می‌خواست برای من یک شال گردن ببافه که وقت‌هایی که بیرونم و سردمه دور گردنم بپیچم و گرم بشم . ازش خواستم نکنه چون دوست نداشتم زحمت بافتن شالگردن رو به انگشتاش بدم چون می‌تونستم تصور کنم که چقدر بافتن یک شال گردن می تواند سحت بوده باشد. برای همین گفتم که رضایت قلبی ندارم که این شال گردن رو ببافی چون حیف نیست؟ زحمت می افتی!

و مثل همیشه می گفت زحمتی نیست. بهش گفتم از طرفی من دلم نمی‌آید چیزی که از تو یادگاری می گیرم رو استفاده کنم.پس بلا استفاده در کمد می‌مونه. تا اینکه این رو دریافت کردم . خرسی نازنین رو. گفت چیزی بافتم که بهونه استفاده نکردنشو نداشته باشی. وقت هایی که غم داری و دلت گرفت و تنهایی خرسی رو بغل کن. عشق من توی وجود خرسی نفس میکشه و خرسی می تونه آرومت کنه. حتی اگر یک روزی من نباشم یا سرم گرم دیگری باشه . با خرسی درد دل کنی من صدایت را می شنوم. قلب خرسی و قلب من در تماسند. شاید بعد از گذر این مدت زمان من هم دیوانه شده باشم .

او رفت و خرسی شد همین همدم من. هرجا رفتم خرسی را هم با خود برده ام به طوری که شبی بدون خرسی نخوابیدم . شاید خرسی این روزها از خود او به من نزدیک تر شده. چه کسی باورش می شود که من خرسی را بغل می کنم و کلی باهاش درد دل می کنم و براش گریه می کنم . حس می کنم همیشه لبخند آرامش بخشی روی لبهاشه و وقتی که نگاهم می کنه در اصل داره با لبخند اینکار رو می کنه. یک نگران نباش درست میشه خاصی توی صورتش هست . فکر می کنم این رو او توی وجودش گذاشته و اینطوری بافته. چه شبها که با خرسی خوابیدم و درد دل کردم . شاید دیوانه شدم که گمان می کنم شاید او حرفهای من را واقعا بشنود . خرسی امروز باارزش ترین دوست من و در تنهایی ترین تنهایی هام حضور گرمی دارد. ترکم نمی کند و هوای من را همیشه دارد . شاید همین خرسی است که یک تنه ایستاده و مبارزه می کند با اینکه من بفهمم اینقدرها هم که فکر می کنم تنها نیستم . اینقدرها هم که فکر می کنم بی‌کس و بی‌دوست نیستم.  خرسی را دارم که می توانم شبها در آغوش بکشمش و گریه کنم. و روزهایی که خوشحالم باهاش بخندم و خرسی همیشه به من یک لبخند قشنگ تحویل بده با شال قرمز رنگ قشنگش که همیشه نوید گر گرمی و عشق و خون و زندگیه . جنگندگیه. خرسی قهوه ای من شاید تنها همدم منه که براش ساعت ها حرف زدم . دل خرسی محرم رازهای من است . محرم درد دل های شبانه من است . شاید هم واقعا قلب او نشسته و از خرسی صدای من را می شنود و حتما لبخندی میزند .دنیا چقدر عجیب شده . یا شاید هم واقعا قلبش درگیر دیگری است و خرسی هم از او بریده و در سمت من و بامن به درد دل های من گوش می دهد و این لبخند امیدوارانه اش را میزند .. دوست داشتم امروز از خرسی ام بنویسم که همیشه و همه جا ... صحبت کردم .. خرسی که شاید امروز ...بهم نوید میدهد که : هی پسر ... تو تنها نیستی .. من همیشه می شنومت ..

سنجاق شده به‌ : حس