی فعالیت نکردیم که به نام شخص خودمان باشد . شاید در وبلاگ دوستان چیزی نوشته بوده باشیم و یا مشترکا با برخی از دوستان وبلاگی را مدیریت کرده باشیم اما تا قبل از ساخت این وبلاگ که منت بر سر می‌نهید که مطالعه‌اش می‌نمایید هرگز با نام خویش وبلاگ شخصی خویش را راه اندازی نکردیم تا اینکه تسلیم این دلشکستگی شدیم و به مانند کودکی یاد گرفتیم که اگر به گوشه برویم خودمان گرسنگی خواهیم کشید و هیچ کس حواسش به ما نبوده و نیست . درست به مانند کودکی‌مان دوستان به ما با این سیلی یاد دادند که وقت لوس بازی نیست و شاید ما مستحق لوس‌بازی نیستیم و ما باید چو مانند تراکتور بنویسیم و بنویسیم تا حداقل نام نداشته‌مان را در این رودخانه پرخروشی که معلوم هم نیست سر و ته‌اش کجاست و به کجا می‌رود یک قطره بسیار کوچک درخشان باشد . همانطور که در گذشته به همان بچه‌هایی که با لوس‌بازی و قهر به خواسته‌هایشان که بیشتر توجه کردن بودن می‌رسیدند حسادت کردیم، امروز هم وقتی چنین شکل از لوس شدن و مورد محبت قرار گرفتن را می‌بینیم شاید حسادت کنیم و شاید نامش را حسادت نشاید که حسرت بگماریم . بازگشتیم و نوشتیم و نوشتیم و دیگر حتی فکر این لوس‌بازی‌ها با اینکه هنوز هم گاهی ممکن است وسوسه شویم از سر نمی‌گذرانیم . حتی اگر حالمان بد و بد و بد و بدتر باشد باز می‌نویسیم و باز می‌سازیم . حتی اگر حال بدمان از زندگی شخصی‌مان روی رویه و کیفیت محتوای تولیدی‌مان اثر منفی گذاشته باز می‌سازیم و ادامه می‌دهیم و آنقدر ادامه می‌دهیم که قدرتمند شویم و نیازی به این چیزها نداشته باشیم . درست مانند کودکی مان که ناگهان دیگر یک‌هو قهر نکردیم . دیگر خودمان را لوس نکردیم و ننر نشده‌ایم. این درس بزرگی بود که دوستان دنیای وبلاگ‌ (در آن برهه حساس تاریخی) به من دادند که هرچقدر هم که مهم نبودی باز باید خودت باشی و بنویسی . آن لوس بازی‌ها برای کسان دیگر است و ما باید خودمان، خودمان را بسازیم و خودمان ، خودمان را به جلو ببریم . شاید این دو سال نبودن و در دفتر یادداشت نوشتن یا در وبلاگ‌های دیگران نوشتن نیاز بود تا امروز هرگز ( حتی با وجود قرض کردن یا عوض کردن دامنه به یک دامنه ارزان‌تر) این وبلاگ را حذف ننمایم و خودم باشم که بی‌آنکه لوس بشوم به نوشتنم ادامه دهم . هرکسی ممکن است هرچیزی را نداشته باشد یا داشته باشد .

این را نوشتم به یادگار نه برای گله‌گی و نه برای اینکه بگویم عقده دیده شدن دارم و از آن زمان زخم ( که دوست دارم با عنوان درس زندگی ازش یاد کنم) و شاید زاده تخیلاتم که اگر احیانا هوس حذف اینجا و خداحافظی همیشگی به سرم زد سیلی‌ای که نوش جان کردم دوباره من را به ادامه دادن وا دارد تا زمانی که دیگر آنقدر بزرگ و دغدغه زندگی‌مند شده باشم که دیگر دستم برای تایپ یک جمله نرود . همواره خودم می‌گویم که حتی اگر یک مخاطب در یک ماه اخیر تو را در یکی از روزهای این ماه دیده، پس باید به احترام او بنویسی .

+نقد کنید نوشته‌آم را :)